برترین مطلب این هفته ی سایت

تیم ترجمه دریم رایز: کتاب سایه خون آشام (جلد اول)

سوفیا کلیرمونت شب تولدش درون کابوسی کشیده می‌شود و نمی‌تواند بیدار شود. هنگامی که در یک عصر آرام کنار ساحل قدم می‌زند، با جانور رنگ پریده‌ی خطرناکی روبه رو می‌شود که عطش بسیاری به خون او دارد. او ربوده، و به جزیره‌ای برده می‌شود که تابش خورشید تا ابد در آن ممنوع است. جزیره‌ای که روی هیچ نقشه‌ای نیست و توسط قدرتمندترین محفل خون آشام‌ها اداره می‌شود. او در آنجا در قالب یک برده و گرفتار در غل و زنجیر بیدار می‌شود. زندگی سوفیا وقتی ترسناکتر می‌شود که از بین صدها دختر برای پیوستن به حرمسرای درک نوواک، شاهزاده‌ی تاریکی، انتخاب می‌شود. علی رغم اعتیاد نوواک به قدرت و تشنگی وسوسه برانگیزش برای خون او، سوفیا خیلی زود می‌فهمد که امن‌ترین مکان در جزیره خانه‌ی درک نواک است، و او برای اینکه حتی یک شب بیشتر زنده بماند، باید تمام سعیش را بکند تا نواک را به دست بیاورد. آیا سوفیا موفق می‌شود؟...یا او هم به سرنوشت بقیه‌ی دخترهایی دچار می‌شود که در دستان نواک اسیر شده بودند؟

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10

موضوع: شرارت سپنتایی 1: مسیر سقوط

  1. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    شرارت سپنتایی 1: مسیر سقوط

    سلام
    در خدمتتون هستم با داستان جدیدم. یه جلدش کامل شده و هر هفته یه فصل می ذارم.
    مقدمه
    سوار بی وقفه می تاخت.
    حتی برای خوابیدن یا غذا خوردن مکث نمی کرد. سلامتی خودش برایش هیچ اهمیتی نداشت. همچنین برایش مهم نبود که به حیوان فشار می آورد. فقط می خواست به مقصد برسد. دو مرکب زیر پایش از پا در آمده بودند، و این سومی بود. بعد از تلف شدن هر حیوان بارش را بر می داشت و تا اولین جایی که بتواند اسب تهیه کند بی وقفه می دوید.
    با تمام شتابش وقتی که رسید می دانست دیر شده است.
    جلوی گنبد خشتی کوچک از از مرکب پرید و بی درنگ به داخل هجوم برد. وقتش را با پیمودن پله های سنگی هدر نداد و یکباره به پایین پرید، بی آنکه زانوهایش اندکی خم شود روی زمین خاکی فرود آمد و شروع به دویدن به انتهای راهروی مقابلش کرد.
    به پیچ راهرو رسیده بود که فردی مقابل او ظاهر شد و دستانش شانه های دختر را چسبیدند و مانع حرکتش شدند. آناهید پیچ و تابی به بدن خود داد و سعی کرد از دستان رباب بیرون بیاید. جیغ کشید: «ولم کن.»
    «فایده نداره. نمی تونی کاری کنی. اون مرده. می فهمی؟ کلباد مرده.» یکباره خشمگین شد و آناهید را به عقب هل داد. او نتوانست تعادلش را حفظ کند و به زمین افتاد. تکیه داده به آرنج هایش با بهت به رباب نگریست. و بعد زن بیابان نشین جلو آمد و با دراز کردن دستش به آناهید کمک کرد که برخیزد. سیلاب اشک آغاز شد. دو زن در آغوش هم گریه می کردند. صدای هق هقشان فضا را پر کرده بود. بالاخره آناهید به خود مسلط شد و قدمی به عقب برداشت. «می خوام قبرش رو ببینم. کجاست؟»
    رباب سرش را تکان داد. «دنبالم بیا.» چرخید و در دالان روشن از نور مشعل ها جلو رفت. آناهید دنبال او به راه افتاد.
    برزو مقابل قبر زانو زده بود و به آن خیره شده بود. سه روز بود که چیزی نخورده بود. آنجا نشسته بود و به قبر زل زده بود. اصرارهای رباب برای اینکه چیزی بخورد یا بنوشد را به کلی نادیده گرفته بود. دلیلی برای ادامه زندگی نداشت. او از فرمان اربابش سرپیچی کرده و رفته بود کشورش را از چنگ مهاجمان نجات دهد. و نتوانسته بود. آشینیر سقوط کرده بود، خاندان سلطنتی آن قتل عام شده و عده بسیاری از هم وطنانش کشته شده بودند. و به شکل موجوداتی پلید با ولعی سیری ناپذیر برای گوشت انسان بازگشته بودند. از جمله آنها مادر و همسر و فرزندش بودند. سرنوشت هولناک آنها مو را بر تن برزو سیخ کرده بود، و او با دست خودش هر سه نفر آنها را از پا در آورده بود.
    به خاطر کارش از خودش متنفر بود.
    و به خاطر رها کردن کلباد.
    اگر کلباد زنده بود شاید می توانست جادویی برای بازگرداندن آنها به حال طبیعی بیابد و نجاتشان دخد.
    اکنون او همه چیزش را از دست داده بود.
    چرا باید زنده می ماند؟
    صدای جیغی در هوا پیچید و برزو حس کرد فردی به سمت او قدم بر می دارد، و می دانست رباب نیست. به نحوی حس کرد باید آناهید باشد، ولی به او نگاه نکرد تا از حدسش مطمئن شود.
    صدایی آمرانه گفت: «بلند شو. سوگواری بسه. باید به کارهامون برسیم.» حدس او درست بود. آناهید به آنجا آمده بود.
    برزو برای اولین بار در آن چند روز نگاهش را از قبر برداشت و به آناهید نگریست. گفت: «چطور می تونی این رو بگی؟ تو باهاش ارتباط خونی داشتی.» دوباره به قبر نگریست. «تمام اشک های دنیا برای اربابم کافی نیست.»
    آناهید گفت: «فکر نکن من حالم از تو بهتره.» و بازوی برزو را گرفت و با تمام قدرت کشید تا او را مجبور به ایستادن کند. برزو لحظه ای مقاومت کرد، ولی بعد تسلیم اراده دختر شد و ایستاد.
    آناهید برزو را به دنبال خود کشید و به سمت صندوقی که کنار تالار بود رفت. در آن را گشود و طوماری را بیرون آورد و باز کرد. با نگاهی به آن طومار گفت: «از پنج بحرانی که پیام هشدار داده جلوی سه تا رو گرفتیم. ارتش شیاطین، پسر سوم زروان، سعی اهوراها برای برگشتن، و در مورد موج اول آشوب موفق نشدیم. یا بهتره بگم کلباد موفق نشد.»
    رباب نالید: «تقصیر ما بود. کلباد تنهایی با اونا روبرو شد و جونش رو سر این کار گذاشت.»
    آناهید سر تکان داد: «آره. از حرفایی که در مورد مادرم زده بود و حق هم داشت ناراحت بودم. رفتم و ذهنم رو به روش بستم.»
    رباب اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و گفت: «و من از اینکه ... اینکه حسی که بهش پیدا کرده بودم رو پس زده بود ناراحت بودم. با ارتباط ذهنی صدام کرد و گفت برم پیشش، ولی من با بی حوصلگی پرسیدم که چه اتفاق افتاده، و اون جواب نداد. چند بار دیگه پرسیدم ازش، ولی جوابی نداد. چند ساعت بعد نگران شدم و رفتم پیشش، ولی دیر بود. دیگه نمی تونستم زخم ها و مسمومیتش رو درمان کنم.» روی زمین فرو ریخت و ضجه زنان به خاک مشت کوبید.
    آناهید به آرامی به او نزدیک شد و دستی بر پشتش گذاشت. گفت: «آروم باش. شاید اگه فورا پیشش می رفتی هم نمی تونستی کاری کنی. کلباد بعد اتفاقی که برای دخترش ... مادرم ... افتاد، خرد شده بود. شاید واقعا نمی خواست زنده بمونه و برای همین جوابت رو نداد.»
    برزو گفت: «پیشگویی رو یادتونه؟ همونی که پسر سوم زروان به ما گفت.»
    رباب پرسید: «پیشگویی؟ فکر می کردم یه تهدید باشه.»
    آناهید گفت: «منم همین فکر رو می کردم. ولی الان پونزده سال گذشته، همونطور که اون می گفت، و هر سه ما تو مرگ کلباد به نوعی مقصر بودیم.»
    برزو گفت: «و من خونواده ام رو با دست خودم سلاخی کردم. همون طور که اون گفته بود.»
    رباب گفت: «یعنی ممکنه پیشگویی درست باشه؟ تا الان به سه نفر علاقه پیدا کردم، و دو نفرشون جلوی چشمم مردن.» تصویر مرگ برادرش از جلوی چشمش گذشت، و نتوانست چهره او را به طور کامل به یاد آورد. بعد نگاهش به سمت آرمین که در گوشه ای دراز کشیده و به خواب فرو رفته بود رفت. مدت طولانی ای بود که پسر نوجوان را مانند فرزند خودش می دید، و آرمین هم به رباب به دید مادرش می نگریست.
    برزو گفت: «نمی تونیم بگیم. شاید تصادفی باشه. ولی از یه چیز مطمئنم. همون طور که ارباب گفت، یه پیشگویی یا حتمیه و در این صورت هر قدر سعی کنیم اتفاق می افته. یا حتمی نیست و در این صورت راحت می شه جلوش رو گرفت. دلیلی نداره خودمون رو نگرانش کنیم.»
    آناهید گفت: «منطقیه. دیگه در موردش بحث نکنیم.» به طومار نگریست. «حمله بعدی آشوب. احتمالا از شمال شرقی اتفاق می افته.»
    رباب گفت: «بهتره هر چه سریع تر هر چهار نفرمون آماده رفتن شین.»
    آناهید سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «درست نیست هر سه ما با هم باشیم. یکی باید باشه که اگه برای بقیه اتفاقی افتاد به نگهبان های خاکستری هشدار بده. من و برزو می ریم. تو همین جا مواظب برادرم باش.»
    رباب خواست اعتراض کند ولی جلوی خودش را گرفت. می دانست بحث با آناهید بیهوده است.
    برزو گفت: «بسیار خب. کی حرکت کنیم؟»
    آناهید گفت: «همین الان.»
    «باشه. اسبم همین اطرافه. فقط باید زین بشه.»
    «خوبه.»
    دو جادوگر از تالار خارج شدند و رباب را با فرزند خوانده اش آنجا تنها گذاشتند. زن صحرانشین لحظه ای به خروجی خیره ماند، بعد به سمت قبر رفت و دستی روی آن کشید. داغی اشک را روی گونه هایش حس می کرد. سرش را خم کرد و قبر را بوسید. نجوا کرد: «آروم بخواب عشق من.»
    ناگهان صدایی پاهایی را حس کرد، و تشخیص داد که شاید آناهید باشد. اما صدای فریاد آرمین هوا را پر کرد: «مادر.»
    رباب در یک لحظه متوجه شد چه شده و فورا چرخید و شمشیرش را کشید و به موقع ضربه ماه آفرید را دفع کرد. چشمانش را بالا برد و به صورت او نگریست.
    موهای ماه آفرید به رنگ نقره فام در آمده بودند و به نحوی مبهم می درخشیدند. روی گونه هایش خطوطی سرخ کشیده شده بود، و چشمانش دو حفره از تاریکی بودند. رباب به خود لرزید.
    ماه آفرید خنده ای شرورانه سر داد. «فکر نمی کردین پیداتون کنم، نه؟ دخترم با اومدن به اینجا راه رو بهم نشون داد. متاسفم که دیر رسیدم، و لذت کشتن پدرم رو از دست دادم. ولی خب، می تونم از جسدش انتقامم رو بگیرم، و بعدش نوبت توئه، به خاطر اینکه فرزندانم رو ازم دزدیدی.» رباب با تمام توانش به جلو فشار آورد و ماه آفرید چند قدم به عقب تلوتلو خورد. کلمات آخرش نامفهوم ماند.
    رباب سرش را تکان داد. «هیچ کس چیزی رو ازت ندزدیده. چیزایی که از دست دادی، خودت لیاقتشون رو نداشتی.»
    ماه آفرید جیغ زد: «پس اگه این طوره، هیچ کس نباید اون چیزا رو داشته باشه. بعد کشتن تو، نوبت آرمینه، و بعد دنبال برزو و آناهید می رم، و تو اولین فرصت کارشون رو تموم می کنم.» فریادی کشید و به جلو حمله ور شد.
    رباب چند ضربه او را به سختی دفع کرد و از میان دندان های قفل شده اش گفت: «فکر نمی کردم به این جا رسیده باشی. اینکه بخوای بچه هات رو بکشی ...»
    «کفر پدرم ذهن فرزندانم رو آلوده کرده و هیچ چیز نمی تونه پاکشون کنه. همون بهتره که بمیرن.»
    رباب سرش را تکان داد. «متاسفانه تو از اینجا زنده بیرون نمی ری.»
    «فکر کردی می تونی جلوی من رو بگیری؟ تو فقط چند سال برای یادگیری شمشیرزنی از کلباد فرصت داشتی. به هیچ وجه نمی تونی فکر کنی مهارتم در چه حده.»
    آن دو به سمت هم حمله ور شدند و جرنگ جرنگ برخورد شمشیرهایشان در هوا پیچید. آرمین با نگرانی به مبارزه آن دو نگریست، به زحمت می توانست چیزی از مبارزه تشخیص دهد، حرکات آن دو در هیچ کدام از طومارهایی که خواهرش برای یادگیری شمشیرزنی به او داده بود نبود. قلبش از نگرانی می تپید. دلش نمی خواست برای هیچ کدام از آن دو اتفاقی بیفتد.
    رباب با خشم دندان هایش را به هم فشرد. ماه آفرید حریفی سرسخت بود. از سر و روی هر دوی آنها عرق جاری بود، و به سختی نفس می کشیدند. شمشیر در دست رباب سنگین شده بود، و حرکاتش کندتر شده بود. ماه آفرید بار دیگر به سمت او یورش برد و دو ضربه وارد کرد که هر دو متوقف شد، رباب ناچار شد خم شود تا ضربه سوم از بالای سرش رد شود، و بعد شمشیر را در ساعد ماه آفرید فرو برد. صدای جیغ او در گوش هایش زنگ انداخت، آن قدر بلند که صدای افتادن شمشیر او بر زمین را نشنید. شمشیرش را بیرون آورد و ماه آفرید را با لگدی به زمین انداخت. سلاح را بالا برد تا بر بدن او فرود آورد، که فریاد «نه.» که از گلوی آرمین خارج شده بود او را بازداشت.
    آرمین خودش را به نزدیک رباب رساند و گفت: «می دونم اون فرد خوبی نیست، ولی به هر حال مادرمه.»
    رباب لحظه ای به چشمان پسرک نگریست و بعد شمشیرش را غلاف کرد. به ماه آفرید گفت: «گم شو. اگه دوباره ببینمت زنده ات نمی ذارم.» بازویش را دور شانه آرمین گذاشت و به سمت دیگر به راه افتاد.
    دو قدم برنداشته بود که داغی ای را در بین شانه هایش حس کرد. با نگاهی به پایین نوک شمشیری را دید که از شکمش بیرون زده بود، و بعد درد آمد.
    ماه آفرید شمشیر را از کمر رباب بیرون کشید و او به زمین افتاد.
    آرمین با وحشت به صحنه نگریست. از وحشت خشک شده بود. وقتی شمشیر مادرش را دید که بالا می رود بین او و رباب قرار گرفت و زانو زد. جیغ کشید: «التماس می کنم مامان. اگه ...»
    حرفش با دفن شدن تیغه شمشیر در جمجمه اش ناتمام ماند. ثانیه ای بعد جسدش با صدای تلپ افتاد.
    رباب مطمئن از مرگ خود چشمانش را بست، و خاطره ای از گذشته در ذهنش جرقه زد. صدایی سرد و کشدار که گفته بود: «تو قبل از مردن مرگ هر کسی که دوست داری رو با چشمای خودت می بینی.» بعد از آن به هیچ چیز فکر نکرد، زیرا زنده نبود.
    صدایی در ذهن ماه آفرید نجوا کرد: «کارت رو عالی انجام دادی.»
    «ممنونم سرورم.» نگاهی به جسد رباب انداخت، پیشانی او دیگر با نور فره نمی درخشید. یکی از حاملان فره از پا در آمده بود. دو تای دیگر مانده بودند.
    «به محض اینکه دو تای دیگه رو بکشی پاداشت رو می گیری. زندگی رو به شوهرت بر می گردونم و به هر دوتون جاودانگی می دم. آزاد خواهید بود در دنیایی که از آن منه راه برین و تا ابد بهش حکومت کنین.»
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    تشکرها narinn, سازش, Dark Knight, asura, mostafa mf, A.N.A از این پست تشکر کرده اند
    #1 ارسال شده در تاريخ 12-16-2016 در ساعت 05:00 PM

