خانه / آرشیو برچسب: داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه

آرشیو برچسب: داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه

فصل هفدهم و هجدهم مقاومت در برابر جادوی سیاه

فصل هفدهم و هجدهم داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه به قلم هانیه برای دانلود در سایت قرار گرفت.   برای دانلود فصل های جدید کلیک کنید برای بحث و بررسی و گفتن نظرات خود پیرامون داستان کلیک کنید

ادامه مطلب »

فصل چهاردهم داستان مقاومت دربار جادوی سیاه

فصل چهاردهم داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه به قلم هانیه یکی از کاربران سایت زندگی خوب در سایت قرار گرفت. قسمتی از داستان: ” بندشو باز کردم و دور گردنم انداختمش. برای لحظه ای درخشید. اطرافم به رنگ سفید دراومد. ولی بعد به همون زودی که درخشید، درخششش آروم آروم کم شد تا این که اصلا نوری نداشت. دیدم که ...

ادامه مطلب »

فصل دوازده و سیزدهم داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه

فصل دوازدهم و سیزدهم داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه به قلم هانیه یکی از کاربران سایت زندگی خوب منتشر شد. قسمتی از داستان: “نوری آبی رنگ از مخلوط رنگ آب و باد نوری به رنگ قرمز رو کنار زد. توی دستم مثل گویی جادویی درخشید و رنگ پوستم رو به رنگ آسمون درآورد. بعد آروم آروم دو تا دستم ...

ادامه مطلب »

فصل نهم تا یازده مقاومت در برابر جادوی سیاه

فصل نهم تا یازدهم داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه در سایت قرار گرفت. داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه به قلم هانیه، یکی از کاربران بسیار خوب وب سایت زندگی خوب می باشد. داستان به روایت اول شخص است و زندگی دختری به نام هانیه  که در سیزده سالگی می فهمد که خون یک جادوگر در رگ هایش جاری ...

ادامه مطلب »

فصل هشتم داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه

فصل هشتم از داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه به قلم هانیه  در سایت قرار گرفت. “در اون لحظه من می تونستم استرس یاسمین رو حس کنم. می خواستم برگردم به همونجایی که ازش اومدم تا اینکه یاسمین گفت:« ام… نه… منظورم این بود که… سر زنگ حرفه و فن هانیه بهم یاد داد چه جوری درست کنم.» نفسی از ...

ادامه مطلب »

فصل هفتم داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه

فصل هفتم از داستان مقاومت در برابر جادوی سیاه در سایت قرار گرفت. ” – دو تا جنگ؟ حالا چرا دو تا جنگ؟ من هم که تازه متوجه حرف اشتباهم شده بودم گفتم:« منظورم این بود که بین دو طرف جنگ گیر کردیم!» یاسمین در حالی حس کنجکاویش گل کرده بود، کنار من اومد و گفت:« داری به چی نگاه ...

ادامه مطلب »