کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

موضوع: کرکس اثر کافکا

  1. Hermit آواتار ها
    Hermit
    Moderator
    Sep 2012
    ساری
    34
    امتیازها
    5,060
    سطح
    21
    امتیازها: 5,060, سطح: 21
    تمام شدن سطح: 2%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 490
    فعالیت کل: 8.0%
    حالت من
    Ghamgin
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 2 تاپیک

    کرکس اثر کافکا

    لاشخور
    اثر فرانتس کافکا ترجمه احمد شاملو



    میان پاهایم لاشخوری بود که به سختی نوکم می‌زد. هنوز هیچی نشده کفش و جورابم را تکه‌تکه کرده‌بود، حالا داشت توی گوشت و عضلاتم کندوکاو می‌کرد. پس از هر چند ضربه‌ای که با منقارش می‌کوبید به دلواپسی دورم چرخی می‌زد و از نو دست به کار می‌شد.
    آقایی که داشت رد می‌شد ایستاد، لحظه‌ای نگاهم کرد بعد با تعجب پرسید چه‌طور می‌توانم این حیوان را تحمل کنم.
    به‌ش گفتم: من بی دفاعم. آمده نشسته بناکرده به نوک زدن. البته سعی کردم برانمش حتی خواستم خفه‌اش کنم منتها مشکل می‌شود از پس یک چنین جانوری بر آمد. خودتان می‌بینید چه هیولایی است. اول میخواست بپرد به صورتم که گفتم حالا چاره‌ای نیست دست‌کم بهتر است پاهایم را قربانی کنم. که ملاحظه می‌کنید دیگر پاک زخم و زیل و ریش‌ریش شده.
    آن آقا گفت: چرا می‌گذارید این‌جور عذاب‌تان بدهد؟ یک گلوله حرامش کنید، قالش را بکنید.
    گفتم: راستی؟ خودتان لطف می‌کنید ترتیبش را بدهید؟
    آقاهه گفت: با کمال میل. گیرم باید بروم خانه تفنگم را بیاورم. یک ساعتی طول می‌کشد می‌توانید تا برگشتن من دندان رو جگر بگذارید؟
    گفتم: از کجا بدانم!
    آن وقت بعداز لحظه‌ای که از شدت درد به خود پیچیدم گفتم: بی‌زحمت شما لطف خودتان را بکنید.
    گفت: باشد سعی میکنم فرزتر بجنبم.
    لاشخور که ضمن گفت‌وگوی ما به نوبت من و آقاهه را می‌پایید با خیال راحت همه‌چیز را شنید و برای من مثل روز روشن بود که حرف‌هایم را فهمیده و سر تا ته قضیه را خوانده. با یک حرکت بلند شد، برای اینکه خیز کافی بردارد عین نیزه‌اندازها سر و سینه‌اش را عقب داد و یک ضرب منقارش را به دهان من فرو برد. تا هُم فیها خالدونم.
    من همان جور که از هم شکافته می‌شدم حس کردم ـ آن هم با چه سبک باری ـ که لجه‌های خون من بی‌رحمانه دارد لاشخور را در عمق خود غرق می‌کند.





    A vulture was hacking at my feet. It had already torn my boots and stockings to shreds, now it was hacking at the feet themselves. Again and again it struck at them, then circled several times restlessly round me, then returned to continue its work. A gentleman passed by, looked on for a while, then asked me why I suffered the vulture.
    "I'm helpless," I said. "When it came and began to attack me, I of course tried to drive it away, even to strangle it, but these animals are very strong, it was about to spring at my face, but I preferred to sacrifice my feet. Now they are almost torn to bits."
    "Fancy letting yourself be tortured like this!" said the gentleman. "One shot and that's the end of the vulture."
    "Really ?" I said. "And would you do that?"
    "With pleasure," said the gentleman, "I've only got to go home and get my gun. Could you wait another half hour?"
    "I'm not sure about that," said I, and stood for a moment rigid with pain. Then I said: "Do try it in any case, please."
    "Very well," said the gentleman, "I'll be as quick as I can."
    During this conversation the vulture had been calmly listening, letting its eye rove between me and the gentleman. Now I realized that it had understood everything; it took wing, leaned far back to gain impetus, and then, like a javelin thrower, thrust its beak through my mouth, deep into me. Falling back, I was relieved to feel him drowning irretrievably in my blood, which was filling every depth, flooding every shore.

    ویرایش توسط Hermit : 11-03-2017 در ساعت 05:12 PM
    تشکرها Marzi از این پست تشکر کرده اند
    #1 ارسال شده در تاريخ 11-03-2017 در ساعت 04:56 PM

  2. مهشید آواتار ها
    مهشید
    Feb 2012
    جایی که عرب نی انداخت
    894
    امتیازها
    10,313
    سطح
    30
    امتیازها: 10,313, سطح: 30
    تمام شدن سطح: 61%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 237
    فعالیت کل: 59.0%
    یاد شده
    در 6 پست
    برچسب زده شده
    در 3 تاپیک
    داستان قشنگی بود. بعد خوندنش دلم خواست با گلوله سر خودمو از هم بپاشم!!!
    نانسی لین دزموند :
    اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون> می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!
    تشکرها Hermit از این پست تشکر کرده اند
    #2 ارسال شده در تاريخ 11-03-2017 در ساعت 06:48 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Designed With Cooperation

Of Creatively & VBIran

Single Sign On provided by vBSSO