  2. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    فصل اول

    برزو افسار اسبش را کشید و مرکب را به توقف واداشت. آناهید کنار او متوقف شد.
    «سیاه دست.»
    برزو این نام را با خشمی زیاد به زبان آورده بود، انگار که یک فحش بود. آناهید از میزان برافروختگیش حیرت کرد.
    آناهید تکرار کرد: «سیاه دست؟» و به همراهش نگریست. جادوگر سوار بر اسب سیاهش سوار بود، و لباس های مرسوم صحرانشین ها را به تن داشت. آنجا در آن بیابان داغ پوشیدن این لباس ها کاری طبیعی بود، اما آناهید درک نمی کرد چرا در این سرزمین سرسبز و خرم هم برزو همچنان آن جامه ها را به تن دارد.
    «لقب فرطوس انوشه، حاکم فعلی ارمان.» چهره آناهید نشان دهنده عدم ادراک او بود و بنابراین برزو توضیح داد: «یه جادوگره و زمانی عضو حلقه نگهبان های خاکستری بوده. اصلا ازش خوشم نمی یاد. هیچ وقت حتی نزدیک به دوست هم نبودیم. در جنگ چند ماه قبل ارمان و برجرش، اون سپاه ارمان رو شخصا هدایت می کرد. قبل از این که به سطلنت برسه.»
    «خب؟ الان چه لزومی به اشاره بهش هست؟»
    برزو به دسته ای از سربازان که از مقابل آنها رد می شدند اشاره کرد. «جلوی اونا. و الان با پیام ذهنی ازم خواسته که باهاش ملاقات داشته باشم.»
    «خواسته اش رو قبول می کنی؟»
    «آره، اما نه به شکلی که می خواد یا انتظار داره.» بی درنگ شمشیرش را کشید و به سوی دسته سربازان شتافت.
    آناهید لحظه ای درنگ کرد، بعد وجره مهر را بیرون کشید و در نور خورشید در حال غروب بالا گرفت، فریادی سر داد که در تمام دشت پیچید، و به دنبال برزو سمت سربازان اسب تاخت.
    سربازان با نزدیک شدن دو سوار به دو گروه تقسیم شدند و هر یک به سمتی رفتند. از میان آنها فقط یک سوار با نقابی به چهره و زره چرمی بی آستین که بازوان عضلانیش از آن بیرون زده بود باقی ماند. موهای بلند خاکستریش در باد به اهتزاز در آمده بود، در یک دست شمشیری بلند با تیغه ای پهن به رنگ سبز را به دست داشت و با دست دیگر به افسار چنگ زده بود. او اسبش را به تاخت در آورد و راه آناهید و برزو که قصد حمله به سربازان او را داشتند را مسدود کرد. از اسب پیاده شد و سلاحش را در نیام فرو کرد، و با دو دست باز و حالتی دوستانه آهسته به آن دو نزدیک شد.
    آناهید از میان دندان های به هم فشرده شده اش به بزرو گفت: «همینجا وایستا. خودم باهاش حرف می زنم.» برزو فرمانبردانه اسبش را متوقف کرد و ساحره به جلو تاخت تا در چند قدمی فرطوس متوقف شود.
    سیاه دست به چشمان آناهید نگریست و سرش را اندکی خم کرد. «درود بر شما بانوی زیبا.» ممکنه به من بگین شما و همراهتون چرا به مرزهای پادشاهی برجرش قدم گذاشتین؟»
    آناهید جواب داد: «مسافرهایی هستیم که داریم از این سرزمین می گذریم.»
    «و نمی گین مقصدتون کجاست؟»
    آناهید با صدایی که از خشم می لرزید گفت: «چرا تو خودت نمی گی مقصد سپاهت کجاست و با ما چی کار داری؟» عصبانیتش بی دلیل بود. از برزو به او سرایت کرده بود.
    چشمان فرطوس زیر نقاب با سرگرمی درخشیدند. کاملا مشخص بود که سیاه دست به خوبی می داند که آناهید قصد تحریک او و یافتن بهانه ای برای درگیری را دارد، و به هیچ وجه قصد نداشت دم به این تله دهد.
    فرطوس در چند قدمی آناهید ایستاد و مقابل او تعظیم کرد. گفت: «اگه با کنجکاویم باعث ناراحتیتون شدم عذر می خوام. با دیدن شما و همراهتون راهم رو کج کردم به این امید که بهم افتخار بدین و یه شب رو در قصرم مهمون باشین. هر کمکی بکنم برای ادامه سفرتون بهتون می کنم و اطلاعاتی دارم که شاید به کارتون بیاد.» در لحن او هیچ نشانی از چاپلوسی به چشم نمی خورد. به وضوح برای آناهید احترام قابل بود و قصد درگیری نداشت. هر چند این حقیقت را ناگفته گذاشته بود که از حضور دو جادوگر متحیر بود و قصد داشت دلیل حضورشان این مسئله را دریابد.
    آناهید نفس عمیقی کشید و بیرون داد، سعی کرد بی طرفانه به قضیه بنگرد. در واقع او هیچ دلیلی برای نفرت عمیقی که به سیاه دست حس می کرد نداشت. صرفا از او خوشش نمی آمد. او فرمانده لشکر ارمان در جنگ علیه برجرش بود. خب که چه؟ کشور برجرش در شروع جنگ بی تقصیر نبود. و در مورد نفرت برزو از فرطوس، که کاملا مشخص بود باید به دلیل اتفاقاتی باشد که در گذشته بین آن دو اتفاق افتاده است، هیچ اطلاعی نداشت، و نباید زود قضاوت می کرد. تجربه اش نشان داده بود که ممکن است حتی بهترین اشخاص هم به دلیل سوتفاهم از هم متنفر شوند. و بعد چیزی از گذشته در ذهنش جرقه زد و با خود گفت که شاید سیاه دست آن قدر که او با شنیدن حرف های برزو تصور کرده بود بد نباشد. و در مورد کنجکاوی او، خب این مسئله طبیعی بود. حضور دو جادوگر که هر دو حامل فره ایزدی بودند توجه هر کسی را جلب می کرد. بنابراین از اسب پیاده شد و سرش را اندکی به سوی پادشاه خم کرد. با لحنی که سعی داشت بی احساس باشد گفت: «منم از رفتار تندم معذرت می خوام. من و همراهم خوشحال می شیم که امشب رو در قصر شما بگذرونیم.»
    برق رضایت در چشمان سیاه دست درخشید، و او گفت: «پس راه رو نشونتون می دم.» سوار اسبش شد و حیوان را با قدم هایی آهسته پیش راند. آناهید لحظه ای درنگ کرد و بعد او نیز به پشت مرکبش بازگشت.
    برزو خودش را به او رساند و پرسید: «چی می گفتین؟» اخم هایش در هم کشیده بود.
    «قرار شد امشب رو تو قصرش مهمون باشیم.» و صبر نکرد که اعتراض های برزو را بشنود. بی درنگ اسبش را به یورتمه واداشت و چند لحظه بعد با رسیدن به سیاه دست از سرعت اسبش کاست.
    چند لحظه ای طول کشید تا برزو به خود بیاید و خودش را به دو جادوگر دیگر برساند.
    حدود یک ساعت طول کشید تا سه سوار به قلعه برسند.
    قصر بنایی عظیم از جنس سنگ سیاه بود که در فاصله نیم فرسخی شهر آلانان بر فراز تپه ای مرتفع جای داشت و به نظر تسخیر ناپذیر می رسید. برزو و آناهید بعد از ورود به قلعه اسب هایشان را به مهتر تحویل دادند، سیاه دست قول داد که سر شام با آنها ملاقات می کند و اطلاعاتی که قول داده بود را در اختیارشان می گذارد، و بعد برای رسیدگی به کارهایش رفت، و یکی از خدمتکاران آناهید و برزو را به اقامتگاه آن شبشان هدایت کرد.
    اتاقی که در اختیار آن دو گذاشته شده بود نسبتا بزرگ بود، مجهز با تمام وسایلی که ممکن بود مهمانان به آن نیاز داشته باشند.
    وقتی آن دو در اتاق تنها شدند آناهید پرسید: «خب؟»
    برزو در حالی که روی زمین پوشیده از قالیچه زانو زده و محتویات کوله اش را می کاوید تکرار کرد: «خب؟»
    آناهید چرخی به چشمانش داد و گفت: «خودت منظورم رو می دونی.»
    برزو گفت: «مشکل بین فرطوس و من؟»
    آناهید با تکان سر جواب مثبت داد و روی زمین نشست و به پشتی ای با روکش ابریشم زربافت تکیه داد.
    «برادر تاریکی.»
    «برادر تاریکی چی؟»
    «فرطوس راه های تاریکی رو به نوذر نشون داد. می دیدمش که پیش استادم می یاد، و متوجه تغییرات ظاهری و رفتاری استادم می شدم و وقتی هنوز امید به برگشتش بود، کاری کرد که نگهبان ها از حلقه بندازنش بیرون. بعدش رو خودت می دونی.»
    قلب آناهید فشرده شد. به یاد مرگ پدرش افتاد، و نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. و پدربزرگش، که هرگز او را ندیده بود. پرسید: «چرا کلباد هیچ کاری نکرد؟»
    برزو خنده ای تلخ سر داد. گفت: «اون سال ها کلباد از نگهبان های دیگه فاصله گرفته بود. سرش به نجات دنیا گرم بود.»
    «هیچ کدوم باهاش ارتباط نداشتین؟ حتی تو؟ یا قباد؟»
    «اون موقع من یه کارآموز محفل بودم، ارتباط نزدیکی با کلباد نداشتم. و قباد، اون در اون چند ماه در ارمان بود.»
    چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: «و بعد، تو جنگ ارمان و برجش، اون طاعون جادویی رو در برجرش شیوع داد. همین کارش نتیجه جنگ رو به نفع ارمان تغییر داد.»
    مدتی طولانی سکوت حاکم شد. آناهید تماشا کرد که برزو چند طومار و یک کتاب را از کوله اش بیرون آورد و مشغول مطالعه آنها شد. ذهنش خالی از فکر بود و معده اش قار و قور می کرد. ناگهان از جایش برخاست و گفت: «من می رم حموم. حس می کنم خیلی خاکی شدم.» و وقتی برزو به خود زحمت جواب دادن نداد، از جایش بلند شد و بعد از برداشتن لوازم مورد نیازش از کوله به حمام رفت.
    سیاه دست به حرفش عمل کرد. کمی بعد از اینکه آناهید با بدنی مرطوب و موهایی در هم گوریده از حمام خارج شد یکی از خدمتکاران در اتاق او را زد و گفت که مامور شده است که آن دو را تا تالار ضیافت همراهی کند. برزو با لحنی نه چندان مودبانه دعوت را رد کرد، اما آناهید گرسنه تر از آن بود که حتی وقتی را برای بافتن گیسوانش هدر دهد و به دنبال خدمتکار رفت. در تالار سیاه دست با دیدن او از جایش بلند شد و آناهید را به نشستن در راس میز مستطیلی دعوت کرد، اما آناهید مودبانه رد کرد و ترجیح داد در صندلی سمت راست سیاه دست بنشیند.
    به جز سیاه دست و آناهید حدود بیست نفر دور میز نشسته بودند. آناهید آنها را به دقت شمرد و فهمید که تعداد دقیقشان بیست و دو نفر بود. یکی از آنها ردای نگهبانان خاکستری را به تن داشت، باشلقش صورتش را پوشانده بود و بنابراین آناهید نتوانست او را بشناسد. و چهار نفر با توجه پوست تیره شان از صحرانشین ها بودند، دو نفر دیگر لباس های جنگلی ها را به تن داشتند، و هفده نفر در زره افسران رده بالای ارتش ارمان بودند. آیا برجرش در تدارک جنگی دیگر بود؟ با توجه به درگیری هامور با بیابان نشین ها این مسئله بسیار محتمل به نظر می رسید، و آناهید ترجیح داد در این مورد نیندیشد. همچنین نگهبان هایی ملبس به زره و کلاهخود سیاه که فقط چشمانشان پیدا بود و نیزه هایی بلند به دست داشتند در فواصل یکسان به دیوارها تکیه داده بودند و حاضران را می پاییدند. آناهید سعی کرد حضور آنها را نادیده بگیرد.
    غذاها و نوشیدنی هایی که بر سر میز چیده شده بود متنوع و اشتها برانگیز بود. شام به آرامی و در سکوت صرف شد، و بعد از آن سیاه دست در حالی که لبخند به لب داشت مودبانه از حاضران در اتاق خواست بروند. تنها استثناها یکی از بیابان نشین ها بود که در سمت چپ او و مقابل آناهید نشسته بود، و همچنین آناهید.
    به محض خروج جمعیت از تالار لبخند از لب های سیاه دست محو شد. بیابان نشین نجوا کرد: «سرورم، یادتون که نرفته؟»
    سیاه دست پاسخ داد: «نه، یادم هست، شیبه. امشب بعد تموم شدن صحبت هام با مهمون عزیزم به خواسته ات می رسی.» و بی مقدمه رو به آناهید کرد و او را مخاطب قرار داد. «در مورد آشوب چیزی می دونین؟»
    آناهید از خود پرسید آیا سیاه دست قصد داشت از او اطلاعات بیرون بکشد. محتاطانه گفت: «نه خیلی.»
    «بزرگ ترین خطری که همه ما رو تهدید می کنه. و این خطر جلوی چشم همه هست، ولی انگار که هیچ کس نمی بیندش. حتی اومدن شهسوارهای آشوب هم باعث نشده بیشتر از چند نفر از خواب بیدار شن. سعی کردم چشمای پادشاه هامور رو به روی این خطر باز کنم، ولی نتونستم.»
    آناهید به اظهارات فرطوس اندیشید. نگرانی او واقعی بود. به راستی فکر می کرد آشوب خطری جدی است. و آناهید با او موافق بود.
    شیبه گفت: «بهترین راهکار متحد شدن با لاوین هاست. می تونین ما جرهمی ها رو متحد خودتون بدونین، و عمالیق هم دوست و متحد شمان.»
    سیاه دست نگاه تندی به او انداخت. گفت: «خوب می دونم چی توی سرته. چند بار سعی کردی این رو بهم بقبولونی. ولی من نمی تونم این کار رو بکنم. همین الان در یک قدمی یه جنگ با هامور هستم. شاید جرهم دوست ما باشه، اما بقیه قبایل نیستن. بیشتر ارتشم مشغول خوابوندن شورش های پراکنده در جنوبه. و از لاوین ها هم کمکی ساخته نیست، تا چند هفته دیگه که بهار شروع شه خودشون رو تو جنگ با فرشته ها می بینن. جنگی که مشخص نیست کدوم نژاد ازش پیروز بیرون بیاد. شاید هر دو نابود شن. آشوب با روشن کردن شعله جنگ بین اونا با یه تیر دو نشون رو می زنه. هم خاطرش از سمت شمال آسوده می شه هم حداقل یکی از دو دشمنش از پا در می یاد. و در نهایت اینه که فرماندهان نظامی دیگه با من موافق نیستن.»
    آناهید از شیبه پرسید: «لاوین ها ... می شناسیشون؟»
    شیبه گفت: «آره، اونا هم شیطانن، ولی بر خلاف شیاطین دیگه پلید نیستن. سال ها قبل دیدم که یکیشون یه سازه جادویی ای که می تونست بهش قدرت فوق تصوری بده رو به جایی برد که دست هیچ کس نتونه بهش برسه. متاسفانه مثل ما جرهمی ها در مورد اونا هم تصورات نادرستی وجود داره.»
    برای لحظه ای نگاه آناهید به چشمان شیبه افتاد و او در عمق چشمان آن مرد نفرت و بی اعتمادی را مشاهده کرد. پرسید: «از چه سازه جادویی ای حرف می زنی؟»
    به جای شیبه سیاه دست پاسخ داد: «خنجر سایه ها.»
    این کلمه آناهید را به لرزه انداخت. مطالب ترسناکی در مورد این خنجر و قدرت های شومش شنیده بود. پرسید: «و الان کجاست؟»
    سیاه دست گفت: «گورپشته های موبدشاه ها. سکان تاریکی هم اونجاست. ولی مدت زیادی اونجا نمی مونه.»
    آناهید مبهوت ماند. فرطوس برایش توضیح داد: «چند ساعت پیش یه احضارگر انتقام جو رو فرستادم به اونجا.»
    آناهید به قدری خشمگین شد که نتوانست واکنشی فوری نشان دهد، و سیاه دست با استفاده از این فرصت توضیح داد: «می دونم اون سازه ها خطرناکن، خودم هم تمایلی به داشتنشون ندارم. ولی شنیدی دشمن دشمن من دوستمه؟»
    «ربطش چیه؟»
    «آشوب با تمام نیروهای کیهانی دیگه مثل سپنتا و انگره و تاریکی و ... متضاده. اونا می تونن با هم جمع شن، ولی آشوب با هیچ کدوم نمی تونه. اینکه این سازه ها به دست کسی بیفته رو در شرایط عادی اصلا دوست ندارم، ولی آشوب زیادی قدرت گرفته و باید از هر راهی برای شکستش استفاده کرد. وجود سایه های جادوی تاریک یکی از چیزاییه که آشوب رو تضعیف می کنه.»
    آناهید سرش را به نشانه تایید تکان داد. از این کار چندان خوشش نمی آمد، ولی اگر به جای سیاه دست بود شاید همین کار را انجام می داد، و اگر پدربزرگش کلباد ناباور بود لحظه ای در این کار تردید نمی کرد. هیچ سرزنشی متوجه سیاه دست نبود. پرسید: «اون احضارگر ... از کی می خواد انتقام بگیره؟»
    «از یه نفر در بیابان. ولی مهم نیست. مهم اینه که جلوی حمله فرشتگان به لاوین ها گرفته شه. و فقط یه نفر می تونه.»
    آناهید پرسید: «اون کیه؟»
    «تو.» این حرف سیاه دست او را در بهت فرو برد قبل از اینکه فرصت اظهار نظر داشته باشد نخستینی ادامه داد: «تو حامل فره ای. مقامت از فرشته های مقرب بالاتره. و وجره مهر رو داری. مطمئنا فرشته ها ازت اطاعت می کنن. این قسما آسون کاره. قسمت سختش جلب کردن اعتماد لاوین هاست.»
    آناهید لحظه ای به خشم آمد. «داری بهم می گی که چی کار کنم؟»
    سیاه دست با آرامش گفت: «دارم نظر خودم در مورد کاری که باید انجام شه رو می گم.»
    آناهید سکوت کرد و سیاه دست بار دیگر به حرف در آمد. «تا هر وقت که شما و همراهتون بخواین می تونین در این قصر مهمونم باشین. ولی فکر می کنم بخواین همین فردا به راه بیفتین. دستور بدم تدارکات سفر رو آماده کنن؟»
    آناهید لحظه ای به فکر فرو رفت، و بعد گفت: «نه. فردا نمی ریم. اگه امکانش باشه همین الان.»
    سیاه دست سرش را به نشانه تایید تکان داد. گفت: «خدمتکارام رو می فرستم که بهتون خبر بدن.» از جا برخاست و همراه با شیبه تالار را ترک کرد.
    آناهید چند لحظه در آنجا ماند و در سکوت به حرف های سیاه دست اندیشید، بعد از جا برخاست و به اتاقی که به او داده شده بود رفت تا برزو را همچنان مشغول مطالعه ببیند. چند لحظه خیره به او ایستاد تا شاید از مطالعه دست بکشد و به او توجه کند، و وقتی ناامید شد با صدایی نسبتا بلند گفت: «همین امشب دوباره راه می افتیم. باید از یه جنگ پیشگیری کنیم.»
    برزو سرش را از طومارها بلند کرد و به او نگریست. پرسید: «چی؟ چرا؟»
    آناهید صحبتش با فرطوس را به طور کامل بازگو کرد. جادوگر با دقت به حرف های او گوش داد، و وقتی آناهید ساکت شد پرسید: «خطرناک نیست که طبق حرف های سیاه دست عمل کنیم؟ هر کاری می کنم نمی تونم به هیچ کدوم از حرفاش اعتماد کنم. و یادت باشه، الان ما نگهبان ها در خدمت هامور هستیم، و بنابراین اون دشمنمونه.»
    آناهید جواب داد: «منم مثل تو بهش اعتماد ندارم اما از یه چیزش مطمئنم. اینکه اونم می خواد آشوب از دنیای ما پاک شه.»
    شیبه بن قیس از آناهید خوشش نیامده بود. برایش سوال بود چرا اربابش وقتش را برای آن دخترک تلف می کند.
    در حالی که در راهرو به دنبال سیاه دست می رفت بی مقدمه پرسید: «چرا همه چیز رو با اون زن در میون گذاشتی؟»
    سیاه دست ناگهان ایستاد و به سوی او برگشت. شیبه فکر کرد که زیاده روی کرده و سیاه دست با او برخورد تندی می کند اما شاهزاده به آرامی گفت: «لازم بود.»
    «درک نمی کنم چرا لازم بود؟ ما می تونیم از پس آشوب بر بیایم. نیازی به کمک نوکرهای سپنتا نداریم.»
    «یه زمانی یه دژ نظامی قدرتمند بود به نام بهشت کنگ. آشوب بدون از دست دادن یه سرباز کاری کرد که اونجا ویران بشه. یه سال هم از اون موقع نمی گذره.»
    شیبه به حرف سیاه دست اندیشید. ناگهان متوجه شد اربابش به راه افتاده است. به دنبال او شتافت و چند قدم دوید تا خود را به او برساند. سیاه دست به اتاق سرپیشخدمت قصر، جنگلی ای به نام سنادی، رفت و به او دستوراتی در فراهم کردن تدارکات مورد نیاز دو جادوگر داد، و تاکید کرد که همین امشب خواسته هایش انجام شوند، و بعد راهش را در راهروهای قلعه ادامه داد. سرانجام آنها به راهروی ممنوعه ای که هیچ کس جز سیاه دست حق ورود به آنجا را نداشت قدم گذاشتند. سیاه دست بی مقدمه برگشت و به شیبه گفت: «با دادن چیزی که قول دادم بهت هیچ مشکلی ندارم. ولی دوباره ازت می خوام خوب فکر کنی. این کار به نظرت عاقلانه است؟»
    شیبه بی مکث جواب داد: «بله سرورم.»
    سیاه دست با صدایی پر از تاسف گفت: «باشه. برو به اتاق انتهای راهرو و کتاب رو بردار. هیچ چیز دیگه ای رو به هیچ وجه لمس نکن.» شیبه آنچه شنیده بود را باور نمی کرد. در حالی که صدایش از شادی می لرزید گفت: «ممنونم سرورم.»
    سیاه دست جواب داد: «ممنون نباش. دارم بهت یه طناب پوسیده می دم که باهاش بری ته چاه.» اظهارش هیچ تاثیری بر اراده شیبه نگذاشت. او با قدم های بلند و سریع در راهرو به راه افتاد که ناگهان صدایی او را در میانه راه متوقف کرد. «صبر کن، یه چیز دیگه.» شیبه با بی میلی چرخید و یک بار دیگر با سیاه دست روبرو شد.
    فرطوس گفت: «این نکته شاید روی کاری که می خوای با کتاب بکنی تاثیر داشته باشه. من امشب به اون ساحره یه دروغ گفتم.»
    ابروهای شیبه با حیرت بالا رفتند. سیاه دست گفت: «در مورد احضارگر انتقام جویی که به گورپشته های موبدشاه ها فرستادم تا خنجر سایه ها و سکان تاریکی رو به دست بیاره. من این کار رو چند روز پیش نکردم. این حرف رو زدم تا اون به این فکر نکنه که راهی برای متوقف کردن اون احضارگر هست. در حقیقت همین الان دارم می رم تا با رفاعه بنت خالد حرف بزنم و تشویقش کنم که با برداشتن اون دو سازه از گورپشته های موبدشاه ها به جرهم بره و انتقام پدرش رو از عموش بگیره.» شیبه لحظه ای خشکش زد، انتظار این را نداشت. ولی فوری متوجه شد این مسئله هیچ زیانی به برنامه های او نمی رساند. برگشت و به راهش ادامه داد.
    در انتهای راهرو بر خلاف درهای بزرگ و مجلل دو طرف کوتاه و کهنه و قدیمی و به رنگ سیاه بود و از پشت آن بوی گرد و خاک می آمد. شیبه دستش را روی دستگیره فلزی گذاشت و آن را چرخاند در کمال حیرتش دستگیره به جای اینکه سرد باشد بسیار گرم بود و کمی پوست او را سوزاند. شیبه فحشی داد و به در فشار آورد تا باز شود و به داخل اتاق قدم گذاشت.
    سیاه دست یک احمق بود که فکر کرده بود او فقط کتاب را بر می دارد. نه، او از همان آغاز قصد داشت گوی عناصر را هم به دست بیاورد. اما لحظه ای که پایش را به داخل اتاق گذاشت نظرش عوض شد. باید جام را نیز بر می داشت، و همچنین ردا را. یک اسب آماده در کنار پلکان ورودی عمارت منتظرش بود و او می توانست قبل از اینکه سیاه دست متوجه دزدیدن گنجینه های گرانبهایش شود آن قدر از قلعه دور شود که دست شاهزاده هرگز به او نرسد. و قصد نداشت هرگز به اینجا بازگردد. مقصد او گورپشته های موبدشاه بود، و بعد از آن بهشت کنگ.
    وقتی در زده شد رفاعه هنوز شامش را به پایان نرسانده بود. سیاه دست مودبانه گفت: «اجازه هست بیام داخل؟»
    رفاعه با دستپاچگی گفت: «بله سرورم. بفرمایید.» و از جایش بلند شد و به سمت در چند گام برداشت.
    سیاه دست با چهره ای متبسم داخل شد و در را به آهستگی پشت سر خودش بست. مقابل رفاعه تعظیم کرد و گفت: «بانوی من.» با ملایمت دست او را گرفت و به سمت دهانش برد و بوسید. گونه های رفاعه از شرم گل انداختند. او گفت: «لطفا این طور با من رفتار نکنین. من ...»
    سیاه دست حرف او را قطع کرد: «شما ملکه به حق جرهم هستین، و من هر کمکی از دستم بر بیاد می کنم تا غاصبی که پدرتون رو به قتل رسوند و روی تختش نشست به سزای اعمالش برسه.»
    ناامیدی به وجود رفاعه چنگ انداخت. «من نمی تونم هیچ کاری علیهش کنم. از پسش بر نمی یام.»
    «چرا از جادو کمک نمی گیرین؟»
    «منظورتون چیه؟
    « بعد از کشته شدن پدرتون سازه هایی که اون برای پیروزی ازشون استفاده می کرد همراه با جسد موبدشاه توسط لاوین ها به گورپشته ها منتقل شدن، و الان همون جا هستن. با استفاده از قدرت سکان تاریکی، خنجر سایه ها، عصای افراسیاب، و گوی عناصر می تونین انتقام پدرتون رو بگیرین.»
    رفاعه با سوظن پرسید: «از این بابت ممطئن هستین؟»
    «بله مطمئنم.»
    ناگهان آرامش و متانت در صورت سیاه دست جای خود را به خشم و نفرت داد. او سر خود را با حرکتی سریع به سمت راست چرخاند و نجوا کرد: «لعنتی. همون طور که حدس می زدم نتونسته به طمع خودش غلبه کنه.»
    رفاعه جا خورد و با لحنی محتاطانه پرسید: «مشکلی پیش اومده؟»
    سیاه دست صورتش را به سمت او باز گرداند و با لحنی مودبانه و بی خیال جواب داد: «چیز مهمی نیست. یه خائن پست از اعتمادی که بهش کردم سو استفاده کرده و چیزهایی رو ازم دزدیده.» شانه هایش را بالا انداخت انگار که این مسئله برایش مهم نیست. «اهمیت زیادی نداره. به زودی تاوان کارش رو پس می ده.»
    برگشت و از اتاق خارج شد، در آستانه در لحظه ای مکث کرد و به سمت رفاعه گیج و سردرگم چرخید. گفت: «من از حضور شما در قلعه ام مفتخرم و از مصاحبت باهاتون لذت می برم، تا هر زمانی که بخواین می تونین بمونین، اما به نظرتون بهتر نیست در گرفتن انتقام پدرتون عجله کنین؟ می ترسم اتفاقی ناخواسته بیفته و فرصتش رو از دست بدین. غاصب داره زیادی قدرتمند می شه، با پیروزی هاش علیه هامور قدرت زیادی کسب کرده، و من کم کم حمایت قبایل رو از دست می دم. توصیه من اینه که همین فردا صبح عازم بشین.»
    رفاعه با تکان سرش موافقت خود را نشان داد. «همین کار رو می کنم.»
    «عالیه. دستور می دم اسب و آذوقه و هر چیزی که برای سفر لازمه رو براتون تهیه کنن. و الان اگه من رو ببخشین باید به مسئله اون خائن پست رسیدگی کنم.» مجددا تعظیم کرد، و از اتاق خارج شد.
    به محض خروج سیاه دست چهره رفاعه حالتی از نفرت و انزجار را به خود گرفت که در مدتی که سیاه دست با او حرف می زد به سختی تلاش کرده بود آن را پنهان کند. او به هیچ وجه فریب ظاهر فریبنده و چاپلوسی های سیاه دست را نخورده بود. به خوبی می دانست که سیاه دست فقط قصد دارد از او در جهت منافع خودش استفاده کند، و از نقش او در قتل پدرش آگاه بود. همچنین این را می دانست عمویش اخیرا به شدت موی دماغش شده و در صدد بر آمده بود دیگر قبایل صحرانشین را علیه او برانگیزد و به اطاعت خود در آورد. به همین دلیل سیاه دست برای نابودی او توطئه می چید. اندیشید اشکال نداره. بذار فکر کنه فریبم داده. اول انتقام پدرم رو از عموم می گیرم، بعد نوبت لاوین های قبیله خشم شب و فرشته مقرب یاگوثه، و بعد نگهبان های خاکستری. سیاه دست بمونه برای آخر کار.
    برزو افسار اسبش را کشید و مرکب را به توقف واداشت. آناهید کنار او متوقف شد.
    «سیاه دست.»
    برزو این نام را با خشمی زیاد به زبان آورده بود، انگار که یک فحش بود. آناهید از میزان برافروختگیش حیرت کرد.
    آناهید تکرار کرد: «سیاه دست؟» و به همراهش نگریست. جادوگر سوار بر اسب سیاهش سوار بود، و لباس های مرسوم صحرانشین ها را به تن داشت. آنجا در آن بیابان داغ پوشیدن این لباس ها کاری طبیعی بود، اما آناهید درک نمی کرد چرا در این سرزمین سرسبز و خرم هم برزو همچنان آن جامه ها را به تن دارد.
    «لقب فرطوس انوشه، حاکم فعلی ارمان.» چهره آناهید نشان دهنده عدم ادراک او بود و بنابراین برزو توضیح داد: «یه جادوگره و زمانی عضو حلقه نگهبان های خاکستری بوده. اصلا ازش خوشم نمی یاد. هیچ وقت حتی نزدیک به دوست هم نبودیم. در جنگ چند ماه قبل ارمان و برجرش، اون سپاه ارمان رو شخصا هدایت می کرد. قبل از این که به سطلنت برسه.»
    «خب؟ الان چه لزومی به اشاره بهش هست؟»
    برزو به دسته ای از سربازان که از مقابل آنها رد می شدند اشاره کرد. «جلوی اونا. و الان با پیام ذهنی ازم خواسته که باهاش ملاقات داشته باشم.»
    «خواسته اش رو قبول می کنی؟»
    «آره، اما نه به شکلی که می خواد یا انتظار داره.» بی درنگ شمشیرش را کشید و به سوی دسته سربازان شتافت.
    آناهید لحظه ای درنگ کرد، بعد وجره مهر را بیرون کشید و در نور خورشید در حال غروب بالا گرفت، فریادی سر داد که در تمام دشت پیچید، و به دنبال برزو سمت سربازان اسب تاخت.
    سربازان با نزدیک شدن دو سوار به دو گروه تقسیم شدند و هر یک به سمتی رفتند. از میان آنها فقط یک سوار با نقابی به چهره و زره چرمی بی آستین که بازوان عضلانیش از آن بیرون زده بود باقی ماند. موهای بلند خاکستریش در باد به اهتزاز در آمده بود، در یک دست شمشیری بلند با تیغه ای پهن به رنگ سبز را به دست داشت و با دست دیگر به افسار چنگ زده بود. او اسبش را به تاخت در آورد و راه آناهید و برزو که قصد حمله به سربازان او را داشتند را مسدود کرد. از اسب پیاده شد و سلاحش را در نیام فرو کرد، و با دو دست باز و حالتی دوستانه آهسته به آن دو نزدیک شد.
    آناهید از میان دندان های به هم فشرده شده اش به بزرو گفت: «همینجا وایستا. خودم باهاش حرف می زنم.» برزو فرمانبردانه اسبش را متوقف کرد و ساحره به جلو تاخت تا در چند قدمی فرطوس متوقف شود.
    سیاه دست به چشمان آناهید نگریست و سرش را اندکی خم کرد. «درود بر شما بانوی زیبا.» ممکنه به من بگین شما و همراهتون چرا به مرزهای پادشاهی برجرش قدم گذاشتین؟»
    آناهید جواب داد: «مسافرهایی هستیم که داریم از این سرزمین می گذریم.»
    «و نمی گین مقصدتون کجاست؟»
    آناهید با صدایی که از خشم می لرزید گفت: «چرا تو خودت نمی گی مقصد سپاهت کجاست و با ما چی کار داری؟» عصبانیتش بی دلیل بود. از برزو به او سرایت کرده بود.
    چشمان فرطوس زیر نقاب با سرگرمی درخشیدند. کاملا مشخص بود که سیاه دست به خوبی می داند که آناهید قصد تحریک او و یافتن بهانه ای برای درگیری را دارد، و به هیچ وجه قصد نداشت دم به این تله دهد.
    فرطوس در چند قدمی آناهید ایستاد و مقابل او تعظیم کرد. گفت: «اگه با کنجکاویم باعث ناراحتیتون شدم عذر می خوام. با دیدن شما و همراهتون راهم رو کج کردم به این امید که بهم افتخار بدین و یه شب رو در قصرم مهمون باشین. هر کمکی بکنم برای ادامه سفرتون بهتون می کنم و اطلاعاتی دارم که شاید به کارتون بیاد.» در لحن او هیچ نشانی از چاپلوسی به چشم نمی خورد. به وضوح برای آناهید احترام قابل بود و قصد درگیری نداشت. هر چند این حقیقت را ناگفته گذاشته بود که از حضور دو جادوگر متحیر بود و قصد داشت دلیل حضورشان این مسئله را دریابد.
    آناهید نفس عمیقی کشید و بیرون داد، سعی کرد بی طرفانه به قضیه بنگرد. در واقع او هیچ دلیلی برای نفرت عمیقی که به سیاه دست حس می کرد نداشت. صرفا از او خوشش نمی آمد. او فرمانده لشکر ارمان در جنگ علیه برجرش بود. خب که چه؟ کشور برجرش در شروع جنگ بی تقصیر نبود. و در مورد نفرت برزو از فرطوس، که کاملا مشخص بود باید به دلیل اتفاقاتی باشد که در گذشته بین آن دو اتفاق افتاده است، هیچ اطلاعی نداشت، و نباید زود قضاوت می کرد. تجربه اش نشان داده بود که ممکن است حتی بهترین اشخاص هم به دلیل سوتفاهم از هم متنفر شوند. و بعد چیزی از گذشته در ذهنش جرقه زد و با خود گفت که شاید سیاه دست آن قدر که او با شنیدن حرف های برزو تصور کرده بود بد نباشد. و در مورد کنجکاوی او، خب این مسئله طبیعی بود. حضور دو جادوگر که هر دو حامل فره ایزدی بودند توجه هر کسی را جلب می کرد. بنابراین از اسب پیاده شد و سرش را اندکی به سوی پادشاه خم کرد. با لحنی که سعی داشت بی احساس باشد گفت: «منم از رفتار تندم معذرت می خوام. من و همراهم خوشحال می شیم که امشب رو در قصر شما بگذرونیم.»
    برق رضایت در چشمان سیاه دست درخشید، و او گفت: «پس راه رو نشونتون می دم.» سوار اسبش شد و حیوان را با قدم هایی آهسته پیش راند. آناهید لحظه ای درنگ کرد و بعد او نیز به پشت مرکبش بازگشت.
    برزو خودش را به او رساند و پرسید: «چی می گفتین؟» اخم هایش در هم کشیده بود.
    «قرار شد امشب رو تو قصرش مهمون باشیم.» و صبر نکرد که اعتراض های برزو را بشنود. بی درنگ اسبش را به یورتمه واداشت و چند لحظه بعد با رسیدن به سیاه دست از سرعت اسبش کاست.
    چند لحظه ای طول کشید تا برزو به خود بیاید و خودش را به دو جادوگر دیگر برساند.
    حدود یک ساعت طول کشید تا سه سوار به قلعه برسند.
    قصر بنایی عظیم از جنس سنگ سیاه بود که در فاصله نیم فرسخی شهر آلانان بر فراز تپه ای مرتفع جای داشت و به نظر تسخیر ناپذیر می رسید. برزو و آناهید بعد از ورود به قلعه اسب هایشان را به مهتر تحویل دادند، سیاه دست قول داد که سر شام با آنها ملاقات می کند و اطلاعاتی که قول داده بود را در اختیارشان می گذارد، و بعد برای رسیدگی به کارهایش رفت، و یکی از خدمتکاران آناهید و برزو را به اقامتگاه آن شبشان هدایت کرد.
    اتاقی که در اختیار آن دو گذاشته شده بود نسبتا بزرگ بود، مجهز با تمام وسایلی که ممکن بود مهمانان به آن نیاز داشته باشند.
    وقتی آن دو در اتاق تنها شدند آناهید پرسید: «خب؟»
    برزو در حالی که روی زمین پوشیده از قالیچه زانو زده و محتویات کوله اش را می کاوید تکرار کرد: «خب؟»
    آناهید چرخی به چشمانش داد و گفت: «خودت منظورم رو می دونی.»
    برزو گفت: «مشکل بین فرطوس و من؟»
    آناهید با تکان سر جواب مثبت داد و روی زمین نشست و به پشتی ای با روکش ابریشم زربافت تکیه داد.
    «برادر تاریکی.»
    «برادر تاریکی چی؟»
    «فرطوس راه های تاریکی رو به نوذر نشون داد. می دیدمش که پیش استادم می یاد، و متوجه تغییرات ظاهری و رفتاری استادم می شدم و وقتی هنوز امید به برگشتش بود، کاری کرد که نگهبان ها از حلقه بندازنش بیرون. بعدش رو خودت می دونی.»
    قلب آناهید فشرده شد. به یاد مرگ پدرش افتاد، و نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. و پدربزرگش، که هرگز او را ندیده بود. پرسید: «چرا کلباد هیچ کاری نکرد؟»
    برزو خنده ای تلخ سر داد. گفت: «اون سال ها کلباد از نگهبان های دیگه فاصله گرفته بود. سرش به نجات دنیا گرم بود.»
    «هیچ کدوم باهاش ارتباط نداشتین؟ حتی تو؟ یا قباد؟»
    «اون موقع من یه کارآموز محفل بودم، ارتباط نزدیکی با کلباد نداشتم. و قباد، اون در اون چند ماه در ارمان بود.»
    چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: «و بعد، تو جنگ ارمان و برجش، اون طاعون جادویی رو در برجرش شیوع داد. همین کارش نتیجه جنگ رو به نفع ارمان تغییر داد.»
    مدتی طولانی سکوت حاکم شد. آناهید تماشا کرد که برزو چند طومار و یک کتاب را از کوله اش بیرون آورد و مشغول مطالعه آنها شد. ذهنش خالی از فکر بود و معده اش قار و قور می کرد. ناگهان از جایش برخاست و گفت: «من می رم حموم. حس می کنم خیلی خاکی شدم.» و وقتی برزو به خود زحمت جواب دادن نداد، از جایش بلند شد و بعد از برداشتن لوازم مورد نیازش از کوله به حمام رفت.
    سیاه دست به حرفش عمل کرد. کمی بعد از اینکه آناهید با بدنی مرطوب و موهایی در هم گوریده از حمام خارج شد یکی از خدمتکاران در اتاق او را زد و گفت که مامور شده است که آن دو را تا تالار ضیافت همراهی کند. برزو با لحنی نه چندان مودبانه دعوت را رد کرد، اما آناهید گرسنه تر از آن بود که حتی وقتی را برای بافتن گیسوانش هدر دهد و به دنبال خدمتکار رفت. در تالار سیاه دست با دیدن او از جایش بلند شد و آناهید را به نشستن در راس میز مستطیلی دعوت کرد، اما آناهید مودبانه رد کرد و ترجیح داد در صندلی سمت راست سیاه دست بنشیند.
    به جز سیاه دست و آناهید حدود بیست نفر دور میز نشسته بودند. آناهید آنها را به دقت شمرد و فهمید که تعداد دقیقشان بیست و دو نفر بود. یکی از آنها ردای نگهبانان خاکستری را به تن داشت، باشلقش صورتش را پوشانده بود و بنابراین آناهید نتوانست او را بشناسد. و چهار نفر با توجه پوست تیره شان از صحرانشین ها بودند، دو نفر دیگر لباس های جنگلی ها را به تن داشتند، و هفده نفر در زره افسران رده بالای ارتش ارمان بودند. آیا برجرش در تدارک جنگی دیگر بود؟ با توجه به درگیری هامور با بیابان نشین ها این مسئله بسیار محتمل به نظر می رسید، و آناهید ترجیح داد در این مورد نیندیشد. همچنین نگهبان هایی ملبس به زره و کلاهخود سیاه که فقط چشمانشان پیدا بود و نیزه هایی بلند به دست داشتند در فواصل یکسان به دیوارها تکیه داده بودند و حاضران را می پاییدند. آناهید سعی کرد حضور آنها را نادیده بگیرد.
    غذاها و نوشیدنی هایی که بر سر میز چیده شده بود متنوع و اشتها برانگیز بود. شام به آرامی و در سکوت صرف شد، و بعد از آن سیاه دست در حالی که لبخند به لب داشت مودبانه از حاضران در اتاق خواست بروند. تنها استثناها یکی از بیابان نشین ها بود که در سمت چپ او و مقابل آناهید نشسته بود، و همچنین آناهید.
    به محض خروج جمعیت از تالار لبخند از لب های سیاه دست محو شد. بیابان نشین نجوا کرد: «سرورم، یادتون که نرفته؟»
    سیاه دست پاسخ داد: «نه، یادم هست، شیبه. امشب بعد تموم شدن صحبت هام با مهمون عزیزم به خواسته ات می رسی.» و بی مقدمه رو به آناهید کرد و او را مخاطب قرار داد. «در مورد آشوب چیزی می دونین؟»
    آناهید از خود پرسید آیا سیاه دست قصد داشت از او اطلاعات بیرون بکشد. محتاطانه گفت: «نه خیلی.»
    «بزرگ ترین خطری که همه ما رو تهدید می کنه. و این خطر جلوی چشم همه هست، ولی انگار که هیچ کس نمی بیندش. حتی اومدن شهسوارهای آشوب هم باعث نشده بیشتر از چند نفر از خواب بیدار شن. سعی کردم چشمای پادشاه هامور رو به روی این خطر باز کنم، ولی نتونستم.»
    آناهید به اظهارات فرطوس اندیشید. نگرانی او واقعی بود. به راستی فکر می کرد آشوب خطری جدی است. و آناهید با او موافق بود.
    شیبه گفت: «بهترین راهکار متحد شدن با لاوین هاست. می تونین ما جرهمی ها رو متحد خودتون بدونین، و عمالیق هم دوست و متحد شمان.»
    سیاه دست نگاه تندی به او انداخت. گفت: «خوب می دونم چی توی سرته. چند بار سعی کردی این رو بهم بقبولونی. ولی من نمی تونم این کار رو بکنم. همین الان در یک قدمی یه جنگ با هامور هستم. شاید جرهم دوست ما باشه، اما بقیه قبایل نیستن. بیشتر ارتشم مشغول خوابوندن شورش های پراکنده در جنوبه. و از لاوین ها هم کمکی ساخته نیست، تا چند هفته دیگه که بهار شروع شه خودشون رو تو جنگ با فرشته ها می بینن. جنگی که مشخص نیست کدوم نژاد ازش پیروز بیرون بیاد. شاید هر دو نابود شن. آشوب با روشن کردن شعله جنگ بین اونا با یه تیر دو نشون رو می زنه. هم خاطرش از سمت شمال آسوده می شه هم حداقل یکی از دو دشمنش از پا در می یاد. و در نهایت اینه که فرماندهان نظامی دیگه با من موافق نیستن.»
    آناهید از شیبه پرسید: «لاوین ها ... می شناسیشون؟»
    شیبه گفت: «آره، اونا هم شیطانن، ولی بر خلاف شیاطین دیگه پلید نیستن. سال ها قبل دیدم که یکیشون یه سازه جادویی ای که می تونست بهش قدرت فوق تصوری بده رو به جایی برد که دست هیچ کس نتونه بهش برسه. متاسفانه مثل ما جرهمی ها در مورد اونا هم تصورات نادرستی وجود داره.»
    برای لحظه ای نگاه آناهید به چشمان شیبه افتاد و او در عمق چشمان آن مرد نفرت و بی اعتمادی را مشاهده کرد. پرسید: «از چه سازه جادویی ای حرف می زنی؟»
    به جای شیبه سیاه دست پاسخ داد: «خنجر سایه ها.»
    این کلمه آناهید را به لرزه انداخت. مطالب ترسناکی در مورد این خنجر و قدرت های شومش شنیده بود. پرسید: «و الان کجاست؟»
    سیاه دست گفت: «گورپشته های موبدشاه ها. سکان تاریکی هم اونجاست. ولی مدت زیادی اونجا نمی مونه.»
    آناهید مبهوت ماند. فرطوس برایش توضیح داد: «چند ساعت پیش یه احضارگر انتقام جو رو فرستادم به اونجا.»
    آناهید به قدری خشمگین شد که نتوانست واکنشی فوری نشان دهد، و سیاه دست با استفاده از این فرصت توضیح داد: «می دونم اون سازه ها خطرناکن، خودم هم تمایلی به داشتنشون ندارم. ولی شنیدی دشمن دشمن من دوستمه؟»
    «ربطش چیه؟»
    «آشوب با تمام نیروهای کیهانی دیگه مثل سپنتا و انگره و تاریکی و ... متضاده. اونا می تونن با هم جمع شن، ولی آشوب با هیچ کدوم نمی تونه. اینکه این سازه ها به دست کسی بیفته رو در شرایط عادی اصلا دوست ندارم، ولی آشوب زیادی قدرت گرفته و باید از هر راهی برای شکستش استفاده کرد. وجود سایه های جادوی تاریک یکی از چیزاییه که آشوب رو تضعیف می کنه.»
    آناهید سرش را به نشانه تایید تکان داد. از این کار چندان خوشش نمی آمد، ولی اگر به جای سیاه دست بود شاید همین کار را انجام می داد، و اگر پدربزرگش کلباد ناباور بود لحظه ای در این کار تردید نمی کرد. هیچ سرزنشی متوجه سیاه دست نبود. پرسید: «اون احضارگر ... از کی می خواد انتقام بگیره؟»
    «از یه نفر در بیابان. ولی مهم نیست. مهم اینه که جلوی حمله فرشتگان به لاوین ها گرفته شه. و فقط یه نفر می تونه.»
    آناهید پرسید: «اون کیه؟»
    «تو.» این حرف سیاه دست او را در بهت فرو برد قبل از اینکه فرصت اظهار نظر داشته باشد نخستینی ادامه داد: «تو حامل فره ای. مقامت از فرشته های مقرب بالاتره. و وجره مهر رو داری. مطمئنا فرشته ها ازت اطاعت می کنن. این قسما آسون کاره. قسمت سختش جلب کردن اعتماد لاوین هاست.»
    آناهید لحظه ای به خشم آمد. «داری بهم می گی که چی کار کنم؟»
    سیاه دست با آرامش گفت: «دارم نظر خودم در مورد کاری که باید انجام شه رو می گم.»
    آناهید سکوت کرد و سیاه دست بار دیگر به حرف در آمد. «تا هر وقت که شما و همراهتون بخواین می تونین در این قصر مهمونم باشین. ولی فکر می کنم بخواین همین فردا به راه بیفتین. دستور بدم تدارکات سفر رو آماده کنن؟»
    آناهید لحظه ای به فکر فرو رفت، و بعد گفت: «نه. فردا نمی ریم. اگه امکانش باشه همین الان.»
    سیاه دست سرش را به نشانه تایید تکان داد. گفت: «خدمتکارام رو می فرستم که بهتون خبر بدن.» از جا برخاست و همراه با شیبه تالار را ترک کرد.
    آناهید چند لحظه در آنجا ماند و در سکوت به حرف های سیاه دست اندیشید، بعد از جا برخاست و به اتاقی که به او داده شده بود رفت تا برزو را همچنان مشغول مطالعه ببیند. چند لحظه خیره به او ایستاد تا شاید از مطالعه دست بکشد و به او توجه کند، و وقتی ناامید شد با صدایی نسبتا بلند گفت: «همین امشب دوباره راه می افتیم. باید از یه جنگ پیشگیری کنیم.»
    برزو سرش را از طومارها بلند کرد و به او نگریست. پرسید: «چی؟ چرا؟»
    آناهید صحبتش با فرطوس را به طور کامل بازگو کرد. جادوگر با دقت به حرف های او گوش داد، و وقتی آناهید ساکت شد پرسید: «خطرناک نیست که طبق حرف های سیاه دست عمل کنیم؟ هر کاری می کنم نمی تونم به هیچ کدوم از حرفاش اعتماد کنم. و یادت باشه، الان ما نگهبان ها در خدمت هامور هستیم، و بنابراین اون دشمنمونه.»
    آناهید جواب داد: «منم مثل تو بهش اعتماد ندارم اما از یه چیزش مطمئنم. اینکه اونم می خواد آشوب از دنیای ما پاک شه.»
    شیبه بن قیس از آناهید خوشش نیامده بود. برایش سوال بود چرا اربابش وقتش را برای آن دخترک تلف می کند.
    در حالی که در راهرو به دنبال سیاه دست می رفت بی مقدمه پرسید: «چرا همه چیز رو با اون زن در میون گذاشتی؟»
    سیاه دست ناگهان ایستاد و به سوی او برگشت. شیبه فکر کرد که زیاده روی کرده و سیاه دست با او برخورد تندی می کند اما شاهزاده به آرامی گفت: «لازم بود.»
    «درک نمی کنم چرا لازم بود؟ ما می تونیم از پس آشوب بر بیایم. نیازی به کمک نوکرهای سپنتا نداریم.»
    «یه زمانی یه دژ نظامی قدرتمند بود به نام بهشت کنگ. آشوب بدون از دست دادن یه سرباز کاری کرد که اونجا ویران بشه. یه سال هم از اون موقع نمی گذره.»
    شیبه به حرف سیاه دست اندیشید. ناگهان متوجه شد اربابش به راه افتاده است. به دنبال او شتافت و چند قدم دوید تا خود را به او برساند. سیاه دست به اتاق سرپیشخدمت قصر، جنگلی ای به نام سنادی، رفت و به او دستوراتی در فراهم کردن تدارکات مورد نیاز دو جادوگر داد، و تاکید کرد که همین امشب خواسته هایش انجام شوند، و بعد راهش را در راهروهای قلعه ادامه داد. سرانجام آنها به راهروی ممنوعه ای که هیچ کس جز سیاه دست حق ورود به آنجا را نداشت قدم گذاشتند. سیاه دست بی مقدمه برگشت و به شیبه گفت: «با دادن چیزی که قول دادم بهت هیچ مشکلی ندارم. ولی دوباره ازت می خوام خوب فکر کنی. این کار به نظرت عاقلانه است؟»
    شیبه بی مکث جواب داد: «بله سرورم.»
    سیاه دست با صدایی پر از تاسف گفت: «باشه. برو به اتاق انتهای راهرو و کتاب رو بردار. هیچ چیز دیگه ای رو به هیچ وجه لمس نکن.» شیبه آنچه شنیده بود را باور نمی کرد. در حالی که صدایش از شادی می لرزید گفت: «ممنونم سرورم.»
    سیاه دست جواب داد: «ممنون نباش. دارم بهت یه طناب پوسیده می دم که باهاش بری ته چاه.» اظهارش هیچ تاثیری بر اراده شیبه نگذاشت. او با قدم های بلند و سریع در راهرو به راه افتاد که ناگهان صدایی او را در میانه راه متوقف کرد. «صبر کن، یه چیز دیگه.» شیبه با بی میلی چرخید و یک بار دیگر با سیاه دست روبرو شد.
    فرطوس گفت: «این نکته شاید روی کاری که می خوای با کتاب بکنی تاثیر داشته باشه. من امشب به اون ساحره یه دروغ گفتم.»
    ابروهای شیبه با حیرت بالا رفتند. سیاه دست گفت: «در مورد احضارگر انتقام جویی که به گورپشته های موبدشاه ها فرستادم تا خنجر سایه ها و سکان تاریکی رو به دست بیاره. من این کار رو چند روز پیش نکردم. این حرف رو زدم تا اون به این فکر نکنه که راهی برای متوقف کردن اون احضارگر هست. در حقیقت همین الان دارم می رم تا با رفاعه بنت خالد حرف بزنم و تشویقش کنم که با برداشتن اون دو سازه از گورپشته های موبدشاه ها به جرهم بره و انتقام پدرش رو از عموش بگیره.» شیبه لحظه ای خشکش زد، انتظار این را نداشت. ولی فوری متوجه شد این مسئله هیچ زیانی به برنامه های او نمی رساند. برگشت و به راهش ادامه داد.
    در انتهای راهرو بر خلاف درهای بزرگ و مجلل دو طرف کوتاه و کهنه و قدیمی و به رنگ سیاه بود و از پشت آن بوی گرد و خاک می آمد. شیبه دستش را روی دستگیره فلزی گذاشت و آن را چرخاند در کمال حیرتش دستگیره به جای اینکه سرد باشد بسیار گرم بود و کمی پوست او را سوزاند. شیبه فحشی داد و به در فشار آورد تا باز شود و به داخل اتاق قدم گذاشت.
    سیاه دست یک احمق بود که فکر کرده بود او فقط کتاب را بر می دارد. نه، او از همان آغاز قصد داشت گوی عناصر را هم به دست بیاورد. اما لحظه ای که پایش را به داخل اتاق گذاشت نظرش عوض شد. باید جام را نیز بر می داشت، و همچنین ردا را. یک اسب آماده در کنار پلکان ورودی عمارت منتظرش بود و او می توانست قبل از اینکه سیاه دست متوجه دزدیدن گنجینه های گرانبهایش شود آن قدر از قلعه دور شود که دست شاهزاده هرگز به او نرسد. و قصد نداشت هرگز به اینجا بازگردد. مقصد او گورپشته های موبدشاه بود، و بعد از آن بهشت کنگ.
    وقتی در زده شد رفاعه هنوز شامش را به پایان نرسانده بود. سیاه دست مودبانه گفت: «اجازه هست بیام داخل؟»
    رفاعه با دستپاچگی گفت: «بله سرورم. بفرمایید.» و از جایش بلند شد و به سمت در چند گام برداشت.
    سیاه دست با چهره ای متبسم داخل شد و در را به آهستگی پشت سر خودش بست. مقابل رفاعه تعظیم کرد و گفت: «بانوی من.» با ملایمت دست او را گرفت و به سمت دهانش برد و بوسید. گونه های رفاعه از شرم گل انداختند. او گفت: «لطفا این طور با من رفتار نکنین. من ...»
    سیاه دست حرف او را قطع کرد: «شما ملکه به حق جرهم هستین، و من هر کمکی از دستم بر بیاد می کنم تا غاصبی که پدرتون رو به قتل رسوند و روی تختش نشست به سزای اعمالش برسه.»
    ناامیدی به وجود رفاعه چنگ انداخت. «من نمی تونم هیچ کاری علیهش کنم. از پسش بر نمی یام.»
    «چرا از جادو کمک نمی گیرین؟»
    «منظورتون چیه؟
    « بعد از کشته شدن پدرتون سازه هایی که اون برای پیروزی ازشون استفاده می کرد همراه با جسد موبدشاه توسط لاوین ها به گورپشته ها منتقل شدن، و الان همون جا هستن. با استفاده از قدرت سکان تاریکی، خنجر سایه ها، عصای افراسیاب، و گوی عناصر می تونین انتقام پدرتون رو بگیرین.»
    رفاعه با سوظن پرسید: «از این بابت ممطئن هستین؟»
    «بله مطمئنم.»
    ناگهان آرامش و متانت در صورت سیاه دست جای خود را به خشم و نفرت داد. او سر خود را با حرکتی سریع به سمت راست چرخاند و نجوا کرد: «لعنتی. همون طور که حدس می زدم نتونسته به طمع خودش غلبه کنه.»
    رفاعه جا خورد و با لحنی محتاطانه پرسید: «مشکلی پیش اومده؟»
    سیاه دست صورتش را به سمت او باز گرداند و با لحنی مودبانه و بی خیال جواب داد: «چیز مهمی نیست. یه خائن پست از اعتمادی که بهش کردم سو استفاده کرده و چیزهایی رو ازم دزدیده.» شانه هایش را بالا انداخت انگار که این مسئله برایش مهم نیست. «اهمیت زیادی نداره. به زودی تاوان کارش رو پس می ده.»
    برگشت و از اتاق خارج شد، در آستانه در لحظه ای مکث کرد و به سمت رفاعه گیج و سردرگم چرخید. گفت: «من از حضور شما در قلعه ام مفتخرم و از مصاحبت باهاتون لذت می برم، تا هر زمانی که بخواین می تونین بمونین، اما به نظرتون بهتر نیست در گرفتن انتقام پدرتون عجله کنین؟ می ترسم اتفاقی ناخواسته بیفته و فرصتش رو از دست بدین. غاصب داره زیادی قدرتمند می شه، با پیروزی هاش علیه هامور قدرت زیادی کسب کرده، و من کم کم حمایت قبایل رو از دست می دم. توصیه من اینه که همین فردا صبح عازم بشین.»
    رفاعه با تکان سرش موافقت خود را نشان داد. «همین کار رو می کنم.»
    «عالیه. دستور می دم اسب و آذوقه و هر چیزی که برای سفر لازمه رو براتون تهیه کنن. و الان اگه من رو ببخشین باید به مسئله اون خائن پست رسیدگی کنم.» مجددا تعظیم کرد، و از اتاق خارج شد.
    به محض خروج سیاه دست چهره رفاعه حالتی از نفرت و انزجار را به خود گرفت که در مدتی که سیاه دست با او حرف می زد به سختی تلاش کرده بود آن را پنهان کند. او به هیچ وجه فریب ظاهر فریبنده و چاپلوسی های سیاه دست را نخورده بود. به خوبی می دانست که سیاه دست فقط قصد دارد از او در جهت منافع خودش استفاده کند، و از نقش او در قتل پدرش آگاه بود. همچنین این را می دانست عمویش اخیرا به شدت موی دماغش شده و در صدد بر آمده بود دیگر قبایل صحرانشین را علیه او برانگیزد و به اطاعت خود در آورد. به همین دلیل سیاه دست برای نابودی او توطئه می چید. اندیشید اشکال نداره. بذار فکر کنه فریبم داده. اول انتقام پدرم رو از عموم می گیرم، بعد نوبت لاوین های قبیله خشم شب و فرشته مقرب یاگوثه، و بعد نگهبان های خاکستری. سیاه دست بمونه برای آخر کار.
    ویرایش توسط بوفچه : 12-18-2016 در ساعت 11:39 AM
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    تشکرها Dark Knight, narinn, asura از این پست تشکر کرده اند
    #2 ارسال شده در تاريخ 12-18-2016 در ساعت 10:47 AM

  3. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    فصل دوم

    فرشتگان موجوداتی انسان وار با جوهره وجودی ای از جنس نور بودند. سپنتا مینو آنها را خلق کرده بود و همه آنها سر به فرمان او داشتند. اگر بدن هایی که جوهره وجودشان را در خود نگاه می داشت آسیب شدید می دید یا نابود می شد جوهره وجودیشان به همان نور جاودانه ای که از آن آمده بود باز می گشت و بعد از مدتی دوباره به جهان مادی وارد می شد، با بدن فیزیکی متفاوت. ولی حافظه های قبلی را از دست می داد.
    جهان زادگاه فرشتگان پردیس بود، و دشمن اصلی آنها انگره مینو و شیاطینش بودند که به دسته های گوناگون تقسیم می شدند و اکثرشان در جهان هاویه اقامت داشتند. تنها وجه اشتراک همه آنها جوهره وجودی آتش بود. جنگ انگره و سپنتا هزاران هزار سال به طول انجامیده و به جهان های دیگر نیز کشیده شده بود.
    وقتی دسته ای از فرشتگان دستور گرفتند که برای مقابله با نژادی از شیاطین به نام لاوین به جهانی به نام خونیرث بروند پنج نفر از رده فرشتگان مقرب به عنوان رهبر آنها مشخص شدند. آنها یاگوث، مکالی، ندورا، خامون، و ثاث نام داشتند. یاگوث و مکالی و ثاث مذکر و دو نفر دیگر مونث بودند.
    فرشتگان با ورود به خونیرث در سرزمینی نزدیک به لاوین ها دو شهر بزرگ به نام های کرنتی، زیسا، و آرتوم و تعداد زیادی شهر کوچک تر و تعداد بیشتری دهکده بنا کردند و در آنها ساکن شدند. نبرد آنها با قبایل شیاطین قرن ها به طول انجامید. گذشته از اینکه فرشتگان مقرب عمر زیادی کرده بودند و به همین دلیل گذر زمان را کمتر حس می کردند و در انجام کارها عجله ای نداشتند، حکومتی انسانی به نام پادشاهی موبدشاهان در مجاورت دو نژاد همواره در جنگ هایشان مداخله می کرد و به آنها فیصله می داد. اما پانزده سال قبل آخرین موبدشاه کشته شده و پایتختش دژ بهشت کنگ متروکه شده بود. اکنون مانع بزرگ فرشتگان برای نابود کردن نسل لاوین ها از بین رفته بود.
    اما فرشتگان دلایل دیگری داشتند که اراده آنها برای نابود کردن لاوین ها را سست کند. آنها خودشان را برترین خادمان سپنتا مینو می دانستند. ولی در خونیرث متوجه شده بودند که نسلی قدیمی تر از آنها به نام اهورایان هستند که شش تن از آنها امشاسپند خوانده می شوند و مقامی بسیار بالاتر از فرشتگان مقرب دارند و سایر آنها هم کمی بالاتر از فرشتگان مقرب هستند. به دلیل غرور ذاتیشان برایشان سخت بود که برای اجرای فرامین کسی خود را به زحمت بندازند که کسانی که هیچ کاری برایش نمی کردند را از آنها برتر می دانست. و همچنین با اقامت طولانی مدت در زمین تغییر کرده بودند، خاکی تر و مادی تر شده و وفاداریشان به سپنتا کمتر شده بود. با این وجود فرشتگان همچنان در تدارک نبرد نهایی علیه لاوین ها بودند، هر چند با شتاب نه چندان زیاد. عده ای از آنها با از یاد بردن ماموریت اصلیشان از دشمنی با لاوین ها دست کشیده و به جای آنها نیرویی کیهانی به نام آشوب را، که به تازگی پا به خونیرث گذاشته بود، را تهدید تلقی می کردند. حتی یاگوث، کهنسال ترین، و خردمندترین، و دوست داشتنی ترین فرشتگان مقرب نیز به این عده پیوسته بود. با این حال نبرد نهایی فرشتگان علیه لاوین ها حتمی و قریب الوقوع بود. همه فرشتگان مقرب جز یاگوث که به سفری دور رفته بود، به دعوت بانو ندورا، در شهر کرنتی جمع شده بودند تا در جلسه ای سری در مورد نبرد نهایی با لاوین ها تصمیم بگیرند.
    ندورا بر بلندترین صندلی که در راس میز مستطیل شکل در اتاق شورا قرار داشت نشسته بود، صندلی ای که به یاگوث تعلق داشت، به پشتی صندلی تکیه داده، و با چشمان درشتش به در خیره شده بود. موهای نقره ای بلندش که تا پشت زانویش می رسیدند در نور مشعل های روی دیوارهای مرمری اتاق مدور می درخشیدند. ردای ابریشمی سرخ بی آستینی که به تن داشت همراه با گردنبند زرینی که از گردن آویخته بود زیبایی الهی او را صد چندان کرده بود. بی صبرانه منتظر ورود بقیه بود، و در عین حال نگران اینکه آنها با دیدن او بر جای یاگوث چه عکس العملی نشان می دهند.
    مدت زیادی طول نکشید که سه فرشته مقرب دیگر نیز آمدند. ابتدا مکالی، مردی درشت هیکل با قدی بلند، مو و ریش و سیبیل و ابروهایی به سرخی آتش، دماغی عقابی و چهره ای عبوس. زخمی که بر گونه چپش بود حالتی وحشیانه به صورتش می داد. او ردای تمام سیاه همیشگیش را به تن داشت. مکالی اگر با دیدن ندورا بر جای یاگوث تعجب کرده بود هیچ چیزی بروز نداد و روی اولین صندلی در سمت راست میز جای گرفت.
    بعد از او خامون آمد، جوان ترین در میان شورای پنج نفره، زنی با قدی بلندتر از ندورا اما کمی کوتاه تر از مکالی که ردایی سبز و قهوه ای پوشیده بود و دو چاقوی بلند به کمربندش بسته شده بود. باشلق ردایش سایه ای بر صورتش انداخته و آن را غیرقابل تشخیص کرده بود. بنابراین ندورا نمی توانست حس او از دیدن اینکه بر جای یاگوث نشسته بود را بفهمد. خامون بعد از نشستن پشت صندلی مقابل مکالی، باشلق را از سر خود کشید و موهای بلند طلاییش که تا شانه اش می رسیدند بیرون ریخته شدند. با حالتی بشاش گفت: «یاگوث و ثاث نرسیدن؟»
    ندورا دهانش را گشود تا جواب او را بدهد، اما قبل از اینکه صدایی از دهانش خارج شود در اتاق برای سومین بار باز شد و ثاث داخل شد. او مردی قدکوتاه با پوست تیره و سری کچل و بدون ریش بود و ابروها و سیبیلی خاکستری داشت. ردای او همرنگ پوستش بود. ثاث خیره به ندورا و نگاهی کرد و با رگه هایی مشهود از تعجب در صدایش گفت: «اونجا جای یاگوثه.» و بعد بی آنکه منتظر جوابی از سوی او باشد روی صندلی سمت چپ مکالی نشست.
    ندورا صندلیش را عقب کشید و از جایش برخاست. با صدای آرام و یک نواختش گفت: «حتما براتون سواله که چرا سر جای یاگوث نشستم.» و به چهره سه فرشته دیگر نگریست. هیچ یک از آنها پاسخی ندادند. بعد از چند لحظه سکوت، ندورا ادامه داد: «دلیل کارم اینه که یاگوث خائن شده.» بار دیگر صورت همتایانش را کاوید. صورت هیچ کدام از آنها چیزی را لو نمی داد. «یاگوث بین ما پنج نفر خردمندترین و محترم ترین بود و از زمانی که به این دنیا اومدیم رهبری ما رو به دست داشت. دانش و فرزانگی اون ما رو از میان خطرات زیادی رد کرده و به اینجا رسونده. اما اخیرا اون فاسد شده. در طول این سال ها آتش انگره به نور سپنتایی وجودش رخنه کرده و از اون موجودی ناسپاس به سپنتای کبیر ساخته. اون جنگ نهایی با شیاطین رو که سال ها قبل موقعیت مناسب براش فراهم شد به بهانه های مختلف پونزده سال به تاخیر انداخته و الان پاش رو از این فراتر گذاشته و به سرزمین های جنوبی تر رفته تا با لاوین ها گفتگو کنه و باهاشون متحد شه.»
    ثاث دو دستش را بر میز آبنوسی کوبید و فریاد زد: «لعنتی.» و به ندورا نگریست. «اگه اینطور که می گی باشه اول باید خون اون لعنتی رو بریزیم و بعد به لاوین ها بپردازیم.»
    ندورا لبخندی به لب آورد و گفت: «آروم باش. قطعا همینطوره و یاگوث به ما و سپنتا خیانت کرده، ولی این مسئله اولویت ما نیست. مسائل خیلی مهم تری از یه فرشته مرتد هست. اول اینکه به جای یاگوث یه رهبر جدید مورد نیازه تا ما رو در نبرد نهایی علیه لاوین ها هدایت کنه. و من با توجه به اینکه بعد از یاگوث مسن ترین فرد در این جمع محسوب می شم خودم رو برای این مقام پیشنهاد می کنم. نظر شما عزیزان چیه؟»
    مکالی و خامون عاقل تر از آن بودند که با او بحث کنند. ثاث دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ولی خامون که هم او و هم ندورا را به خوبی می شناخت پیشدستی کرد و گفت: «من با تمام وجود به رهبری شما گردن می ذارم و یقین دارم رهبر بسیار بهتری از یاگوث می شین و بهترین فرد برای هدایت نژاد ما تا پاک کردن لاوین ها از روی زمین هستین. مطمئنا دو نفر دیگه هم با من موافقن.»
    مکالی متوجه عکس العملی که ثاث قصد بروز دادنش را داشت شد و برای هزارمین بار در دل هوشمندی خامون را تحسین کرد. او هم از جا برخاست و با خم کردن سرش به سمت ندورا گفت: «من هم شما رو بهترین فرد برای رهبری می دونم و از هر جهت با این مسئله موافقم.»
    ندورا لبخندی زد و گفت: «از هر دوی شما متشکرم.» و بعد سرش را به سوی ثاث چرخاند. «حرفی داری؟»
    ثاث با نگریستن به مکالی و خامون در دل لعنتی بر آن دو فرستاد و گفت: «می خواستم همون چیزی رو بگم که بقیه گفتن. من هم با رهبری شما موافقم.»
    ندورا لبخندی رضایت مندانه زد و بر صندلیش نشست. بقیه نیز به دنبال او بر صندلیشان نشستند.
    «مسئله بعدی که باید بهش بپردازیم اهوراهان. همه شما می دونین که اونا برتر از مان و خود اهورامزدا انتخابشون کرده و بهشون قدرت هایی داده. فکر می کردیم اونا دیگه در این جهان نیستن، اما به تازگی خبر بهم رسید که سه اهورا، مهر، چیستا، و نریوسنگ، هنوز در خونیرث ما حضور دارن و بی نهایت خوشحال شدم، اما بعدش این خبر دردناک به من رسید که هر سه اونا کشته شدن. قاتل اونا یه انسانه. یه جادوگر رداخاکستری. اسمش هست آناهید، و نوه همون کسیه که سال ها قبل سایر اهوراها رو از خونیرث بیرون کرد. از اینکه اون شخصا این جنایت رو انجام داده مطمئنم، نذارین که این مسئله که حامل فره ایزدیه فریبتون بده.»
    ثاث با پوزخند گفت: «چه اخبار مهمی. می شه ما رو مطلع کنی که چطور این اخبار رو دریافت کردی؟ فکر نمی کردم تو جاهای دیگه خونیرث خبرچین داریم.»
    ندورا نگاهی به او انداخت. گفت: «تو هیچ جایی هیچ خبرچینی نداریم. یه دوست این اخبار رو برامون آورده.»
    ثاث گف: «چی؟ کدوم دوست؟»
    ندورا جوابی به سوال ثاث نداد و در عوض دستانش را سه بار به هم زد. دیوار سنگی پشت سر او چرخید و یک مرد صحرانشین ظاهر شد. او سرش را کاملا تراشیده بود و پیراهن و شلواری سیاه به تن داشت و شمشیری خمیده به کمر بسته بود. دیدن او حیرت را به چهره سه فرشته آورد.
    خامون قبل از بقیه به خود مسلط شد. با صدایی آرام گفت: «قصد دارین با خبرمون کنین که اون کیه و اینجا چی کار می کنه؟ تا جایی که می دونم تا حالا هیچ کس غیر از فرشته های مقرب در طول جلسات وارد این اتاق نشده.»
    مرد جلو آمد و با صدایی بلند گفت: « من کافور بن خالد هستم، کارگزار آشوب. اومدم تا به شما در مورد آناهید هشدار بدم و همچنین وظیفه دارم با شما فرشته ها پیمان اتحاد ببندم و هر کمکی که می تونم بهتون بکنم تا لاوین ها رو از میان بردارین.»
    ثاث گفت: «تو چه کمکی می تونی به ما کنی؟»
    «می تونم به بیشه هامیان برم و ظرف چند روز یه ارتش ده هزار نفره از دیوها رو بیارم تا در نبردتون علیه لاوین ها کنارتون بجنگن. اگه لازم بود حتی بیشتر.»
    هر چهار فرشته به وضوح تحت تاثیر قرار گرفتند. ثاث گفت: «اگه واقعی بتونی این کار رو بکنی کمک بزرگی برای ماست. الان تعداد سربازان ما هشت هزار نفره که با دیوها از دو برابر هم بیشتر می شه.»
    خامون گفت: «نباید به همین بسنده کنیم. حتی با وجود ده هزار دیو در کنارمون بازم ارتشمون کوچیکه. باید سربازهای بیشتری جذب کنیم.»
    مکالی گفت: «موافقم. قبایل لاوین روی هم رفته حدود سی هزار نفرن و همه شون از کودک تا پیر در جنگ ها شرکت می کنن. باید سربازگیری کنیم. اگه شانس بیاریم حدود بیست هزار نفر جذب می شن که با سربازهای فعلی مون و ده هزار نفر دیو سی و هشت هزار نفر داریم. این تعداد باید برای نابود کردن لاوین ها کافی باشه.»
    ندورا گفت: «همه فرشته های بین شونزده تا بیست و پنج ساله رو جذب می کنیم. مگر اونایی که یکی از دست ها یا پاهاشون رو از دست داده باشن یا آسیب دیگه ای به این شدت داشته باشن یا مسئولیت خانواده ای باهاشون باشه. هر فرشته ای که این شرایط رو داشت و حاضر نشد بیاد در جا گردن زده بشه. سرهای متخلف ها رو روی نیزه بذارین و جلوی دسته های جذب بگردونین تا بقیه از سرنوشتشون عبرت بگیرن. سپنتا یارتون باد.»
    خامون پرسید: «و در مورد آناهید چی کار کنیم؟ مسئله اون به اندازه نبرد نهایی با لاوین ها اهمیت داره.»
    مکالی گفت: «شاید سوتفاهمی پیش اومده و سروران ما به دست فرد دیگه ای به قتل رسیدن. تا جایی فره نمی تونه در وجود فردی که پلیدی رو در خودش داره بمونه، و کسی که چنین جنایت هولناکی رو مرتکب شده باشه، قطعا پلیده.»
    کافور گفت: «اگه حرفام رو باور ندارین می تونین صبر کنین تا الهه به اینجا برسه و خواهید دید که وجره مهر رو با خودش حمل می کنه، سلاح مقدسی که دستان انسان لیاقت لمسش رو ندارن. این بی حرمتی بزرگیه و نشون دهنده ذات پلید اونه.»
    ندورا با خشم گفت: «اون به هر حال باید نابود شه. حتی اگه خود مهر شخصا وجره اش رو به اون داده باشه از سر ناچاری و قطعا به این خاطر بوده که هیچ فرشته یا اهورای دیگه ای در اونجا نبوده که سلاحش رو به اون بده. انسان ها جوهره وجودیشون از جنس خاکه و لیاقت داشتن وجره رو ندارن. این سلاح باید در دست فرشته ها یا اهوراها باشه. و از اونجایی که هیچ اهورایی در ازرا نیست من وجره رو از اون خواهم گرفت، و همچنین فره ایزدی رو.»
    ثاث پرسید: «و دقیقا چطور می خوای این کار رو بکنی؟ فره خودش حاملش رو انتخاب می کنه، و تحت اجبار هیچ کس در نمی یاد.»
    ندورا گفت: «کلباد ناباور تونست فره رو مدت ها به زور در بدنش خودش زندانی کنه. پس این کار نشدنی نیست.»
    خامون گفت: «اینکه اون جادوگر تونست چنین کاری رو بکنه به این معنا نیست که تو هم می تونی.»
    ثاث گفت: «پس آناهید می کشیم. صرف نظر از مسئله فره، حامل وجره یا باید فرشته های مقرب باشن، یا هیچ کس.»
    ندورا گفت: «نه، گذشته از اینکه این کار لعن سپنتا رو به همراه داره، هیچ فرشته ای حاضر به کشتن اون نیست، و اگه ما هم این کار رو بکنیم فرشته ها ازمون رو بر می گردونن و حتی شاید اعداممون کنن. اگه هم بذاریم دیگران اون رو بکشن مجبور می شیم باهاشون وارد جنگ شیم و این در حالیه که لاوین ها حتی در شرایطی که تعداد نیروهامون بیشتر باشه حریف سختی برامونن. از پس دو جنگ همزمان بر نمی یایم. این مسئله هم هست که اگه بذاریم کشته شه شاید فره حامل دیگه ای انتخاب نکنه، و در این صورت نیروهای سپنتا در این دنیا ضعیف می شن و شانسمون برای پیروزی بر لاوین ها کمتر می شه.»
    ثاث گفت: «پس چی کار کنیم؟»
    ندورا با صورتی بی احساس چهره ثاث را از نظر گذراند. بعد از چند لحظه سکوت گفت: «نقشه ساده ای کشیدم تا اون رو به سمت خودمون بیاریم و در جنگ با لاوین ها از قدرت هاش استفاده کنیم. وقتی پیروزیمون قطعی شد، راحته که موقعیتی پیش بیاریم که به دست لاوین ها کشته بشه، و در لحظات آخر جنگ ارتشمون یه شهید دارن که برای انتقام خونش تحریک شن که سریع تر کار لاوین ها رو تموم کنن.»
    خامون گفت: «نقشه خوبیه. اما مسائل قطعا به همین راحتی نخواهد بود. مطمئنا مشکلاتی پیش می یان. چی می شه اگه ...»
    ندورا لبخندی زد و وسط حرف خامون پرید.: «همه چیز رو بسپار به من. تو با کمک کافور یه نقشه برای حمله به قبایل لاوین بکش. ثاث و مکالی، شما دو تا هم به همه شهرها و روستاها سر بزنین و سرباز بگیرین. چند هفته دیگه بهار می رسه. بعد از قطع شدن بارش برف به لاوین ها حمله می کنیم و دنیا رو از شرشون خلاص می کنیم.»
    ثاث پرسید: «و در مورد یاگوث چی؟ با شناختی که ازش دارم حتما بر می گرده و برنامه هامون رو به هم می ریزه.»
    ندورا گت: «اون کمترین نگرانی ماست. کاری می کنم که اگه برگرده فرشته ها به محض دیدنش در جا بکشنش.»
    مکالی نمی دانست چه واکنشی نشان دهد. درونش آمیزه ای از بهت و خشم بود، و صورتش تیره شده بود. هرگز انتظار شنیدن چنین حرف های شریرانه ای را از سوی فرشتگان مقرب نداشت. از جا برخاست و به سمت در رفت. خوشبختانه کسی متوجه حالت عجیب او نشد.
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    تشکرها narinn, asura از این پست تشکر کرده اند
    #3 ارسال شده در تاريخ 12-20-2016 در ساعت 03:27 PM

  4. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    فصل سوم

    ساندرا بر فراز تپه نشسته بود و طلوع خورشید را تماشا می کرد. چشمانش از خواب می سوخت. در فاصله زیادی دورتر می توانست گورپشته های موبدشاهان را ببیند، دخمه هایی درون تپه ها که درون آنها پادشاهانی خوابیده بودند که زمانی دنیا را به لرزه می انداختند، اما اکنون از آنها فقط خاطره ای در ذهن ها و مشتی استخوان باقی مانده بود. اکنون پانزده سال از مرگ آخرین موبدشاه می گذشت. تنها میراث آن پادشاهان زمانی قدرتمند فقط دژ بهشت کنگ و شهر خالی از سکنه کنار آن بود. و همچنین گورپشته ها.
    قلب ساندرا از اندوه فشرده شد، و حس کرد نزدیک است که اشک هایش جاری شوند. دلیل این حسش را نمی دانست.
    ناگهان تمایل آنی و شدیدی حس کرد که برای کاوش به آنجا برود. در کودکی چند بار خواسته بود این کار را بکند، اما وقتی خواسته اش را با مادرش در میان گذاشته بود با واکنش تند او روبرو شده بود. به خوبی می دانست حق با اوست، ولی در آن لحظه چیزی را بیشتر از قدم گذاشتن به گورپشته ها نمی خواست. برای سرکوبی این تمایل نامعقول دلایلی که سال ها قبل مادرش برای مخالفت با رفتن به آنجا برای او گفته بود را از ذهنش گذراند.
    آن گورپشته ها جاهایی شوم و خطرناک بودند.
    هیچ کس نمی دانست چه موجودات اهریمنی ای در آنها لانه داشتند.
    مزاحم مردگان شدن کاری بد و ناپسند بود.
    لاوین ها در نزدیکی آن گورپشته ها رفت و آمد می کردند.
    این دلیل آخر بیشتر از هر چیزی او را می ترساند، هم در آن زمان که دختر بچه ای لاغر و نحیف بود، و هم اکنون که عضوی از حلقه شهسواران نور و در خدمت فرشته مقرب ثاث حاکم شهر زیسا بود.
    لاوین ها. یکی از نژادهای وحشی شیاطین. از کودکی به ساندرا یاد داده شده بود که از آنها متنفر باشد و وحشت داشته باشد. آنها خادمان انگره پلید و دشمن سپنتای پاک بودند و باید از بین می رفتند. فرشتگان با آنها تاریخچه ای طولانی از نبردهای خونین داشتند که هر کدام به دلیلی متوقف شده بود. و شایعاتی در پیش بود که یکی دیگر به زودی خواهد رسید. طبق اخبار جسته و گریخته ای که به شهر زیسا رسیده بود فرشتگان مقرب که از شهر کرنتی بر آنها حکم می راندند تصمیم گرفته بودند این بار باید لاوین ها را به طور کامل از صفحه گیتی محو کنند. برای شروع این جنگ آنها شروع به سربازگیری کرده بودند. دسته های سربازان به شهرها و دهکده ها می رفتند و واجدان شرایط را چه می خواستند و چه نمی خواستند، با خود می بردند.
    فکر ساندرا دوباره به سوی لاوین ها پر کشید، به شدت کنجکاو بود که آنها چگونه هستند. تا کنون چند بار در کتاب ها تصویر آنها را دیده بود، بیشتر به حیوانات شباهت داشتند، با وضعی آشفته و مو و چشمانی سرخ و دهانی خون آلود. اما تا کنون هیچ لاوینی را چه مرده و چه زنده ندیده بود. سال ها بود که خبری از دیده شدن لاوین ها در شهر آنها یا شهرها و روستاهای دیگر به گوش کسی نرسیده بود. با این حال همه می دانستند لاوین ها پلید و خطرناک هستند و باید از آنها ترسید.
    به طور ناگهانی هوس کرد که به دهکده زادگاهش بازگردد و با خانواده اش دیدار کند. سال ها بود که مادرش جیسای درمانگر و برادر کوچکش هوت را ندیده بود، و دلش برای هر دوی آنها تنگ شده بود. و برای پدرش تنگ تر. متاسفانه هرگز امید به دیدن پدرش نداشت. او سرباز بود و وقتی ساندرا خیلی کوچک بود به نزدیک بیشه هامیان فرستاده شده و هرگز بازنگشته بود. حتی جسدش را نیز نیافتند. اندوه بار دیگر قلب ساندرا را فشرد. از خود پرسید مادر و برادرش اکنون مشغول چه کاری هستند، و بعد اندیشید مامان حتما رفته بازم گیاه دارویی جمع کنه. بعدش هم می ره به مغازه اش. و هوت الان حتما خوابه.
    ساندرا آن قدر در افکارش غرق شده بود که از اطرافش به کلی غافل ماند. متوجه پیکره ای نشد که به نرمی به سمتش خرامید، بی آنکه صدایی ایجاد کند بالای سرش ایستاد، و با دو دست جلوی چشمان او را پوشاند.
    ساندرا فورا فهمید چه کسی پشت سرش است، و نتوانست از لبخند زدن خودداری کند. گفت: «سلام راسا. فکر نمی کنی این کارت یه کم تکراری شده؟ و اینکه وقتی آرامش می خوام اینجا می یام.»
    راسا را چند سال بود که می شناخت. او هم یکی از شهسواران نور بود، دو سال بزرگ تر از ساندرا، خوش قیافه، با گونه های برجسته، و صورتش را تازه تراشیده بود. ساندرا برای هزارمین بار فکر کرد تقریبا خوش قیافه ترین مردی که تو عمرم دیدم.
    راسا دستش را از چشمان ساندرا برداشت و کنار او روی زمین نشست. گفت: «واقعا؟ پس دیگه اینجا سراغت نیام؟»
    لبان ساندرا بر لبان او دو کلمه آخر را خفه کرد. بعد از آن چند لحظه سکوت حاکم شد، تا اینکه ساندرا گفت: «می ترسم.»
    ابروهای راسا بالا رفت. آن دو برای لحظه ای طولانی در چشمان هم خیره شدند. بعد راسا پرسید: «از چی می ترسی؟»
    ساندرا با سردرگمی گفت: «نمی دونم.» درونش ملغمه ای از احساسات گوناگون بود. سرش را پایین انداخت.
    راسا سوالش را تکرار کرد: «از چی می ترسی؟»
    ساندرا خواست دوباره جواب قبلیش را تکرار کند، اما کمی اندیشید، و گفت: «خیلی وقته مادر و برادرم رو ندیدم، و از اینکه دوباره هرگز نبینمشون می ترسم. و یه جنگ در پیشه، تا حالا تو جنگی نبودم، از کشته شدن وحشت دارم. و بیشتر از اون از کشتن.»
    راسا گفت: «منم همینطور. از مردن می ترسم. همه می ترسن.» سرش را بالا آورد و به آسمان نگریست. بازویش دور شانه ساندرا قرار گرفت، و او اندکی احساس آرامش کرد.
    ساندرا پرسید: «تا حالا یه لاوین رو دیدی؟»
    «نه. تو چطور؟»
    «منم نه. و نمی دونم چرا باهاشون می جنگیم؟»
    «اونا پلید و شیطانین و باید از بین برن.»
    «این رو می دونم، ولی چی باعث شده پلید و شیطانی شن؟ اونا هیچ کاری به ما ندارن.»
    راسا گفت: «نمی دونم، ولی فرشتگان مقرب بهتر از ما می دونن، و اونا اینطور می گن.»
    «باهات موافقم، ولی اینکه کسی رو بکشم، تصورش برام سخته. هرگز حتی دلم نیومده یه حیوون کوچیک مثل مرغ رو بکشم.» خودش را بیشتر به راسا فشرد.
    «برای منم همینطور. تصور اینکه دستم به خون کسی آلوده شه برام سخته، اما ما سربازیم و این سرنوشت ماست که لاوین ها رو بکشیم. یا بذاریم اونا ما رو بکشن. و من تو جنگ بی تردید می کشمشون، تا از جون خودم حفاظت کنم. و از جون تو.» از جا برخاست، و زیر بغل ساندرا را کشید.
    ساندرا به اجبار برخاست، و لبان راسا به پیشانی او فشرده شدند، انگشتانش روی گودی کمر او قرار گرفتند، و ساندرا هم بازوانش را دور کمر او لغزاند.
    آرزو کرد آن لحظه تا ابد کش بیاید.
    لبان راسا از پیشانیش پایین آمدند، روی گونه هایش، چانه اش، و بعد گردنش رفتند. او گلوی ساندرا را بوسید، و بعد به چشمان او نگریست.
    ساندرا روی پنجه پاهایش ایستاد تا قدش به راسا برسد، و لبانش را به لبان او فشرد. چند لحظه در این حال ماند تا اینکه به یاد آورد باید نفس بکشد. آن دو تا مدتی طولانی در آغوش هم فرو رفته بودند. برای هیچ کدامشان هیچ چیز دیگری در دنیا کوچکترین اهمیتی نداشت. فقط خودشان و طرف مقابل مهم بودند.
    راسا از ساندرا فاصله گرفت و نگاهی به اطراف انداخت. نجوا کرد: «همه شهسوارها احضار شدن به قصر حکومتی. باید آماده شیم تا با ارتش به کرنتی بریم. عجله کن، همین الان هم دیر شده.»
    ساندرا به خود آمد و متوجه شد خورشید در آسمان بالا رفته بود. سرش را کمی بالا آورد و فورا مجبور شد دستش را مقابل چشمانش بگیرد تا مانع تابش نور به چشمانش شود، آهی سر داد، و دور خود چرخید. نگاهی به شهر زیر پایش انداخت. از آن فاصله می توانست ساکنین آنجا را ببیند که تازه شروع به بیرون آمدن از خانه هایشان و انجام کارهای روزمره شان کرده بودند.
    چند هفته قبل توفان شدیدی آمده و دو روز طول کشیده بود، و بعد از آن زمین های با برف سفید پوش شده بود.
    اکنون و در آستانه رسیدن بهار هیچ اثری از آن برف سنگین به جا نمانده بود، تپه و زمین های مجاورش پوشیده از علف های تازه سر از خاک در آورده بودند.
    آن دو به پایین رهسپار شدند. به سوی جاده ای خاکی که وارد شهر می شد. فاصله جاده تا دروازه را تقریبا دویدند تا تاخیرشان را جبران کنند.
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    تشکرها narinn, asura از این پست تشکر کرده اند
    #4 ارسال شده در تاريخ 12-24-2016 در ساعت 09:20 PM

  5. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    فصل چهارم

    یاگوث تا کنون این قدر به جنوب نیامده بود.
    فرشته مقرب بر فراز تپه ای ایستاده بود و گستره مقابلش را تماشا می کرد. دشتی پهناور پوشیده از گیاهان سر سبز. در فاصله ای دور روشنایی شعله های آتش به چشم می خورد که بی تردید قبیله خشم شب برافروخته بودند.
    سال ها قبل یاگوث با پریانده، جنگ سالار فعلی این قبیله برخورد کرده بود. آن دو در همراه با موبدشاه بر علیه خطری بزرگ تر با هم متحد شده بودند. همکاریشان ابتدا با بی اعتمادی همراه بود، اما در نهایت یاگوث یافته بود که لاوین ها موجودات پلیدی که او تصور می کرد نیستند و احترامی متقابل بین آن دو شکل گرفته بود. اکنون یاگوث، نگران از بحرانی هولناک، تنها راه چاره را متحد شدن فرشتگان با لاوین می دید، و قصد داشت از قبیله خشم شب ها شروع کند. متاسفانه فرشتگان مقرب دیگر به هیچ وجه با او موافق نبودند و به همین دلیل او مجبور شده بود بدون آنها و با فقط دو همراه به اینجا بیاید.
    «زیر نظر هستیم.» این حرف را زامیس زده بود، یکی از دو محافظش.
    یاگوث آه کشید: «می دونم. از اسب پیاده شین. و سلاحی با خودتون بر ندارین.» و از اسب پیاده شد.
    رامیا، برادر کوچک زامیس اعتراض کرد: «ولی ...»
    یاگوث به عقب برگشت و نگاهش را به سمت فرشته جوان بالا آورد. با ملایمت گفت: «نگران نباش. بهم اعتماد کن.» و از او رو برگرداند و دوباره به پهنه دشت خیره شد. رامیا لجوجانه پشت اسب ماند.
    زامیس از اسب پیاده شد، شمشیر و کمان و تیردانش را برداشت و بر پشت اسبش گذاشت. طره ای از موی طلاییش را از پیشانیش کنار زد، و به جلو رفت و کنار یاگوث ایستاد. پرسید: «حالا چی؟»
    «صبر کن جوان.»
    رامیا چند لحظه دیگر بر پشت اسب ماند، بعد غرغر کنان از مرکب فرود آمد و شمشیر و یک خنجرش را به جا گذاشت، اما یک خنجر را با خود برداشت، و به کنار خواهرش و فرشته مقرب سالخورده رفت.
    سه همراه مدتی در سکوت آنجا ایستادند، و منظره زیبای مقابلشان و پنهان خورشید در دوردست پشت سیاه بیشه را تماشا کردند. قلب یاگوث از ناراحتی در هم فشرده شد. دلیل اندوه ناگهانش را نمی دانست. صداهای چخ چخ و خش خش تدریجا بیشتر شدند، و ناگهان یاگوث حضور چند نفر را پشت سرشان حس کرد و سریع به عقب چرخید. دو همراهش هم از او تبعیت کردند تا با پنج لاوین، چهار مرد و یک زن روبرو شوند که کمان هایشان را به سمت آنها نشانه رفته بودند.
    لاوین مونث جلو آمد، و با صدایی آرام گفت: «طبق عهدی که سی و هشت سال پیش در حضور موبدشاه امضا کردیم شما فرشته ها حق ندارین ...»
    زامیس قدمی به جلو برداشت و حرف او را قطع کرد: «دیگه موبدشاهی وجود نداره و اون عهدنامه به فراموشی سپرده شده.»
    لحظه ای به نظر رسید نزدیک است آن دو با هم درگیر شوند، اما یاگوث به تندی گفت: «عقب برگرد.» و سرش را خطاب به لاوین ها خم کرد و گفت: «عذر می خوام که با اومدن به اینجا عهدنامه رو زیر پا گذاشتم. ولی چاره ای نبود.» دست راستش را بالا آورد تا لاوین ها انگشتری که روی انگشت کوچکش بود را ببینند. «جنگ سالار قبلی قبیله شما من رو برادر پیمانی خودش و دوست قبیله اعلام کرده، و الان خواهان ملاقات با دخترش، جنگ سالار پریانده هستم.»
    پنج لاوین تعظیم کردند، و فرمانده گروه گفت: «از برخورد خشنمون عذر می خوام. ما شما رو تا پیش جنگ سالار همراهی می کنیم، اما باید سلاح هاتون رو تحویل بدین.»
    یاگوث گفت: «سلاح های ما بر پشت اسب هامونه. چیزی با خودمون برنداشتیم.»
    یکی از چهار لاوین به فرمانده نزدیک شد. گفت: «بهتره همینجا بکشیمشون.» زامیس و رامیا بالافاصله حالت تهاجمی گرفتند، اما یاگوث آرام ماند. فرمانده سرش را به سمت زیردستش چرخاند. به سردی گفت: «جدا از سنت مهمون نوازی قبیله، اونا دوست قبیله ان. به روح پدرت بی احترامی نکن، داریس.»
    «پیرمرد آره، ولی دو همراهش دوست قبیله نیستن. می تونیم با خیال راحت اونا رو بکشیم و پیرمرد رو ببریم تا پریانده در موردش تصمیم بگیره.» شمشیرش را کشید و قدمی به جلو برداشت. تیغه شمشیری بر کنار گردنش او را متوقف کرد.
    فرمانده گفت: «شمشیرت رو غلاف کن و برگرد عقب.»
    داریس برگشت و به او گفت: «وگرنه چی؟ من رو می کشی، مرینا؟ من، برادر جنگ سالار فعلی، پسر جنگ سالار قبلی، و برادر شوهر کشته شده ات؟»
    مرینا به سردی جواب داد: «هر سربازی که از دستور مستقیم فرماندهش سرپیچی کنه طبق قوانین کشته می شه. هیچ استثنایی وجود نداره.»
    داریس لحظه ای خیره به چشمان او ایستاد، بعد با خشم شمشیرش را غلاف کرد و به جایش در پشت فرمانده برگشت.
    پنج شیطان سه فرشته را در میان گرفتند و آنها را به پایین تپه و در امتداد دشت هدایت کردند.
    با نزدیک شدن به قبیله صدای بلند طبل زمین را زیر پای یاگوث می لرزاند. می دانست که شب جشن آتش است، یکی از دو جشن سالانه که تمام قبایل لاوین آن را گرامی می داشتند. در این شب، تمام اعضای قبیله در فضای باز دور آتش جمع می شدند، تاریخچه قبیله و ماجراهای قهرمانی را مرور می کردند، سروده های حماسی می خواندند، و رقابت هایی دوستانه بین خودشان برگذار می کردند. همچنین در این جشن کودکانی که در شش ماه قبل به دنیا آمده بودند نامگذاری می شدند و نوجوانان بزرگ تر از شانزده ساله به طور رسمی بالغ می شدند.
    یکی از پنج لاوین جلوتر از بقیه با سرعتی بسیار بیشتر از قدم زدن آرام آنها به سمت قبیله دوید و پیش از آنکه آنها نصف راه باقی مانده تا قبیله را بپیمایند برگشت. یک لاوین مونث همراهش بود.
    داریس با دیدن لاوین مونث از گروه جدا شد و به سمت او رفت. گفت: «خواهر ...»
    پریانده با بالا بردن دستش حرف او را قطع کرد. از مقابل او گذشت و به جمع شش نفره نزدیک شد. سه لاوین به کنار رفتند و اجازه دادند او فرشته ها را از نزدیک برانداز کند.
    دقایقی در سکوت گذشت. بعد پریانده با چهره ای در هم کشیده رو به یاگوث کرد. «تو رو یادمه. برام سواله یه فرشته مقرب در شب جشنمون بین ما چی کار می تونه داشته باشه. ولی سوالات باشه برای بعد. جشن مهم تره.»
    داریس خودش را به او رساند و گفت: «نمی کشیمشون؟»
    پریانده به سمت برادرش چرخید. گفت: «اونا مهمون های قبیله ان، به جز این ما لاوین ها در این شب جون هیچ موجود زنده ای رو نمی گیریم، نه حتی اگه کسی باشه که پدرمون رو با خیانت کشته باشه.»
    یاگوث و دو همراهش در میان لاوین های دور آتش جا گرفتند، در جایی نزدیکی پریانده، و او هرازگاهی نگاهی به آن سه می انداخت. لاوین های دیگر نگاه هایی متعجب و خشم آلود و حتی کینه توزانه به آنها می انداختند، اما هیچ کدامشان کار بیشتری علیه آنها انجام نداد.
    یاگوث در سمت دیگر چهره آشنای دیگری را دید، آکیلار جادوگر، از ساکنان بیشه هامیان، و یکی از مشاوران پادشاه جنگل که به طور مداوم در سرزمین های مختلف در حال سفر بود. برایش سوال پیش آمد که آن شب در میان شیاطین چه می کند، و بعد متوجه پسری نوجوان شد که در سمت راست او نشسته بود. رگه هایی نازک از سیاهی که در وجود پسرک قرار داشت باعث نگرانی او شد. اما آن نگرانی را به اعماق ذهنش راند. چیزهای مهم تری برای نگران شدن وجود داشت. یاگوث از آن دو چشم بر گرفت و نگاهش را به دو لاوینی دوخت که در فضای خالی میان جمع گلاویز بودند و در خاک و گل می غلتیدند.
    لاوین ها بر خلاف آنچه مشهور شده بود نژادی وحشی و تشنه به خون نبودند، بلکه موجوداتی شریف و آرام و متمدن بودند، با تمایلی زیاد به شکار و مبارزه و انجام کارهای غیرممکن. غرور و شرافت برایشان اهمیت داشت، در جنگ از خدعه و نیرنگ خودداری می کردند، به زندگی احترام می گذاشتند، خون هیچ حیوانی را مگر در صورت نیاز نمی ریختند، و قوت قالبشان گیاه بود نه گوشت. طریقت جادویی آنها که از عناصر و نیروهای طبیعی و همچنین جریان حیات نیرو می گرفت مبتنی بر هماهنگ ساختن خود با طبیعت بود.
    یکی از نوجوانی که با زورآزمایی می کردند دختر بود و دیگری پسر. یاگوث سن آن دو را حدود هجده تخمین زد، از نظر قد و جثه تفاوت زیادی نداشتند، پسر کمی تنومندتر و دختر کمی بلندتر به نظر می رسید. تشخیص اینکه کدامشان بر دیگری برتری دارد دشوار بود. چشمان لاوین متوجه دختر بچه ای ده ساله ای در نزدیکی خود شد که با اشتیاقی بسیار بیشتر از سایر جمع دختر مبارز را تشویق می کرد، ظاهرا خواهر کوچک تر او بود.
    دختر از مقابل مشتی که به سمت صورتش می آمد کنار رفت و سه مشت پیاپی را بر پهلو و بازو و شکم حریفش کوفت. پسر چند قدم عقب رفت و بعد دوباره به جلو هجوم آورد و به چانه دختر مشت زد. در همین دستی بر شانه یاگوث قرار گرفت، او سرش را برگرداند و ندید بعد از آن چه شد. پریانده پشت سرش ایستاده بود. فرشته مقرب از جا برخاست و سرش را به نشانه احترام خم کرد. گفت: «جنگ سالار.»
    پریانده لبخند زد. «نیازی به تشریفات نیست. پدرم باهات پیمان برادری بسته بود، و الان در حکم عموی من هستی، اگرچه نژادهامون دشمنن.»
    یاگوث نگاهی به دو همراهش انداخت و با تکان سر به آنها علامت داد که در جایشان بمانند و در این حین متوجه شد که پسر روی خاک به آرنج هایش تکیه داده و با خشم به دختر می نگرد. دختر خم شد و خواست به حریف به زمین افتاده اش کمک کند بایستد، اما پسر با هل دادنش کمک او را پس زد، ایستاد و بعد از نفس تازه کردن حالت تهاجمی گرفت. دو مبارز بار دیگر درگیر شدند. پریانده گفت: «اینجا یه کم شلوغه. بهتره اون طرف تر بریم.» آن دو شروع به راه رفتن کردند تا از جمع و هیاهوی بسیار دور باشند.
    ده قدم دورتر پریانده متوقف شد و به تبع او یاگوث نیز ایستاد و به درختی تکیه داد. با آن زاویه دید می توانست مراقب همراهانش باشند تا دردسری پیش نیاید.
    پریانده گفت: «خیلی نگران به نظر می رسی. و نمی دونم چی شده که یکی از فرشته های مقرب مجبور شده پیش ما لاوین ها بیاد. با وجود دشمنی نژادهامون.»
    یاگوث آهی کشید. نالید: «آشوب. خطری که هیچ کس نمی بیندش.»
    پریانده گفت: «منم متوجه خطر آشوب شدم. حملات دیوها هر روز بیشتر می شه.»
    یاگوث گفت: «ما نمی تونیم شکستشون بدیم. برای شکست آشوب اتحاد همه نژادها لازمه.»
    پریانده خندید. «چنین چیزی امکان نداره. فکر می کنی فرشته های دیگه وقتی بهشون بگی باید کنار ما لاوین ها بجنگن چی واکنش نشون می دن؟ شاید در جا بکشنت.»
    «من یه فرشته مقربم، رهبر فرشته ها. شانس قانع کردنشون رو دارم.»
    «و لاوین ها چی؟ اونا هم باید بخوان. چه کاری می شه کرد که حاضر شن نفرت و بی اعتمادی ریشه دارشون رو کنار بذارن و در کنار فرشته ها قرار بگیرن؟ نمی گم سخته، می گم نشدنیه. ما حتی با خودمون هم جنگ داریم. بیشتر از صد ساله قبایل لاوین جنگ سالار اعظمی انتخاب نکردن. هر چند با این وضع فعلی جنگ سالارها برای این کار به تکاپو افتادن. به زودی یه جلسه تشکیل می شه.»
    ابروهای یاگوث به نشانه حیرت بالا رفت، و پریانده ادامه داد: «از یه کم قبل فوت پدرم درگیری های مرزی با فرشته ها چند برابر شده. اگه دوست پدرم نبودی یا شبی غیر امشب می رسیدی می گفتم برای جاسوسی اومدی و دستور می دادم تو و همراهانت رو اعدام کنن.»
    بهت یاگوث را فرا گرفت، نمی دانست چه بگوید. لحظه ای نگاهش را به سمت جمع لاوین ها برگرداند، دید که دختر و پسر کمر یکدیگر را گرفته اند و به هم فشار می آورند. بعد به پریانده نگریست.
    «اشتباه نکن، نمی خوام اوضاع این طوری باشه، ولی هست و نمی شه کاریش کرد.»
    «نمی تونم دست روی دست بذارم تا دیوها همه نژادها رو قتل عام کنن و آشوب به دنیا مسلط شه.» متوجه شد که رامیا و زامیس ناراحت به نظر می رسند و با اشاره به آن دو گفت: «بهتره تا دردسری پیش نیومده برگردم.»
    پریانده سرش را به نشانه تایید تکان داد و یاگوث چرخید و به سوی همراهانش رفت.
    در چند قدمی حلقه لاوین ها به میدان مبارزه نگاهی انداخت. دو مبارز یک دیگر را رها کرده بودند و کنار هم روی خاک به خود می پیچیدند. دخترک ده ساله گریان بود و به وضوح سعی داشت خودش را به نزد خواهرش برساند و یک لاوین مذکر بزرگسال بازوهایش را دور او حلقه کرده بود تا عقب نگاهش دارد.
    پریانده آنجا ایستاد و دور شدن فرشته مقرب را تماشا کرد، به این پیرمرد سالخورده احترامی زیاد حس می کرد. ولی در برخورد با او احتیاط را از دست نداده بود. به دستورش تعدادی از سربازان قبیله به کاوش در جنگل رفته بودند تا ببینند آیا ارتشی از فرشته ها به دنبال آنها آمده اند یا نه. اطمینان داشت که این گونه نبود، ولی لازم بود احتیاط کند.
    آن قدر آنجا ماند تا ببیند پیرمرد بین دو فرشته همراهش می نشیند، بعد حضوری را نزدیکی خودش حس کرد و به آن فرد نگریست. او مرینا بود. قبل از اینکه سوالش را بپرسد جوابش را گرفت. «گشتی ها چیزی پیدا نکردن. فقط همون سه نفرن.»
    پریانده جواب داد: «همین انتظار رو داشتم.» و نگاهش را به میدان مبارزه چرخاند. «لعنت. ماسیا داره می بازه.» شکست خوردن مبارز قبیله از مبارز قبیله دیگر موجب سرافکندگی آنها می شد، اما پریانده شک نداشت که ماسیا تمام تلاشش را برای پیروزی کرده بود، و به همین دلیل دختر را سرزنش نمی کرد. اگر کسی باید سرزنش می شد خود او بود.
    «هنوز تموم نشده. شاید بتونه ببره.»
    پریانده سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «واضحه خیلی خرد و خمیر شده. بعیده بتونه آکریس رو شکست بده. کار احمقانه ای از داریس سر نزد؟»
    «نه.»
    «خوبه.»
    به میدان مبارزه خیره شد. چند دقیقه ای در سکوت گذشت. بعد مرینا گفت: «آزمودا می خواد ببیندت.»
    اوقات پریانده تلخ شد. از آزمودا جنگ سالار قبیله باران به هیچ وجه خوشش نمی آمد، و می دانست که این احساس دو طرفه است. قبایل آن دو رابطه خوبی نداشتند، در زمان حیات پدرش چند بین دو قبیله جنگ پیش آمده، و پریانده در آن جنگ ها حضور داشت. در آخرین جنگ که خونین ترین نیز بود با دست خود دایی آزمودا را به قتل رسانده بود، و پدر و دو برادر بزرگش از پا در آمده بودند.
    بعد از آن جنگ سالاری به او رسیده بود، و روش های پریانده با پدرش تفاوت داشت، ترجیح می داد از هر برخوردی اجتناب کند. با این حال همیشه نمی توانست این سیاست را دنبال کند. در مراسم امشب قبیله آنها میزبان قبایل دیگر بود، و آزمودا با بیشتر اعضای قبیله اش حضور داشتند. پریانده نشان داد که از حضور آنها خوشحال شده، و استقبال گرمی به عمل آورد. اگرچه در باطن حس خوبی نداشت. تنش را در فضا حس می کرد، و دلش گواهی می داد امشب اتفاق ناگواری می افتد. جنگ سالار آزمودا خواهان مبارزه ای دوستانه بین دو قبیله شده بود، ابتدا خواسته بود خود با پریانده نبرد کند، پریانده انگیزه او از این درخواست را نمی دانست اما فکر نمی کرد چیز خوشایندی باشد، بنابراین با اشاره به سن بیشتر او و احترامی که برایش قائل بود و او را همانند پدر خود می دانست پیشنهاد او را رد کرده بود. بعد آزمودا پیشنهاد کرده بود دو نفر دیگر از قبایل با هم مبارزه کنند و فرزند خویش را از سوی قبیله اش جلو انداخته بود. از آنجایی که پریانده درخواست قبلی را رد کرده بود هیچ راه مودبانه ای برای رد این یکی وجود نداشت، بنابراین ناچار شده بود به خواسته جنگ سالار آزمودا تن در دهد، و یکی از جنگجویان هم سن و سال آکریس را برگزیده بود تا با او به نبرد بپردازد. اما اکنون و با دیدن شکست احتمالی برگزیده اش به شدت پشیمان بود که چرا پیشنهاد اول را قبول نکرده است. همگان می دانستند آزمودا جنگاوری سهمگین و با تجربه بود، اما حتی لحظه ای به فکر کسی خطور نمی کرد او می تواند در نبردی منصفانه پریانده را مغلوب کند. پریانده در جنگ هایی که تحت پرچم پدرش در آنها شرکت کرده بود با جنگجویانی به مراتب قدرتمندتر از آزمودا روبرو شده و آنها را از پای در آورده بود. لاوین های بسیاری از قبایل مختلف او را برترین مبارز در تمام تاریخ چند صد ساله نژادشان می دانستند.
    سکوت پریانده به درازا کشید. مرینا جنگ سالار را بهتر از آن می شناخت که کلام دیگری به زبان آورد.
    سرانجام پریانده گفت: «بهش بگو تا چند دقیقه دیگه پیشش هستم.»
    مرینا بی هیچ کلامی شتافت تا دستور را اجرا کند.
    ماسیا به سختی از زمین برخاست، تمام بدنش درد می کرد. به خاطر عملکرد ضعیفش به خود فحش داد. در ابتدای مبارزه بر آکریس برتری یافته و از پیروز شدنش اطمینان حاصل کرده بود و به همین علت آکریس را دست کم گرفته بود، و این کارش اشتباه بزرگی بود. با این حال هنوز برای جبران آن وقت داشت. در شرایط فعلی شانس او و حریفش برای پیروزی برابر بود.
    برای چندمین بار به خودش یاد آوری کرد نمی تونم شکست بخورم. شکستش مقابل حریفی از قبیله ای دیگر باعث سرافکندگی زیادی برای قبیله می شد. مخصوصا اینکه قبیله باران خون با قبیله آنها خصومتی دیرینه داشت. ماسیا هرگز نمی توانست این ننگ را تحمل کند.
    هیاهوهای جمعیت به گوشش می رسید، ولی کلماتشان برایش نامفهوم نمی دانست او را تشویق می کنند یا به سخره می گیرند یا ناسزا می گویند، و برایش اهمیتی نداشت. فقط باید روی پیروزی تمرکز می کرد. پریانده از بین همه جنگجویان او را برگزیده بود و اکنون او باید به همه ثابت می کرد که انتخاب جنگ سالار درست بوده است.
    به جلو رفت و با آکریس گلاویز شد. با فشار او را چند قدم عقب راند، بعد آکریس از او فاصله گرفت و عقب رفت، درست در لحظه ای که ماسیا انتظار نداشت دوباره جلو آمد و لگدی به شکم او کوبید. ماسیا جیغش را فرو خورد، اما نتوانست از خم شدن خودداری کند. آکریس او را با گرفتن سر و گردنش به زمین انداخت، و قبل از اینکه بتواند بایستد بازویش را دور گردن او حلقه کرد و فشرد. دست دیگرش در موهای ماسیا فرو رفته بود و آنها را می کشید. ماسیا با آرنج هایش چند ضربه به پهلوی حریفش زد و توانست خود را آزاد کند و از جا برخیزد، نفس زنان منتظر بلند شدن آکریس ماند، خیس عرق شده بود و دندان هایش را به هم می فشرد، وسوسه لگد کوبیدن بر کمر آکریس که هنوز نتوانسته بود بلند شود به سراغش آمد، اما او در مقابل این تمایل مقاومت کرد. این کار برخلاف آموزه های پریانده بود، و او اطمینان داشت پیروزی با این کار بیشتر از شکست باعث سرزنشش می شود.
    آکریس بعد از بلند شدن در حالی که ماسیا را به دقت زیر نظر گرفته بود چند بار تظاهر به حمله کرد، بعد به جلو خیز برداشت و مشت راستش را به سمت صورت ماسیا حواله کرد. ماسیا با خم شدن از زیر ضربه گذشت، آکریس تلوتلو خورد، و ماسیا با قرار گرفتن در پشت او دست راستش را دور شکم او حلقه کرد و با دست چپ زیر ران پای او را گرفت، حریفش را تا مقابل سینه اش و بعد از آن تا بالای سرش بلند کرد، چند دور چرخید، و بعد آکریس را به جلو پرتاب کرد.
    به سختی روی پاهایش ایستاده بود، می دانست که زیاد نمی تواند دوام بیاورد و برای همین هر چه زودتر باید کار آکریس را تمام می کرد. به نظر می رسید با پرتاب کردنش روی زمین ضربه شدیدی به او وارد کرده، و یک بار دیگر امید به پیروزی در دلش زنده شد. بعد از اینکه چند تلاش آکریس برای برخواستن ناموفق ماند، مطمئن از پیروزی خود دستانش را به سوی جمیعت بالا برد، چرخی زد، و ناگهان دردی شدید را در کمر خود حس کرد. متوجه شد که آکریس دوباره از جا بلند شده. یک بار دیگر او را دست کم گرفته بود. آکریس با یک دست زیر ران او را گرفت و دست دیگرش را روی کتف او گذاشت، ماسیا را روی شانه های خود انداخت، یک دستش کماکان ران او را گرفته بود و دست دیگرش به گردن دختر فشار می آورد. ماسیا لبانش را گاز گرفت تا جیغ نکشد، کمرش خم شده، و او دو دستی به دست روی گردنش چنگ زده بود، پاهایش دیوانه وار در هوا تکان می خوردند. لحظه ای بعد روی زمین پرتاب شد.
    آکریس جلو آمد و بر سینه ماسیا نشست، انگشتانش را در چانه او فرو برد و سر او را بالا آورد، چشمان بی رحمش می درخشیدند. با صدایی آهسته که فقط او می توانست بشنود نجوا کرد: «بازنده بدبخت. تو هیچی نیستی. مثل اعضای قبیله ات. فقط ادعای قدرت داری. اما ادعای همه تون همینجا و همین الان تموم می شه، مگه نه؟» چانه ماسیا را رها کرد تا سرش به زمین بیفتد، مشتی بر شکم او کوبید. از روی او که از درد به خود می پیچید برخاست، با کشیدن موهای سرش او را به زور روی پاهایش بلند کرد، زیر رانش را گرفت و دوباره او را روی شانه هایش انداخت و بعد به زمین کوبید. و این کار را یک بار دیگر تکرار کرد. و یک بار دیگر. بعد با تصور اینکه او را مغلوب کرده است رهایش کرد.
    تمام بدن ماسیا درد می کرد، ماهیچه هایش می لرزیدند، و بدتر از درد حس شرمی بود که با حرف های آکریس به او دست داده بود. اما قصد تسلیم شدن نداشت. نه، باید به هر قیمتی شده مبارزه را می برد. با کمک آرنج هایش کمی از زمین فاصله گرفت. چند لحظه ای برایش طول کشید تا توانش را یک بار دیگر جمع کند و روی پاهایش بلند شود.
    از کودکی آموخته بود هرگز از مبارزه دست نکشد.
    نیاس در حالی که دندان هایش را با خشم بر هم می سایید نجوا کرد: «آکریس یه وحشیه. خیلی کثیف می جنگه. ای کاش می تونستم دخالت کنم.»
    آکیلار سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «باید به رسومشون احترام بذاریم. مبارزه یکی از سنت های باارزش لاوین هاست، و اگه کسی توش دخالت کنه خوشحال نمی شن. این مسئله هم یادت باشه که آکریس پسر جنگ سالار یه قبیله دیگه است پس در صورت دخالت برخورد خشن تری از معمول می کنن. دخالتت بیشتر به ضرر ماسیا است.»
    نیاس می دانست کش دادن این موضوع بی فایده است. حق با استادش بود. او نمی توانست کاری در این مورد کند. پس به دنبال حواس پرتی ای دیگر گشت، و ناگهان چشمش به یک پیرمرد افتاد. بی تردید آن مرد و دو همراهش لاوین نبودند. موی پیرمرد نقره ای بود و موی دو همراهش طلایی. موی لاوین ها عموما در طیفی بین نارنجی و قهوه ای و سرخ بود.
    آکیلار با تشخیص جهت نگاه شاگردش گفت: «فرشته مقرب یاگوث. واقعا عجیبه که اومده اینجا. خیلی دلم می خواد که بدونم هدفش چیه.»
    پیرمرد نگاهش را از صحنه مبارزه برگرفت و به سوی نیاس و استادش نگریست. چند دقیقه چشمانش در چشمان نیاس قفل شد، نیاس زیر نگاه خیره او حس برهنگی می کرد. به زحمت و با تمرکز زیاد جهت نگاهش را برگرداند و به مبارزه نگریست. آکریس چند بار ماسیا را بلند کرده و بعد به زمین کوبیده بود. مبارزه تمام شده و ماسیا از پا در آمده بود. یا این تصور نیاس بود. او انتظار نداشت که دختر دوباره بلند شود و به مبارزه ادامه دهد.
    اما اشتباه می کرد. در کمال حیرتش ماسیای لرزان به زحمت روی پاهایش ایستاد و تلوتلو خوران به سمت حریفش رفت. با اینکه ذره ای شانس برای پیروزی نداشت، مبارزه طلبی در چشمانش مشهود بود، نیاس نتوانست جلوی خود را از تحسین شجاعتش بگیرد. اندیشید با این روحیه اش غیرممکنه شکست بخوره. آکریس مشتی به سمت چانه او رها کرد، اما قبل از اینکه ضربه اش بر هدف فرود آید، مشت ماسیا به دنده اش کوبیده شد و او به عقب تلوتلو خورد.
    آشوب. صدای ذهنی آکیلار این کلمه را در ذهن نیاس فریاد زده بود. سرش را به سمت استادش که مستقیم به چشمان فرشته مقرب خیره بود چرخاند، بی تردید در حال گفتگوی ذهنی بودند. نیاس به شدت کنجکاو بود که چه می گویند، و انتظار داشت استادش چیز بیشتری به او بگوید. ولی امیدش بیهوده بود. بعد از چند دقیقه از نگریستن به آن دو خسته شد و سرش را به سمت مبارزه چرخاند.
    دو حریف روی زمین می غلتیدند و سعی داشتند یکدیگر را به زمین میخکوب کنند. بعد از چند دور غلتیدن دختر حریفش را از روی خود کنار انداخت ولی بر خلاف دفعات قبل به جای غلتیدن روی او شروع به مشت زدن به بازویش کرد.
    آکریس ناله سر داد و با غلت خوردن از ماسیا فاصله گرفت و به سختی روی پاهایش ایستاد تا آماج ضربات حریفش شود. مشت های پولادین دختر بی امان بر بدن او فرود می آمدند و او را عقب می راندند. آکریس به زمین افتاد و ماسیا با دو زانو روی شکم او فرود آمد.
    آکیلار بار دیگر در ذهن نیاس گفت یاگوث می خواد باهامون رو در رو حرف بزنه. ظاهرا توجهش رو جلب کردی.
    نیاس نگاهی به استادش انداخت که همچنان به فرشته مقرب خیره بود، و بعد جرات کرد تا به یاگوث نگاهی دیگر بیندازد. فورا از کارش پشیمان شد، زیرا یاگوث سرش را به سمت او چرخاند و آن دو به چشمان هم خیره شدند.
    صدایی ناآشنا در ذهن نیاس گفت تو کی هستی؟ چرا درونت پر از رگه های سیاهیه؟
    آکیلار دستی به سر نیاس کشید، فشار ارتباط چشمی از روی او برداشته شد، و او توانست جهت نگاهش را تغییر دهد.
    بدن ماسیا روی زمین آرام گرفته بود، نیاس برای لحظه ای تصور کرد او مرده، اما بعد متوجه بالا و پایین رفتن سینه اش شد. سکوتی سنگین حاکم شده بود، اعضای قبیله خشم شب به فریادهایی که در طول مبارزه می کشیدند خاتمه داده بودند، و اعضای قبایل دیگر نیز ساکت بودند. سکوت تنها توسط پدر آکریس و همراهانش شکسته می شد که بی وقفه برنده مبارزه تشویق می کردند. آکریس لگد محکمی به سر ماسیا کوبید، و در همان لحظه خواهر ماسیا خود را از چنگال نگاه دارنده اش رها کرد و گریه کنان به سوی بدن بی حرکت ماسیا دوید و کنار او زانو زد، سرش را روی سینه او گذاشت و هق هق سر داد. به آکریس تاجی از برگ های سبز گیاهان داده شده بود، که او آن را بر سر گذاشته بود، چهره اش پر از شادی و غرور پیروزی بود. در حالی که با افتخار سرش را بالا گرفته بود به سمت جایی که پدرش و همراهانش نشسته بودند و او را تشویق می کردند رفت. در مسیرش متعمدانه روی بدن ماسیا پا گذاشت.
    نیاس از شکست خوردن دخترک احساس تاسف کرد.
    دو لاوین از قبیله خشم شب خواهر ماسیا را از روی او بلند کردند و بدن بی حرکت مبارز مغلوب را برای درمان بردند. خواهرش با چشمان گریان به دنبال آنها رفت.
    یک زن لاوین به میدان مبارز قدم نهاد و همراه مونث یاگوث را به مبارزه طلبید. نیاس انتظار این را داشت. می دانست در این شب هیچ لاوینی خون هیچ موجودی را نمی ریزد، اما آن طور که استادش از رابطه بین آنها با فرشتگان گفته بود کینه عمیقی بین دو نژاد حاکم بود، و امشب تنها راهی که لاوین ها برای بروز دادن کینه شان داشتند دعوت از فرشته ها به مبارزه بود.
    آکیلار در گوش نیاس زمزمه کرد: «باهام بیا.» و از جا بلند شد. استادش جمعیت را از نظر گذراند و آه کشید، دستی روی شانه نیاس گذاشت و نجوا کرد: «عجله کن پسر جان. زودتر بلند شو. باید باهاشون حرف بزنیم.»
    شاگرد جادوگر از جا برخاست و دید که یاگوث و دو همراهش نیز بر می خیزند. فرشته مونث نگاهی به یاگوث انداخت و وقتی او سرش را به نشانه تایید تکان داد به میدان مبارزه گام نهاد، و فرشته دیگر همراه یاگوث به راه افتاد.
    آنها در فاصله کمی از حلقه لاوین ها به هم رسیدند. آکیلار به سمت یاگوث رفت تا صحبت با او را شروع کند ولی فرشته مقرب بی اعتنا به او از کنارش رد شد و به نیاس نگریست. شاگرد جادوگر عمدا از نگریستن به چشمان او خودداری کرد. یاگوث پرسید: «اسمت چیه جوون؟»
    «نیاس صدام می کنن.»
    وضع ماسیا خیلی وخیم بود. دماغش با زاویه ای غیر طبیعی کج شده و لب هایش باد کرده بودند، پای چشمانش کبود بود، بیشتر صورتش را خون پوشانده بود و چندین جای کبودی روی بدنش به چشم می خورد. توجه به ضرباتی که تحمل کرده بود مرینا متعجب مانده بود که چگونه توانسته بود بعد از اینکه آکریس بر سینه او نشسته و مشتی به شکمش کوبیده بود روی پاهایش بایستد و به مبارزه با او ادامه دهد. حتی تا یک قدمی پیروزی رفته بود، توانسته بود آکریس را به زمین بزند و با زانوهایش او را میخکوب کند، اما در نهایت مغلوب شده بود. از زمان پایان مبارزه مدت زیادی می گذشت، و او همچنان به هوش نیامده بود.
    شکست دختر برای قبیله بهایی سنگینی داشت. خبر این قبیل مبارزات همیشه زود بین همه قبایل پخش می شد و باعث می شد اعضای قبیله از شرم نتوانند تا مدت ها در جمع افراد قبایل دیگر سر خود را بالا بگیرند. او در لحظه ای که ماسیا بی هوش بر زمین افتاده و دیگر برنخواسته بود پشت سر پریانده ایستاده بود و دیده بود که آزمودا با لحنی به ظاهر محترمانه و پر از ریشخند قبیله آنها را مورد تمسخر قرار می دهد و قبیله خود را برتر قلمداد می کند. صورت پریانده تیره شده بود و از خجالت سرش را پایین انداخته بود و هیچ نمی گفت. با این حال مرینا نمی توانست ماسیا را به خاطر شکست خوردن در نبرد سرزنش کند. هیچ کس نمی توانست. دختر با تمام توانش مبارزه کرده بود.
    پریانده وارد شد. و پشت سر او داریس آمد. با خشم گفت: «لعنت. اون باعث تحقیر قبیله شده. باید مجازات شه.»
    پریانده نگاه سردی به برادرش انداخت که او را به سکوت واداشت، و بعد از مرینا پرسید: «حالش چطوره؟»
    «به هوش نیومده اما جای نگرانی نیست. قویه و آسیب دیدگی های بدنش زود خوب می شه، اما در مورد اعتماد به نفس و غرورش شک دارم به این زودی ها بهبود پیدا کنه.»
    پریانده از جلوی او گذشت و یک بازویش را دور شانه ناسیس را که روی سینه خواهر بزرگش هق می زد حلقه کرد. به آرامی او را از بدن در هم شکسته خواهرش عقب کشید و هنگامی که با مقاومت دختر مواجه شد و با ملایمت خطاب به او گفت: «فقط می خوام معاینه اش کنم.» ناسیس لحظه ای مردد ماند و بعد عقب رفت و به جنگ سالار فضا داد تا بالای سر خواهرش بایستد. پریانده دستی به پیشانی یک دستش را روی پوست صورت ماسیا گذاشت و چشمانش را بست. مرینا می دانست پریانده با جادو درد را از بدن ماسیا به بدن خود می کشد تا او حس بهتری داشته باشد. لحظاتی بعد چشمانش را باز کرد و دستش را برداشت. همزمان ماسیا تکان شدیدی خورد و روی تخت خواب به حالت نیم خیز در آمد.
    پریانده گفت: «از دست من همین قدر بر می اومد. ولی ازامی داره می یاد. اون در زمینه جادوهای درمانی از من بهتره.»
    ماسیا نالید: «مبارزه ... چی شد؟»
    مرینا گفت: «آکریس شکستت داد.»
    ماسیا با خشم مشتی بر ران خود کوبید، شانه هایش می لرزید و اشک ها از چشمانش جاری بودند. سعی می کرد هق هق هایش را خفه کند، ولی هرازگاهی صدایی از میان لبانش می گریخت. پریانده جلو رفت، همچون مادری مهربان دستی بر پشت او گذاشت و سر او را به سینه فشرد. ماسیا نالید: «متاسفم جنگ سالار. متاسفم که قبیله رو شرمنده کردم.»
    پریانده دلجویانه گفت: «این طور نگو. تو باعث افتخار همه مایی.» پیشانی خون آلود ماسیا را بوسید.
    در همین لحظه یک لاوین وارد شد. رو به پریانده تعظیم کرد و گفت: «سرورم، فرشته ها مشغول صحبت با جادوگر و شاگردشن. مشکوک به نظر می رسه.»
    مرینا حضور داریس در آنجا را فراموش کرده بود، تا اینکه او گفت: «لعنتی. می دونستم قصد شومی دارن. باید همه شون رو همین الان بکشیم. اجازه این کار رو می دی خواهر؟» شمشیرش را کشید.
    پریانده به او رو کرد و گفت: «نه. هیچ کاری نمی کنی.» داریس با خشم سلاحش را به نیام برگرداند.
    پریانده رو به لاوین کرد. «راه رو نشونم بده.» قبل از ترک اتاق رو به مرینا گفت: «تو و داریس همینجا بمونین. تحت هیچ شرایطی نیاین بیرون تا من برگردم.»
    نیاس از سوالاتی که یاگوث می پرسید احساس ناراحتی می کرد. نمی دانست چرا این فرشته مقرب تا این حد به مسائل جزیی زندگی قبلیش علاقه مند است، جوری رفتار می کرد که انگار سال هاست با او آشنا است. در تمام این مدت آکیلار ساکت مانده بود و با ظاهری علاقه مند گفتگو را دنبال می کرد، و فرشته همراه یاگوث که ظاهرا رامیا نام داشت به وضوح بی حوصله شده بود.
    صدایی گفت: «برای چی دور هم جمع شدین؟» هر چهار نفر به سمت گوینده نگریستند. پریانده جنگ سالار قبیله آنها را مخاطب قرار داده بود. هیچ کدام آنها متوجه نزدیک شدن او نشده بودند. یک لاوین دیگر نیز همراهش بود، که با یک اشاره جنگ سالار برگشت و به سمت اجتماع قبایل رفت.
    آکیلار قدمی به جلو گذاشت و گفت: «سرورم علیا حضرت ...»
    «لعنت.» فریاد رامیا حرف او را قطع کرد. فرشته به سمت میدان مبارزه می نگریست. فرشته دیگر مغلوب حریفش شده بود. لاوین او را با لگدی روی زمین غلتاند. رامیا بی معطلی به آن سو دوید، با پرشی باور نکردنی از حلقه لاوین های نشسته دور میدان رد شد و کمی جلوتر از آنها فرود آمد، در مقابل چشمان بهت زده همه خنجری را از آستینش بیرون کشید، و آن را در قلب لاوین فرو برد. جسد زن با چشمان درشت از حیرت به زمین افتاد، حتی فرصت نکرد فریاد درد سر دهد. رامیا خم شد و به فرشته دیگر کمک کرد از جا برخیزد.
    بعد از آن بلوا حکم فرما شد.
    لاوین ها از هر سمت به آن دو هجوم بردند، و دو فرشته میان انبوه جمعیت مدفون شدند.
    نیاس نگاهی به یاگوث انداخت، در چشمان فرشته مقرب فقط تاسف بود. با لحنی اندوهناک زمزمه کرد: «از ترس چنین چیزی بهشون گفتم سلاحی بر ندارن.»
    پریانده جلو آمد و با او رو در رو شد. آن دو چند لحظه به چشمان هم نگریستند. نیاس لحظه ای احساس خطر کرد. به خوبی می دانست مهارت پریانده در جادو دست کمی از توان رزمیش ندارد. اگر نمی خواست می توانست همزمان با هر سه نفرشان درگیر شود و آنها را به راحتی به زانو در بیاورد. اما لاوین قصد این کار را نداشت. در حالی که سرش را با افسوس تکان می داد گفت: «حرفت رو باور می کنم. ولی این اتفاقی که افتاده رو عوض نمی کنه.» به نیاس و استاد او نگریست. «شما هم مسئول شناخته می شین. اگه گیر بیفتین باید اعدامتون کنم. پس فرار کنین. همین حالا. ناچارم که به قبیله بگم که دنبالتون بیان و شکارتون کنن. پس مراقب باشین.» از آنها رو برگرداند و به سمت اغتشاش دوید.
    آکیلار آستین یاگوث را کشید و گفت: «بیا بریم.»
    یاگوث با اندوه زمزمه کرد: «زامیس و رامیا ...»
    «اونا مرده ان، یا به زودی می میرن. هیچ کس نمی تونه نجاتشون بده. عجله کن. باید جون خودت رو نجات بدی.»
    سه مرد شروع به دویدن در میان درختان کردند. آکیلار بی وقفه کلمات نامفهوم را بر زبان جاری می کرد که دو همراهش می دانستند وردهایی است تا آنها را مصون نگاه دارد و ردشان را از تعقیب کنندگانشان بپوشاند.
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    تشکرها asura از این پست تشکر کرده اند
    #5 ارسال شده در تاريخ 01-01-2017 در ساعت 12:36 PM

  6. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    فصل پنجم

    پریانده به دو فرشته به زنجیر کشیده شده که مقابلش به زمین افتاده بودند نگریست. فرشته مونث روی زمین قوز کرده بود، اما فرشته مذکر، با وجود اینکه آسیب بیشتری دیده بود، تا جایی که ممکن بود سر خود را بالا گرفته بود و با تنفر و کینه به پریانده می نگریست. مستقیم درون چشمان او.
    جنگ سالار اندیشید چه شجاع. مایه شرمه که فردی به این شجاعت بدون دفاع کشته شه. ولی چه چاره دیگه ای دارم؟
    دو شب پیش آن دو مهمان قبیله بودند، ولی فرشته مذکر پا را از حدود خویش بسیار فراتر گذاشته بود. ابتدا با دخالت در مبارزه فرشته دیگر با یک لاوین، و بعد با ریختن خون در شب جشن.
    اگر اولی می شد به پای ناآشنایی فرشتگان با سنت های لاوین ها گذاشته شود، دومی هیچ توجیحی نداشت.
    پریانده با درماندگی به اطراف نگریست.
    آزمودا به او نزدیک شد و گفت: «اجازه بدین همینجا گردنشون رو بزنم.»
    پریانده با لحنی مودبانه ولی سرد گفت: «خودم می تونم این کار رو بکنم.» به چشمان آزمودا خیره شد و او بعد از چند لحظه نگاهش را برگرداند. پریانده دوباره به سمت دو فرشته نگریست.
    فرشته مذکر با صدایی آهسته غرید: «چرا ما رو نمی کشی؟ چرا تمومش نمی کنی؟»
    موجی از همهمه میان اعضای قبیله که شاهد صحنه بودند به راه افتاد. پریانده کلمات آنها را نمی شنید، اما به خوبی می دانست چه چیزی می گویند. همه جمعیت خواهان این بودند که دو فرشته به انتقام خون آن لاوین به قتل برسند. پریانده هیچ راهی برای رد خواسته آنها نداشت. پس در نهایت خطاب به اعضای قبیله اش گفت: «این فرشته گناهان نابخشودنی ای مرتکب شده.» به لاوین مذکر اشاره کرد. «ولی هر چی باشه مهمون قبیله ما بود. دوست دارین بگن ما دستمون رو به خون مهمانمون آلوده کردیم؟»
    این تنها چیزی بود که می توانست به آن چنگ بزند. ولی با نگاهی به چهره حاضران متوجه شد بی فایده بود. آنها فقط با خون راضی می شدند.
    یکی از آنها، شوهر لاوین کشته شده، پریانده هر چه فکر کرد نام او را به خاطر نیاورد، به جلو آمد، فرزند نوزادش را در آغوش گرفته بود. با چشمانی اشکبار گفت: «اون فرزند من رو بی مادر کرد. تنها خواسته من اینه که خونش ریخته شه. ولی اگه شما ازم بخواین، جنگ سالار، از درخواستم چشم پوشی می کنم. فقط بعدش نمی تونم زندگی کنم. پس از شما می خوام که جونم رو بگیرین. این کار رو بکنین تا اسم قبیله به چنین ننگی آلوده نشه.»
    پریانده جرات نگریستن به صورت آن مرد را نداشت.
    ازامی، پیشگوی نابینای دهکده و پدر ارن، نامزد پریانده، کورمال جلو آمد. دستی را بر شانه پریانده گذاشت، و به آرامی گفت: «اون مرد حق داره که خواهان انتقام باشه. اون دو نفر مهمان قبیله بودن، ولی حرمت میزبان رو شکستن. مطمئن باش هیچ کس تو رو به مهمان کشی متهم نمی کنه.»
    پریانده سرش را به سمت او گرداند، چشمان بی فروغ پیشگو مستقیم به چشمان او دوخته شده بودند، انگار که او قادر به دیدن است. پرسید: «فرشته مذکر شاید، ولی اون زنه چی؟ اون هیچ گناهی انجام نداده.»
    آزمودا اظهار کرد: «احتمالا اون از دوستش خواسته اگه تو مبارزه شکست خورد بهش کمک کنه. اینم تقریبا به همون بدیه.»
    همهمه های تاییدآمیز بلند شد.
    پریانده یک بار دیگر به دو زندانی نگریست و تصمیمش را گرفت.
    در حالی تمام توانش را روی این گذاشته بود که صدایش نلرزد گفت: «حقشونه بمیرن.» گامی به جلو برداشت و شمشیرش را تاب داد. زنجیرهای فرشته مذکر باز شدند. او با حیرت به پریاند نگاه کرد.
    پریانده حرفش را ادامه داد: «اما ما مردم شریفی هستیم و نمی تونیم مثل اونا باشیم. به همین دلیل اراده من اینه به اونا فرصت دفاع از خودشون داده شه.» با ضربه ای دیگر زنجیرهای فرشته مونث را نیز درید.
    به نگهبانان اشاره کرد که دو فرشته را روی پاهایشان بلند کنند.
    ازامی دستش را روی شانه او گذاشت و مانع حرکت پریانده شد. در گوشش نجوا کرد: «نکن.»
    پریانده با تعجب به پیرمرد نگریست. پیشگو گفت: «می دونم قصدت اینه خودت با اون فرشته روبرو بشی و بذاری تو رو بکشه. ولی نکن این کار رو. فقط یه بزدل این کار رو می کنه. یه بزدل که جرات روبرو شدن با وظیفه اش رو نداره. و من فکر نمی کنم تو بزدل باشی، پریانده دختر اروتا.» صدایش بسیار آهسته بود، آن قدر آهسته که امکان نداشت کس دیگری شنیده باشد.
    پریانده اندیشید راست می گه. من بزدل نیستم. نباید این کار رو بکنم. نمی توانست شخصا خون آن دو را بریزد. ولی نباید حرفی که زده بود را تغییر می داد. سرنوشت آن دو باید با مبارزه مشخص می شد.
    شوهر آن زن پیشنهاد کرد: «بذارین من باهاشون بجنگم.» پریانده عزمی راسخ در چشمان او می دید. ولی اطمینان داشت دادن این مسئولیت به او به معنای فرستادنش به سوی مرگ حتمی است. مرد به وضوح هرگز شمشیر در دست نگرفته بود. در حالی که آن دو فرشته آن قدر مهارت داشتند که به عنوان محافظان یاگوث انتخاب شده بودند.
    گفت: «تو یه جنگجو نیستی. نمی تونم اجازه این کار رو بهت بدم.»
    جمعیتی که مقابلش ایستاده بود را بررسی کرد. چند چهره را دید که به نظرش مناسب بودند. به این اندیشید که چه کسی را انتخاب کند که نگاهش به سوی چهره دیگری رفت. با صدایی مصمم گفت: «من ماسیا رو انتخاب می کنم که از طرف قبیله با این دو فرشته بجنگه.»
    سکوت حاکم شد و جمعیت ناباورانه به سمت پریانده و بعد ماسیا نگریستند. کسی اعتراضی نکرد.
    اینطوری اعتماد به نفس شکسته اش تا حدی بر می گرده.
    جمعیت از هم باز شدند تا اجازه دهند ماسیا با سری فرو افتاده رد شود و به کنار پریانده بیاید.
    پریانده دستی به سر دختر کشید، پیشانی او را بوسید و شمشیرش را به دست او داد. به او گفت: «موفق باشی.» و به سربازها اشاره کرد شمشیری به دست فرشته مذکر دهد. او با عصبانیت جلو آمد، و به سمت ماسیا حمله ور شد.
    ماسیا بعد از شکستش در مبارزه نمی توانست سر خود را بالا بگیرد. به خاطر ضعیف بودن او قبیله اش بین قبایل دیگر تحقیر می شد.
    بعد از به هوش آمدنش وقتی از شکستش با خبر شده بود و با گریه اظهار تاسف کرده بود، پریانده او را در آغوش گرفته بود و به او گفته بود: «این طور نگو. تو باعث افتخار همه مایی.» بعد پیشانی او را بوسیده بود.
    ماسیا پدرش را هرگز ندیده بود، و خاطراتی مبهمی از مادرش داشت، حتی چهره او را درست به یاد نمی آورد، و مطمئن بود اگر آنها زنده بودند هرگز مانند جنگ سالار با او محبت آمیز رفتار نمی کردند. این بیشتر از هر چیزی او را عذاب می داد. اینکه باعث شرمندگی جنگ سالار شده بود. از رفتار او حس آرامش می کرد، اما همزمان شرم زده بود. شاید اگر پریانده با او برخورد خشنی می کرد از میزان شرمش کاسته می شد.
    ولی پریانده با وجود قاطع بودن در مواقع لزوم، هرگز خشن نبود. به همین دلیل اعضای قبیله او را به حد پرستش دوست داشتند.
    وقتی پریانده از میان جنگجویان متعدد قبیله او را برای این وظیفه صدا کرده بود نمی دانست چه واکنشی نشان دهد. این اعتماد جنگ سالار برای او بیشتر از هر چیزی در دنیا ارزش داشت. و مصمم بود که این بار باعث شرم او نشود.
    پریانده شمشیر خود را به ماسیا داد، او را در آغوش گرفت، و برای موفقیتش دعا کرد.
    ماسیا جلو رفت و با فرشته مذکر روبرو شد.
    مرد شمشیر ماهری بود، اما توان زیادی نداشت. سرعت حرکاتش بسیار کم و قدرت پشت آنها اندک بود. بعد از رد و بدل شدن چند ضربه بین آنها، شمشیر ماسیا در قلب فرشته جا گرفت. جسد مرد با صدای تلپ به زمین افتاد. اکنون نوبت فرشته دیگر بود. ماسیا شمشیرش را از جسد بیرون کشید. زن ضعیف و لرزان بود و مدت حتی کمتری توانست مقاومت کند.
    بعد از کشته شدن دو فرشته، ماسیا رو به پریانده کرد و سرش را به سمت او پایین آورد. می توانست صدای متفرق شدن جمعیت در پشت سرش را بشنود.
    پریانده جلو آمد و شمشیر را از او گرفت. و در نیامش فرو برد. در حالی که دستش را بر شانه او گذاشته بود به سمت آزمودا چرخید و تعظیمی مختصر کرد. گفت: «حضور شما در اینجا مایه مسرت ما بود. خوشحال می شم اگه برای بازگشت به نزد قبیله تون هر کمکی از دستم بر بیاد انجام بدم.»
    ماسیا متوجه شد که پریانده در حقیقت به آزمودا پیام داده است که می خواهد او هر چه سریع تر از آنجا برود.
    آزمودا نیز به طور متقابل به پریانده تعظیم کرد، و پسرش که کنار او ایستاده بود از او تبعیت کرد. با دیدن آکریس خشم در وجود ماسیا جوشید، اما بازوی پریانده که دور شانه او قرار داشت اجازه نمی داد که جلو برود و یک بار دیگر با او درگیر شود. آن قدر برآشفته شده بود که جواب آزمودا را نفهمید، و ناگهان دریافت پریانده او را به حرکت وا می دارد. کمی بعد آن دو در اتاق کناری خانه پریانده بودند، همراه با ازامی و مرینا. هیچ وسیله ای در اتاق به چشم نمی خورد. برای ماسیا عجیب بود که خانه جنگ سالار آن قدر خالی و بدون امکانات باشد.
    پریانده گفت: «باید یه کاری کنیم.»
    مرینا پرسید: «در چه موردی؟»
    «حیثیت قبیله مون. بلوایی که پیش اومد، و همچنین شکست خوردن ماسیا از آکریس، وضعیت قبیله مون رو تضعیف کرده.»
    شرم دوباره درون ماسیا جوشید، و جنگ سالار فوری متوجه شد و سر او را نوازش کرد. لبخندی اندوهبار بر لبش نقش بسته بود.
    مرینا گفت: «کاری نیست که بتونیم در موردش بکنیم. باید صبر کنیم و امید داشته باشیم با گذر زمان فراموش شه. از این دست اتفاق ها زیاد می افته.»
    پریانده سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «مسئله خیلی جدیه. الان آزمودا خبر مهمی بهم داد. چند روز دیگه جنگ سالارها جمع می شن تا جنگ سالار اعظم رو انتخاب کنن.» دستش را از شانه ماسیا برداشت و به او اشاره کرد که بنشیند. بعد شروع به قدم زدن در اتاق کرد.
    مرینا گفت: «شرط می بندم هدف آزمودا از اومدن همین بوده. می خواست مطمئن شه خودش کسیه که این رو به اطلاع ما می رسونه و ... قبلش ...» جمله اش را ناتمام گذاشت.
    پریانده گفت: «منم همین حدس رو می زنم. می خواست کاری کنه که باعث سرافکنده شدن قبیله ما بشه تا موقعیتمون در جلسه تضعیف شه. اول پیشنهاد مبارزه با من رو داد و با شناختی که ازم داره مطمئن بود هرگز این درخواست رو قبول نمی کنم. و این باعث شد در برابر خواسته بعدیش بی دفاع شم. اگه پسرش می باخت چون مهمان بودن اتفاق خاصی نمی افتاد. ولی وقتی خبر باختن ما بپیچه باعث دست کم گرفتنمون از طرف بقیه می شه.»
    ازامی گفت: «جنگ سالار درست می گه. و ما هیچ راهی برای تغییر این شرایط نداریم.»
    پریانده گفت: «راستش یه راه هست.» از قدم زدن دست کشید و به دیوار تکیه داد.
    چند لحظه ای سکوت حاکم شد. پریانده آهی سر داد. با وجود جوان بودن شکسته به نظر می رسید، انگار که بار زیادی بر دوشش بود.
    مرینا گفت: «از چی حرف می زنی؟»
    «یادته پونزده سال قبل چی شد؟» مخاطبش ازامی بود.
    پیرمرد سرش را تکان داد. «متاسفانه آره. به خوبی یادمه.»
    پریانده برای مرینا توضیح داد: «حمله ارتش شیاطین و دیوها به دنیای ما. آخرین موبدشاه، پسر اونی که من رو نامگذاری کرده بود، در اون سال کشته شد. بعد مرگش یه جادوگر ازم خواست چند تا سازه جادویی رو در مقبره اون بذارم.»
    مرینا گفت: «و تو می خوای بری و اونا رو برداری.»
    پریانده نالید: «چاره دیگه ای ندارم.» ماسیا به پریانده نگریست. با آنکه اتاق گرم بود سرمایی از ستون فقراتش بالا رفت. ناخود آگاه با صدایی بلند گفت: «نه.»
    توجه همه در اتاق به او معطوف شد. او با شرمندگی گفت: «معذرت می خوام. منظوری نداشتم.»
    پریانده لبخندی به او زد و بعد گفت: «می دونم اونا خطرناکن، و هیچ قصدی برای استفاده ازشون ندارم. فقط می خوام اونا رو در جلسه نشون بدم تا ضربه ای که خوردیم رو جبران کنم. بعد برشون می گردونم.»
    ازامی گفت: «حتی دست زدن به اونا خطرناکه و رو ذهنت تاثیر می ذاره، و رفتن به اون مقبره ها هم کار خطرناکیه. هیچکس نمی دونه اونجا چی انتظارت رو می کشه.»
    پریانده گفت: «همه اینا رو می دونم، و ناچارم این خطرها رو بپذیرم تا اشتباهم رو جبران کنم. برای انتخاب جنگ سالار اعظم من جدی ترین رقیب برای آزمودا هستم، و به هیچ وجه نمی تونم بذارم اون به این سمت برسه. اگه این سمت رو داشته باشه همه قبایل رو در چنگ داره و می تونه اونها رو مجبور به جنگ با ما کنه. اون همیشه آدم کینه توزی بوده، و پدرم ضربه های زیادی بهش زده.»
    مرینا پیشنهاد داد: «یه راه ساده تر هم هست. می تونیم به قبیله اونا حمله کنیم.»
    «و متهم شیم که داریم مانع انتخاب جنگ سالار اعظم می شیم؟ نه عملی نیست. به علاوه تلفات زیادی خواهیم داد و اگه شکست بخوریم وضعمون از این هم بدتر می شه.»
    ازامی گفت: «ظاهرا تصمیمت رو گرفتی. ما نمی تونیم منصرفت کنیم. ولی قبلا وقتی تصمیمت رو از پیش می گرفتی قبل از اعلامش با کسی در میون نمی ذاشتی. چیز دیگه ای هست؟»
    صدای مبهمی از خارج اتاق آمد. پریانده بلافاصله از جا پرید، با سرعتی باور نکردنی خود را به در اتاق رساند و آن را گشود و به بیرون نگریست. بعد به داخل برگشت و گفت: «یه گربه ناهارم رو ریخت رو زمین.»
    لحظاتی اتاق در سکوت فرو رفت.
    سرانجام پریانده گفت: «آره. معلوم نیست من از اون گورپشته ها زنده برگردم. اگه بمیرم طبق سنت جنگ سالار بعدی برادرم داریسه. متاسفانه اون لیاقت این سمت رو نداره. پس باید یه نفر رو انتخاب کنم و توی یه نوشته رسمی مشخص کنم این رو. و خب این تصمیم رو هم از پیش گرفتم.» به سمت مرینا چرخید. «انتخابم تویی.»
    نفس مرینا بند آمد. گفت: «ولی ... ولی ...»
    پریانده گفت: «بهترین گزینه تویی.»
    ازامی گفت: «انتخاب درستیه. ولی می ترسم با مخالفت روبرو شه.»
    پریانده خنده ای تلخ سر داد. «جوری این رو می گی که انگار قراره حتما بمیرم.»
    ازامی با لحنی گفت: «وقتی این قدر خواهان مرگی، مطمئن باش مرگ خیلی زودتر از اونی که فکرش رو کنی به سراغت می یاد.»
    پریانده روی زمین فرو ریخت. با لحنی مصمم گفت: «نه. من هنوز جوونم و به این زودی ها قصد ندارم بمیرم. ولی به هر حال، باید برای شرایط غیرمترقبه یه جانشین تعیین کنم.»
    از جا برخاست، در را بست، و ابتدا به ازامی و بعد به ماسیا نگریست. «شما دو تا بهتری کسانی هستین که برای شاهد بودن به این تصمیمم سراغ دارم.»
    «احمق بی عرضه.»
    آکریس سرش را پایین انداخت. جرات نداشت به چشمان پدرش نگاه کند.
    ضربه محکمی به صورتش کوبیده شد و او تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد، پدرش برگشت و از او دور شد.
    آکریس سریع روی پاهایش ایستاد.
    نرتب جلو آمد و گفت: «سرورم، همه چیز مطابق میل شما پیش رفته. دلیلی برای خشم نیست.»
    آکریس با تنفر به آن مرد نگریست. او تنها کسی بود که پدرش به او اعتماد کامل داشت، هرگز آزاری به آکریس نرسانده بود، و حتی با او خوش رفتار بود، اما آکریس به هر حال از آن مرد مکار و حقه باز بدش می آمد.
    آزمودا گفت: «حق با توئه نرتب. پریانده از حالا باخته.» بعد ناگهان دوباره خشمگین شد. «ولی این بی عرضگی این پسر رو توجیح نمی کنه. چیزی نمونده بود مسابقه رو ببازه.»
    آکریس با جسارت گفت: «ولی در نهایت بردم.» پدرش همیشه در مورد او با بی انصافی رفتار می کرد. مهم نبود چه قدر خوب کاری را انجام می دهد، همیشه در نهایت سرزنش می شد. همه می دانستند خود آزمودا هرگز جرات روبرو شدن با پریانده را نداشت، ولی پسرش را به خاطر اینکه نزدیک بود ببازد توبیخ می کرد. اما جرات نداشت این حرف ها را به زبان بیاورد.
    آزمودا روی حرفش پافشاری کرد: «به سختی یه برد بود. پیروزی واقعی با کشتن حریفت به دست می یاد.»
    «ولی اون یه مبارزه تا پای مرگ نبود. و تو شب جشن حق ریختن خون کسی رو نداریم.»
    «برام بهونه نیار. می تونستی به شکلی که تصادفی به نظر بیاد باعث مرگش شی.»
    نرتب یادآوری کرد: «به هر حال، کسی این چیزا رو نمی بینه. قبیله خشم شب به قدر کافی تحقیر شده.»
    آزمودا گفت: «درست می گی.»
    در باز شد و مردی شتابان وارد شد. به آزمودا تعظیم کرد و گفت: «سرورم، گستاخی من رو ببخشید. ولی خبر مهمی دارم.» آکریس مرد را به یاد داشت، او یکی از خبرچین های پدرش بود.
    آزمودا گفت: «چی شده؟»
    «همین الان از خود پریانده شنیدم که می خواد خنجر سایه ها و سکان تاریکی رو به دست بیاره و تو جلسه ازشون علیه ما استفاده کنه. ظاهرا اونا تو گورپشته های موبدشاه هستن.»
    رنگ از صورت آزمودا پرید. آکریس قبلا هرگز پدرش را آن قدر هراسان ندیده بود. جنگ سالار فریاد زد: «لعنت. اینطوری هر کاری کردیم بی اثر می شه. اگه پریانده اونا رو داشته باشه ...»
    نرتب وسط حرف او پرید: «اگه. ولی هنوز نداره. و می شه کاری کرد که دستش هرگز به اونا نرسه.» جلو رفت و در گوش آزمودا چیزی را نجوا کرد.
    آزمودا سرش را به نشانه تایید تکان داد. گفت: «فکر خوبیه. این طور می شه جلوش رو گرفت.»
    آکریس به شدت کنجکاو بود که بداند نرتب به پدرش چه چیزی گفته است، ولی جرات نداشت بپرسد.
    «ترسو.» این حرف را مرینا بر سر پریانده فریاد زد.
    پریانده با حیرت سرش را بالا آورد و دید که مرینا هنوز در اتاق است. تصور کرده بود او همراه با مرسیا و نزامی رفته است.
    پریانده ایستاد و با تردید به بیوه برادرش نگریست، نمی دانست دقیقا چه عکس العملی نشان دهد. قدمی به جلو برداشت و گفت: «منظورت چیه؟»
    مرینا او را به عقب هل داد و به دیوار کوباند. مشتی به شکم پریانده زد. درد در بدن او پیچید، ولی اجازه نداد چیزی در صورتش نمایان شود. گفت: «در مورد چی حرف می زنی؟»
    مرینا با لحنی اتهام آمیز گفت: «تو. یه ترسویی.» مشتش چانه پریانده را نوازش کرد. تعجب پریانده جای خود را به خشم داد.
    مشت بعدی مرینا به سمت پهلوی پریانده حواله شده بود، اما هرگز به هدف برنخورد. پریانده مچ او را گرفت و فشار داد و پیچاند، مرینا در حالی که از درد می لرزید، سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمان پریانده خیره شد، با دست آزادش مشتی به بازوی پریانده کوبید، و پریانده دست دیگرش را بر شانه او گذاشت و با فشار او را واداشت که روی زانوهایش بیفتد. با این حال مرینا همچنان مقاومت می کرد، به چشمان پریانده خیره مانده بود و هیچ نشانه ای از عقب نشینی در صورتش دیده نمی شد، دندان هایش را می فشرد تا جیغش در نیاید، و بیهوده می کوشید بر نیروی پریانده غلبه کند و بایستد.
    پریانده خشمش را فرو خورد و گفت: «می تونم با یه مقدار فشار بیشتر مچت رو بشکنم. یا حتی با دست خالی بازوت رو از جا بکنم.»
    مرینا از بین دندان هایش گفت: «و اینطوری وقتی داری سمت مرگ می دوی جانشینی برات نمی مونه، نه؟»
    پریانده او را هل داد تا روی آرنج هایش به زمین بیفتد، و از او رو برگرداند. «من سمت مرگ نمی دوم.»
    مرینا گفت: «قبل از اینکه بیای ازامی برام تعریف کرد که امروز صبح قصد واقعیت چی بود. می خواستی خودت رو به دست اون فرشته به کشتن بدی تا مانع مردنش شی. اگه فکر می کردی اون فرشته بعد کشتن تو یه دقیقه زنده می مونه علاوه بر ترسو احمق هم هستی.»
    ایستاد و نفسی تازه کرد، فریادی سر داد و به سمت پریانده حمله ور شد.
    پریانده به موقع به سمت او برگشت و او را به آسانی عقب راند. «بس کن، وگرنه بهت آسیب می زنم.»
    مرینا بار دیگر سعی کرد پریانده را بزند، در این کار ناموفق ماند، و در عوض مشت او روی صورتش فرود آمد. شدت ضربه پریانده آن قدر بود شدید که مرینا به هوا بلند شد و چند قدم آن طرف تر روی زمین فرود آمد. پریانده به سوی او رفت و کمک کرد که بلند شود و بعد رهایش کرد. مرینا چند قدم تلوتلو خورد و دوباره به زمین افتاد. پریانده به خاطر کاری که کرده بود به خود فحش داد. با نگرانی گفت: «طوریت نشده؟»
    مرینا نالید: «خوبم.» دستش را به دیوار گرفت و برخاست، محل اصابت مشت پریانده را مالید.
    پریانده هشدار داد: «دیگه تکرار نکن. بهم نگو ترسو.»
    «خب راستش، ترسو هستی.»
    پریانده آهسته به سوی او رفت. چهره اش غیرقابل خواندن بود.
    مرینا گفت: «امروز صبح، وظیفه ات بود اون دو فرشته رو بکشی. و در انجام وظیفه ات تردید داشتی.»
    پریانده در چند قدمی او متوقف شد. بعد از مکثی طولانی گفت: «دیدی که کشته شدن.»
    «ولی نه با دست تو.»
    «چه فرقی می کرد؟ برای این کار رو به ماسیا سپردم که از سرافکندگیش کم شه.»
    «یا شاید ترجیح دادی اون خون فرشته ها رو بریزه تا تو حس گناه رو به دوش نکشی.» خشمی سوزانی که درون پریانده زبانه می کشید ناگهان خاموش شد.
    «درست می گی. بهش فکر نکرده بودم ولی هدفم همین بود.» به خود زحمت نداد جلوی اشک هایش را بگیرد. «ولی هر چی سعی می کردم نمی تونستم اونا رو مقصر ببینم. در نهایت باعث مرگشون شدم، و از این بابت متاسفم. اینکه ماسیا اونا رو کشته هیچی از حس گناهم کم نمی کنه.» مرینا نزدیک آمد و پریانده را در آغوش گرفت. پریانده چند لحظه در آن حالت ماند، بعد از او فاصله گرفت و چند قدم عقب رفت. به زور لبخندی به لب آورد. «متاسفم که بهت آسیب زدم.»
    مرینا همچنان با اندوه به او نگاه می کرد.
    «وقتی از سفر برگشتم در مورد این حرف می زنیم.»
    «بذار من به جات برم.»
    «نمی شه. خودم باید این کار رو انجام بدم.»
    دلشوره شدیدی به مرینا دست داد. دلیل این حسش را نمی دانست. ملتمسانه گفت: «پس منم باهات می یام.»
    پریانده جواب داد: «اینم نمی شه. وجودت اینجا لازمه تا در غیابم مواظب آزمودا باشی.»
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    #6 ارسال شده در تاريخ 01-03-2017 در ساعت 11:34 AM

  7. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    فصل ششم

    یاگوث سوار بر اسبی بود که دیروز از یک دهکده خریده بود و با کمک آن چند ساعتی زودتر از چیزی که برنامه داشت به شهر مکتار رسیده بود. خورشید هنوز طلوع نکرده بود. شاید زود رسیدن به نفع او بود.
    شب گذشته او از جادوگر و شاگردش جدا شده بود، آن دو به شرق و به سوی شهر فیرس رفته بودند تا از آنجا وارد خاک کشور تیران شوند. مکالی از آنها خواسته بود به او کمک کنند تا با فرشته های مقرب دیگر روبرو شود و بفهمد قصدشان از سرباز گیری چیست، و آنها درخواستش را رد کرده بودند. آکیلار به خاطر مجبور شدن به فرار شبانه به شدت از دست یاگوث عصبانی بود، ظاهرا هنوز در میان لاوین ها کار داشت، ولی با اغتشاش پیش آمده مجبور شده بود کارش را ناتمام بگذارد. و تمام تقصیر را بر دوش فرشته مقرب می دید. یاگوث به او حق می داد. عذاب وجدان مرگ دو همراهش و آن لاوین بر دوشش سنگینی می کرد، ولی اکنون وظیفه اش جلوگیری از خونریزی ها و مرگ های بیشتر بود.
    یاگوث حسی عجیب داشت که فرشتگان قصد حمله به لاوین ها را دارند، و هر هدفی که پشت این کار بود اهمیت نداشت. او به هر حال باید این سرباز گیری را متوقف می کرد. همه کسانی که استخدام شده بودند باید به خانواده هایشان باز می گشتند. قرار نبود فرشته ها هیچ جنگی در پیش داشته باشند.
    مگر با آشوب.
    و آن هم نه به این زودی.
    اسبش را به تاخت واداشت و از تپه پایین رفت.
    در اتاق مکالی زده شد. او بی آنکه سرش را از کتابی که می خواند بلند کند صدا زد: «بیا تو.»
    در اتاق باز شد و یکی از نگهبانان وارد شد. گفت: «سرورم، بانو ندورا می خوان که هر چه سریع تر در اتاق جلسات به دیدارشون برین.» مکالی چند ثانیه به خواندن کتاب ادامه داد، بعد آن را بست و نگاهی به نگهبان انداخت.
    «بانو ندورا نگفت چی کار داره؟»
    «نه سرورم.»
    از جا بلند شد و گفت: «دارم می یام.» برایش سوال بود که ندورا چرا جلسه ای برگذار کرده است. لحظه ای ایستاد و از میان پنجره اتاقش به خورشید در حال طلوع نگریست، تصمیم گرفت که نباید با زود آمدن موجب خوشحالی ندورا شود.
    به آهستگی و بی شتاب تا اتاق قدم زد، بی آنکه در بزند در را باز کرد و وارد شد. دیدن ندورا در جای یاگوث هنوز برایش عجیب بود. جلو رفت و روی صندلی مقابل خامون نشست. صندلی ای که همیشه به او تعلق داشت. گفت: «اتفاق مهمی افتاده؟»
    در چهره ندورا نگرانی واضح بود.
    «خبر جدیدی به دستم رسیده. لاوین ها قصد شومی در سر دارن. می خوان به گورپشته های موبدشاه نفوذ کنن و از اونجا دزدی کنن.»
    خامون گفت: «و دقیقا چطور این رو فهمیدی؟»
    ندورا گفت: «افرادی داریم که مراقبشون هستن. هر دوتون این رو می دونین. اونا دیدن که لاوین های خشم شب به سمت گورپشته به راه افتادن.»
    مکالی گفت: «صحیح، ولی چطور مقصد رو فهمیدن؟ و اینکه هدفشون چیه؟»
    ندورا لحظه ای عصبی به نظر می رسید، بعد گفت: «یه لاوین بهشون اطلاع داد.»
    خشم در وجود مکالی جوشید. غرید: «یعنی اون قدر بدبخت شدیم که برای جنگیدن با لاوین ها از خودشون اطلاعات گیر می یاریم؟»
    ندورا گفت: «من از هر چیزی برای نابود کردن اونا استفاده می کنم.»
    خامون از جا بلند شد و بر میز کوبید. داد زد: «بس کنید.» و بعد ندورا را مخاطب قرار داد. «خب؟»
    ندورا گفت: «می خوام بهشون یه حمله ترتیب بدم. یکی از شما باید مسئولش شه.»
    خامون و مکالی همزمان به ثاث که در تمام این مدت ساکت بود نگریستند.
    لحظه ای طول کشید تا او متوجه نگاه های خیره بر خودش شود و دهانش را گشود تا چیزی بگوید اما ندورا به او فرصت نداد. «بسیار خب. ثاث این کار رو می کنه.»
    ثاث با عصبانیت گفت: «چرا من؟»
    ندورا گفت: «چون دستور منه. مشکلی داری؟»
    ثاث نتوانست چیزی در جواب بگوید.
    «خوبه. پنج دسته سرباز و تمام شهسوارها رو با خودت ببر.»
    ساندرا چشمانش را گشود.
    اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که بسیار گرسنه است، معده اش کاملا خالی بود.
    بعد به یاد شام سنگینی افتاد که دیشب خورده بود، و در تعجب فرو رفت.
    از تخت خوابش بیرون آمد، و کش و قوسی به بدنش داد. به کنار پنجره رفت و پرده را کنار زد تا به محوطه قصر بنگرد.
    دسته ای بزرگ از سربازان در حال دویدن دور حیاط بودند. همراه آنها جمعی از ساکنان دیگر قصر، خدمتکاران، آشپزان، و ... می دویدند. به یاد گذشته افتاد، وقتی که ده سال داشت و تازه آموزش های نظامی را شروع کرده بود. هوسی ناگهانی کرد که به آنها ملحق شود، ولی بعد قار و قور شکمش او را از تصمیمش باز داشت. نمی توانست گرسنگی را تحمل کند. ابتدا باید برای خوردن صبحانه می رفت.
    به سراغ زره فلزی سنگینش رفت که سال ها بود به پوشیدن آن عادت داشت. ولی بعد فکر کرد چه نیازی به پوشیدن آن است. امروز می توانست راحت باشد. می توانست به جای آن زره، یکی از لباس های ابریشمی و راحت و رنگارنگش را به تن کند. لحظه ای فکر کرد، و بعد بی تردید به سراغ زرهش رفت و مشغول بستن قطعات آن به دور بدنش شد.
    بعد از خوردن صبحانه به اقامتگاهش در بال غربی طبقه سوم قصر برگشته بود که یکی از خدمتکاران قصر به او اطلاع داد که به دستور فرشتگان مقرب باید به محوطه برود و به شهسواران دیگر ملحق شود.
    در محوطه قصر عده زیادی جمع شده بودند. بیش از هزار سرباز، و حدود سیصد شهسوار. ساندرا اندیشید یعنی همه شهسوار ها. از خود پرسید چه شده است؟ امکان نداشت جنگ با لاوین ها به این زودی شروع شده باشد. و اگر این اتفاق نیفتاده بود، برای چه این همه افراد در آنجا جمع شده بودند؟
    جلو رفت و در جمع هم رده هایش جا گرفت. آنها در گروه های چند نفره مشغول پچ پچ با هم بودند، و با نزدیک شدن ساندرا لحظه ای از نجوا دست می کشیدند و نگاهی به او می انداختند و بعد صحبت آهسته شان را از سر می گرفتند.
    راسا را یافت و از او جریان را پرسید. از اینکه او هم بی اطلاع بود تعجب نکرد. ظاهرا هیچ کس نمی دانست. باید صبر می کردند تا مشخص شود فرشتگان مقرب با آنها چه کار دارند.
    انتظار آنها زیاد به طول نکشید. چند دقیقه بعد فرشته مقرب ثاث نزد آنها آمد و با اوقات تلخی بر سرشان فریاد زد که ساکت شوند و آرایش نظامی بگیرند. وقتی دستوراتش انجام شد غرید: «یه دسته از لاوین ها از نزدیک مرزهاشون با ما می گذرن و به گورپشته موبدشاهان می رن. تصمیم گرفته شده وقتی برگشتن براشون کمین بذاریم.»
    موج همهمه دوباره به راه افتاد، و ثاث فریاد زد: «ساکت.» چند لحظه مکث کرد و جمع را برانداز کرد، و بعد حرفش را ادامه داد. «همراهشون پریانده جنگ سالار قبیله خشم شبه، و فکر کنم همه شما در موردش و اینکه چقدر خطرناکه بدونین. پس مراقب باشین. هدف اصلی کشتن اونه. هر کی سرش رو بیاره جایزه می گیره، و همچنین کشتن همراهانش هم پاداش داره. دنبالم راه بیفتین.» چرخید و به سمت دروازه به راه افتاد.
    پریانده همراه با سربازان و شهسواران به دنبال فرشته مقرب رفت، حس عجیبی داشت. اضطراب، و کمی ترس. به آنها نگفته نشده بود تعداد لاوین ها چند نفرند، و حدس می زد حداقل نصفشان باشند. یعنی بین هفتصد تا هشتصد نفر. آب دهانش را به سختی قورت داد، و به سپنتا مینو دعا کرد که برای او و راسا هیچ اتفاق بدی نیفتد.
    چند قدم جلوتر ثاث به طور ناگهانی ایستاد و همه به تبع او ایستادند. چهار نگهبان به سمت آنها می آمدند و یک زندانی را با خود می آوردند. سندرا از آن فاصله متوجه پیر بودن زندانی شد، و بعد اینکه نگهبانان چند قدم نزدیک شدند در کمال حیرت دریافت که او فرشته مقرب یاگوث است.
    یاگوث جلوی دروازه ای که به عمارت حکومتی شهر مکتار منتهی می شد اسبش را متوقف کرد. نگهبانان دروازه با آزردگی به او نگریستند، او بی اعتنا به آنها از اسبش پیاده شد و وقتی خواست از دروازه بگذرد آنها با نیزه هایشان مانعش شدند، و او باشلقش را کنار زد تا صورتش را نمایان کند.
    ثانیه ای بعد او در محاصره سه نوک نیزه بود که گردنش را هدف گرفته بودند.
    یاگوث با خشم گفت: «معنی این کارها چیه؟ من رهبر فرشته هام.»
    فرمانده نگهبان ها گفت: «دیگه نه. فرشته های مقرب دیگه مرتد به سپنتامینو اعلامت کردن. دستور داریم به محض دیدنت ببریمت پیششون.» پوزخند زد. «و اگه مقاومت کردی یا خواستی فرار کنی، اجازه داریم بکشیمت.»
    یاگوث بدون مقاومت با آنها به راه افتاد. او پیر بود، اما همچنان نیرومند و چالاک، و اگر می خواست می توانست به راحتی از شر آنها خلاص شود. ولی نیازی نبود که نیرویش را برای این کار هدر دهد. آنها او را به جایی می بردند که می خواست برود. به نزد فرشتگان مقرب دیگر.
    یا این چیزی بود که او فکر می کرد اتفاق بیفتد. دستگیر کنندگانش ناگهان متوقف شدند و او از افکارش خارج شد و به جلو نگریست، فکر نمی کرد به این زودی رسیده باشند. و بعد دید که چه چیزی آنها را متوقف کرده بود. ثاث جلوی آنها ایستاده بود و موذیانه به یاگوث می نگریست. پشت سر او تعدادی از شهسواران بودند، و پشت سر آنها تعداد زیادی سرباز.
    ثاث ناگهان جلو آمد و در چند قدمی یاگوث ایستاد، به صورت پیرمرد تف انداخت و به او سیلی زد. «آشغال پست.»
    یاگوث با حیرت به او نگریست. از خود پرسید در این چند روز چه اتفاقی افتاده است.
    ثاث به نگهبان گفت: «ببرید و بندازیدش تو سیاهچال.»
    «اما بانو ندورا دستور دادن که هر موقع اون رو دیدیم ببریمش پیششون.»
    «بانو ندورا الان برای آشغالی مثل اون وقت نداره. بندازینش به سیاهچال و ایشون هر موقع سلاح دیدن برای ملاقات این کرم بی ارزش می یان.»
    نگهبان سرش را خم کرد و گفت: «بله قربان.»
    کمی بعد یاگوث به سلولی تنگ و تاریک و مرطوب انداخته شد و در آن بسته شد.
    مکالی در اتاق خامون را زد و او جواب داد: «بیا تو.»
    مکالی در را باز کرد و با چهره اخموی فرشته مقرب روبرو شد.
    خامون پرسید: «چی کار داری؟»
    «در مورد یاگوث شنیدی؟»
    «آره. خودش با پای خودش به اینجا اومده و نگهبان ها طبق دستور دستگیرش کردن و انداختنش زندون. خب که چی؟»
    مکالی لحظه ای مکث کرد. نمی دانست چقدر می تواند به خامون اعتماد کند. اما تصمیم خود را گرفت و گفت: «فکر می کنم اتهاماتی که ندورا بهش وارد کرده بی اساس باشه.»
    «و چرا همچین فکری می کنی؟»
    «اممم، خب، می دونیم اون به جنوب پیش لاوین ها رفته، اما واقعا نمی دونیم چرا. کار غیرمعمولیه، اما شاید دلیل خوبی برای این کار داشته، و با شناختی که از یاگوث دارم، همیشه یه چیزایی رو از ما مخفی می کنه و در وقت مناسب بهمون می گه. فکر نمی کنی این بار هم از همون دفعات باشه؟»
    «از رفتن به پیش لاوین ها هیچ هدف خوبی نمی شه داشت. درک کن، اونا اهریمنی هستن. و یاگوث باهاشون تماس داشته. پس حتما مرتد به سپنتاست. از این گذشته، تو جرات داری تو روی ندورا بایستی؟»
    مکالی لب پایینش را گاز گرفت، جرات چنین کاری را به هیچ وجه نداشت. از زمان رهبر شدن ندورا چند باری در جلسات با او مخالفت کرده بود. اما این مسئله فرق می کرد. تردید در این مورد به معنای زیر سوال بودن رهبری ندورا بود، زیرا اگر چنین مسئله ای در مورد یاگوث وجود نداشت او باید کماکان رهبر باقی می ماند.
    مکالی در نهایت گفت: «نه، جرات ندارم.»
    خامون خنده ای سر داد و گفت: «پس سرت تو کار خودت باشه و دیگه از این حرفا نزن.»
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    #7 ارسال شده در تاريخ 02-28-2017 در ساعت 10:25 AM

  8. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    فصل هفتم

    شیبه بن قیس نمی توانست خنده شرارت آمیز را از صورتش پاک کند.
    سیاه دست یک احمق بود.
    به زودی شیبه تمام آنچه می خواست را به دست می آورد، و بعد فقط باید چند سال صبر می کرد، آنگاه قدرت این را داشت که تمام بیابان را تحت کنترل خود در بیاورد.
    حتی فراتر از آن.
    می توانست به تمام خونیرث حکومت کند.
    هیچ کس نمی توانست در برابر او بایستد، نه سیاه دست، نه فرشتگان مقرب، نه جادوگران خاکستری پوش، نه پادشاهی جنگل، و نه حتی آشوب.
    بعد از این که سلطه اش بر خونیرث کامل می شد، و قدم دومش تسخیر جهان های دیگر بود.
    ناگهان با حسی ناگهانی از اضطراب چرخید و به عقب نگریست. در دوردست متوجه گروهی شد که به سوی او پیش می آمدند. با توجه به اینکه او بالای تپه بود دامنه دیدش گستره تر بود و قطعا آنها او را ندیده بودند. تصمیم گرفت پشت تپه پنهان شود تا آنها نزدیک تر بیایند و او بتواند از نزدیک به آنها نگاهی بیندازد.
    کمی بعد وقتی آنها مقابل گورپشته توقف کردند تعدادشان را شمرد، ده نفر. دو زن و هشت مرد. همه آنها لاوین بودند.
    در سکوت تماشا کرد که لاوین ها وارد گورپشته شدند.
    اندیشید اونا جلوتر می رن و راه رو هموار می کنن. منم پشتشون می رم. در فرصت مناسب چیزی که می خوام رو به دست می یارم.
    پریانده و همراهانش از تپه مه آلود بالا رفتند. با اینکه خورشید به تازگی طلوع کرده بود هوا به طرز عجیبی گرم بود و هر چه به بالای تپه می رفتند نزدیک تر می شد. پریانده دستور داد: «دنبال یه سنگ بزرگ و سفید بگردین.» گروه از هم جدا شد و شروع به کاوش کرد. کمی بعد ماسیا داد زد: «اینجاست.» و همه به سمت او رفتند.
    پریانده نگاهی به سنگ انداخت و گفت: «ورودی زیر اون سنگه. باید بره کنار تا بتونیم داخل شیم.»
    نه نفری که با او آمده بودند دور سنگ جمع شدند و فشار آوردند تا آن را از جایش تکان دهند ولی موفقیتی به دست نیاوردند. پریانده در سکوت آنها را تماشا می کرد که به شدت تقلا می کردند و سر انجام وقتی متوجه شدند کارشان بیهوده است از هل دادن سنگ دست کشیدند و خسته و عرق ریزان به سوی او برگشتند.
    ارن گفت: «بی فایده است بانوی من. تکون نمی خوره.»
    پریانده گفت: «بذارین ببینم خودم می تونم کاری کنم؟» جلو رفت و از میان آنها گذشت، کنار سنگ سفید ایستاد و به آن نگریست، بعد زیر سنگ را گرفت و در برابر چشمان حیرت زده آنها تا مقابل سینه خود بلند کرد و چندین فوت دورتر انداخت. به سوی همراهان مبهوتش برگشت و به آنها لبخند زد، آستین لباسش را بر پیشانیش کشید تا عرقی که نزدیک بود به چشم هایش وارد شود را خشک کند. گفت: «دنبالم بیاین.»
    ماسیا با چشمان گشاد دید که پریانده به تنهایی سنگی که هر نه نفر آنها با هم نتوانسته بودند ذره ای جابجا کنند را به فاصله ای دور انداخت. نمی توانست از تحسین جنگ سالار در دلش خودداری کند. اینکه قدرت بدنی او تا این حد باشد، هرگز به فکر ماسیا خطور هم نکرده بود.
    پشت گردنش به خارش افتاد، حسی داشت که انگار کسی آنها را دید می زند، به عقب برگشت و به چشمانش فشار آورد اما کسی را ندید. به جلو رفت و وارد چاه شد.
    ارن صدا زد: «معطل چی هستی ماسیا؟ زود باش.» و وارد چاهی که به درون گورپشته راه داشت شد.
    ماسیا به آهستگی به سمت ورودی برگشت و قدمی به جلو برداشت، بعد فوری سرش را چرخاند و به پشت سر نگریست. اما باز هم کسی را ندید. شکش برطرف نشده بود، می خواست به تپه بعدی بدود و پشت آن را ببیند، اما نباید خیلی از بقیه دور می شد. به سمت چاه رفت و نگاهی به داخل آن انداخت. نردبانی چوبی در کناره آن بود. با استفاده از نردبان به پایین رفت.
    بیشتر چاه در تاریکی فرو رفته بود و ماسیا باید برای پایین رفتن فقط به حس لامسه اش اتکا می کرد اما بعد از مدتی فضا شروع به روشن شدن کرد و کمی بعد او به کف چاه رسید و متوجه شد منبع نور گوی آتشینی است که بالای سر پریانده معلق مانده است.
    مقابل آنها راهرویی با دیوارها و سقف گلی و کف سنگ فرش شده قرار داشت. هوای آنجا بوی خاک می داد و به شدت سرد بود.
    پریانده نجوا کرد: «دنبالم بیاین.» و به راه افتاد. گوی نورانی بالای سر او حرکت می کرد و به چند قدم جلوتر نور می تاباند.
    تونل شیب کمی به سمت پایین داشت.
    آنها مدتی در سکوت جلو رفتند تا اینکه به یک دو راهی رسیدند. پریانده متوقف شد.
    ماسیا پرسید: «از کدوم طرف بریم؟»
    جنگ سالار بی آنکه به سوی او برگردد گفت: «صبور باش.» بی حرکت ایستاده بود و به جلو می نگریست.
    ارن گفت: «قبلا وارد اینجا نشدی؟»
    پریانده جواب داد: «چرا، و جادوگر سفید همراهم بود. سعی نکردم مسیرها رو به خاطر بسپرم. فکر نمی کردم ممکن باشه یه روز دوباره برگردم اینجا.»
    «پدرم همیشه می گفت این سرداب ها پیچ و خم های زیادی دارن. هر انشعابی رو که پی بگیری می تونه پایانش با انشعاب دیگه یکی باشه.»
    پریانده شانه اش را بالا انداخت. «یا می تونه نباشه.»
    ماسیا پیشنهاد داد: «می تونیم از هم جدا شیم.»
    پریانده گفت: «کار خطرناکیه.»
    آنها کمی دیگر در سکوت صبر کردند و بعد پریانده ناگهان گفت: «به سمت راست می ریم.» به راه افتاد و گروه به دنبالش رفتند.
    احساس بدی به ماسیا دست داده بود و هر چه جلوتر می رفتند شدیدتر می شد. سرانجام نتوانست خودش را کنترل کند و گفت: «شما هم حسش می کنین؟»
    پریانده ایستاد و گفت: «آره. از همون اول همین حس رو به این سمت داشتم و برای همین انتخابش کردم. اگه اهریمنی اینجا باشه به سمت چیزی کشیده می شه که دنبالش هستیم. شمشیرهاتون رو بکشین و آماده باشین.»
    کمی جلوتر تونل به تالاری مدور رسید که در سمت دیگر آن، سریری سنگی وجود داشت، مزین به اشکالی ظریف و پیچیده، و روی آن استخوان هایی که متعلق به جسدی باستانی بودند قرار گرفته بودند. اسکلت لباس هایی کهنه و رنگ پریده اما به وضوح گران قیمت و شاهانه به تن داشت و تاجی طلایی بر جمجمه او می درخشید. استخوان های انگشتش دور دسته عاجی شمشیری تیغه سرخ رنگ با یک و نیم ذرع طول درون نیامی نقره ای بسته شده بودند. پشت سریر یک دالان به چشم می خورد، و یکی دیگر در سمت راست سریر بود.
    پریانده از لاوین های دیگر فاصله گرفت و جلو رفت، مقابل جسد زانو زد و گفت: «در آرامش بخواب، سرورم، پادشاه اشکان.»
    از جا برخاست و بی آنکه به جسد پشت کند عقب رفت. گفت: «پدر شاه کاوه. بیست و پنج سال پیش کشته شد. در روز تولدم بین قبیله ما بود، به درخواست پدرم نامگذاریم رو اون انجام داد.»
    زلتاس برادر کوچک ارن، گفت: «تو قبیله ما چی کار می کرد؟»
    ارن با صدایی اندوهبار گفت: «فرشته ها به ما حمله کرده بودن، و دخالت اون به جنگ خاتمه داد. بعدش به جنگ سالار قبلی، اروتا، ازش دعوت کرد که چند روز به قبیله ما بیاد و اون پذیرفت. اون موقع من پنج سالم بود.»
    زلتاس گفت: «شمشیر خوبی داره. برش نمی داریم؟»
    پریانده به تندی گفت: «اگه حرفت رو تکرار کنی زبونت رو قطع می کنم.» ماسیا حتی یک لحظه شک نکرد که اگر زلتاس حرف مشابهی بزند پریانده واقعا این کار را می کند. هرگز ندیده بود جنگ سالار با آن لحن حرف بزند.
    هوای اتاق به طور ناگهانی سردتر شد. پریانده گفت: «داره می یاد.»
    قلب ماسیا در سینه اش فرو ریخت. پرسید: «چی؟»
    ارن گفت: «یه دیو.»
    پریانده گفت: «نه. دیو نمی تونه باشه. یه چیز پلیدتر و قوی تره.»
    از تونلی که در سمت راست سریر قرار داشت سایه ای خارج شد و لحظه ای بعد موجود قدم به تالار گذاشت.
    سراپا زره پوشیده بود، از شکاف کلاهخودش در جایی که قاعدتا چشم ها قرار داشتند نوری سرخ می تابید و سوراخی برای دماغ یا دهان نبود. شمشیری روی کمربندش در نیام قرار داشت.
    پریانده گفت: «یه شهسوار آشوبه.»
    ماسیا نمی دانست شهسوار آشوب چیست اما دید که رنگ از صورت ارن پرید. او گفت: «باید همه مون فرار کنیم.»
    پریانده گفت: «نه.» شمشیرش را کشید و جلو رفت. «به تونل برگردین و تا نابود نشده به هیچ وجه داخل تالار نشین. نه حتی برای کمک بهم. و اگه من رو کشت فورا فرار کنین.»
    در حالی که شمشیرش را جلو گرفته بود با قدم های آرام و سنجیده به سوی شهسوار آشوب رفت. هیولا نیز شمشیرش را کشید و به سوی جنگ سالار پیشروی کرد. آن دو در دایره ای فرضی دور هم چرخیدند. از سوی شهسوار آشوب صدایی آمد: «تو برای منی پریانده دختر اروتا. خونت رو می ریزم، و گوشتت رو می درم. بعد از تو نوبت همراهانته.» صدایش بم و گرفته بود.
    ماسیا به این فکر کرد که پریانده در برابر حریفش چقدر ضعیف می رسد. کوتاه تر و کوچک جثه تر از شهسوار آشوب بود، و بر خلاف او زره نپوشیده و ردایی نازک به تن داشت. اگر پریانده را نمی شناخت فکر نمی کرد او هیچ شانسی برای پیروزی مقابل شهسوار آشوب داشته باشد.
    پریانده جوابی نداد. شهسوار به سوی او هجوم بود، با وجود هیکل درشتش بسیار سریع بود. پریانده از مقابل ضربه او به کنار پرید و شمشیر بر سنگ فرش ها فرود آمد و آنها را در هم شکست.
    شهسوار آشوب بی معطلی شمشیرش را دوباره بالا برد و به سوی پریانده حمله کرد. لاوین از مقابل ضربه او جا خالی داد و عقب نشینی کرد. اهریمن به دنبال او می آمد.
    ارن زمزمه کرد: «فکر کنم سعی داره خسته اش کنه.»
    سرانجام پریانده از جاخالی دادن دست کشید و به سوی حریفش هجوم برد. صدای ساییده شدن فولاد روی فولاد آمد و بارانی از جرقه ها ایجاد شد. بعد از رد و بدل شدن چند ضربه پریانده توانست شمشیر شهسوار آشوب را از دستش خارج کند. شمشیر روی زمین تق تق کرد.
    شادی درون ماسیا جوشید. گفت: «الان کارش تمومه.» ولی اوضاع مطابق انتظار او پیش نرفت.
    شهسوار آشوب تیغه شمشیر پریانده را با دستان زره پوشش گرفت و آن را از وسط شکست. شیطان لحظه ای با بهت به نیمه بی استفاده شمشیرش که در دستش قرار داشت نگریست، و بعد با ضربه ای به سینه اش به عقب پرتاب شد، به زیر پای پادشاه مرده. سرش به پایه سریر برخورد کرد.
    شهسوار آشوب خم شد و شمشیرش را برداشت. جلو رفت تا کار دختر را که بی دفاع بر زمین افتاده بود را تمام کند.
    ارن گفت: «گندش بزنن.» جلو پرید و تکه سنگی از زمین برداشت، آن را به سوی شهسوار آشوب که به پشت کلاهخودش برخورد کرد و او را واداشت تا به سوی آنها برگردد. پریانده تکان نمی خورد، و از سرش خون بیرون می زد.
    شهسوار آشوب به سوی پنج لاوین به راه افتاد. ارن گفت: «من حواسش رو پرت می کنم. شما فرار کنین.»
    ماسیا غرید: «امکان نداره.» کمانش را برداشت و تیری از تیردانش بیرون کشید و آن را در کمان گذاشت و به سوی شهسوار پرتاب کرد. درست به سمت شکاف چشمانش.
    شهسوار آشوب فوری دستش را بالا آورد و تیر را درست جلوی صورت خود گرفت.
    ارن به سمت دیگر تالار دوید و سنگی از زمین برداشت و آن را به سوی شهسوار انداخت تا حواس او را پرت کند. شهسوار سرش را به سوی او چرخاند.
    و پریانده از جایش بلند شد. شمشیر پادشاه مرده در دستش بود، و صورتش از خشم سفید شده بود.
    جنگ سالار به سوی شهسوار آشوب جهید و او به موقع چرخید و شمشیرش را بالای سرش آورد تا جلوی ضربه را بگیرد. شمشیر پریانده از شمشیر او گذاشت انگار که تکه ای چوب را می برد و در کلاهخود فرو رفت و زره را تا سینه درید. از شکاف شمشیر فقط تاریکی ای بیرون می زد که نور را می بلعید.
    لحظه ای بعد تمام زره شهسوار آشوب تبدیل به غباری خاکستری رنگ شد و روی زمین فرو ریخت. پریانده با شمشیر در دستش آنجا ایستاده بود. خونی که از سرش می آمد تا چانه اش می چکید، و تیغه شمشیر در دستش مشتعل بود و به رنگ آبی می درخشید. پیشانیش پوشیده از عرق بود.
    با لحنی سرد گفت: «مگه نگفته بودم از تونل بیرون نیاین و بهم کمک نکنین؟»
    ارن سرش را پایین گرفت و گفت: «ولی نزدیک بود ...»
    پریانده با اخم گفت: «بهتره من بمیرم تا یکی از شما.»
    ماسیا گفت: «اون شمشیر ... چطور برش داشتی؟»
    زلتاس گفت: «منظورت چیه؟»
    «تمام مدتی که افتاده بود نگاهم بهش بود. اصلا پادشاه مرده رو لمس نکرد. یه لحظه چشماش رو باز کرد، و شمشیر تو دستاش بود.»
    پریانده لحظه ای ساکت ماند و متفکرانه به شمشیر نگریست. شعله اش خاموش شده بود اما تیغه اش هنوز می درخشید. گفت: «نمی دونم ... فکر کنم اون بهم دادش.»
    زلتاس با ناباوری گفت: «اون؟ منظورت چیه؟ کسی نزدیکت نبود.»
    «منظورم ... پادشاه هست.» بعد از مکث کوتاهی گفت: «بحث در این مورد فایده نداره. باید به راهمون ادامه بدیم.»
    ارن جلو آمد و گفت: «زخمت ...»
    پریانده گفت: «چیزی نیست.»
    ارن گفت: «درمانش یه لحظه طول می کشه.» به پریانده نزدیک شد و دستش را روی سر او گذاشت. چیزی زیر لب گفت و دستش درخشید. وقتی عقب برگشت دیگر خون از سر پریانده جاری نبود اما خون های خشکیده هنوز باقی مانده بودند.
    پریانده دوباره مقابل جسد زانو زد و شمشیر را با حالت احترام آمیزی به سوی او بالا برد. گفت: «به خاطر کمکتون متشکرم، سرورم. شمشیرتون ...»
    نیام از میان دستان جسد رها شد و درست کنار پریانده به زمین افتاد.
    ارن نجوا کرد: «شاید می خواد شمشیرش رو بهت بده.»
    پریانده گفت: «همینطور فکر می کنم.»
    زلتاس نجوا کرد: «مسخره است. اون فقط یه جسده.»
    ظاهرا پریانده حرف او را نشنید ولی ماسیا جواب او را داد: «خفه شو.»
    ارن با هشدار گفت: «ساکت.» و به بقیه نگریست. «حسی که داشتم باید با نابود شدن شهسوار آشوب از بین بره. ولی از بین نرفته. فقط انگار که نصف شده، و هنوز از همون سمت می یاد.»
    ماسیا سرش را به نشانه تایید تکان داد. گفت: «منم همین حس رو دارم.»
    پریانده برخاست و رو به آنها کرد. گفت: «یعنی یه شهسوار آشوب دیگه داره می یاد. یا یه موجود با قدرت مشابه.» نیشش را باز کرد. «متاسفانه این یکی خیلی خسته ام کرده. فکر نمی کنم از پس یکی دیگه بر بیام. فرار کنین.» دو کلمه آخر را جیغ زد، و به سمت دالان پشت جسد موبدشاه اشاره کرد.
    گروه مدتی دویدند، و شهسوار آشوب به دنبالشان آمد. از چند انشعاب گذشتند، پریانده هر بار گروه را به سمت راست هدایت کرد. سرانجام در تالار مدوری دیگر متوقف شد. از خستگی نفسش بند آمده بود.
    ارن گفت: «نمی تونیم همین طوری ادامه بدیم. باید باهاش بجنگیم.»
    پریانده قد راست کرد و گفت: «نمی تونیم. من خسته ام، و بقیه شما با هم حریفش نمی شین.»
    ارن گفت: «پس مجبوریم از هم جدا شیم.»
    پریانده سرش را تکان داد. گفت: «خوبه. من تنها از این سمت می رم. بقیه شما هم از یکی از دو مسیر دیگه برین.»
    ارن نگاهی به پریانده انداخت که به او فهماند ارن می داند این خود پریانده است که شهسوار آشوب به دلیل قدرت جادویی زیادش حس می کند و نه بقیه آنها را. «من از هر جایی که تو بری می یام.»
    پریانده گفت: «نه. من تنها می رم.»
    «پس من همینجا می می مونم.»
    «نمی تونی این کار رو بکنی. من جنگ سالارتم و بهت دستور می دم.»
    «و من نامزدتم. نمی تونم بهت اجازه بدم تنها بری.»
    پریانده با خشم گفت: «و هر لحظه می تونم به هم بزنمش. بعد هیچ تعهدی نداره.»
    ارن غرید: «به هر حال فرقی نداره. یا باهات می یام، یا همینجا می مونم. می تونی من رو به جرم سرپیچی از دستورت همینجا بکشی.»
    پریانده کوشید خود را آرام کند. ارن را به خوبی می شناخت و می دانست نمی توانست او را از تصمیمش منصرف کند. به اجبار تسلیم شد. «باشه. تو با من بیا. همه بقیه، از دالان سمت مخالف برین. به هیچ وجه از هم جدا نشین، و وقتی راه خروج از گورپشته رو پیدا کردین کنار اون سنگ بزرگ منتظر ما بمونین.» در دالان به جلو شتافت. ارن بی درنگ پشت سرش به راه افتاد.
    رفاعه با توجه به نقشه ای که فرطوس به او داده بود در هزارتویی از دالان ها و راهروها پیش می رفت. مشعلی در دست دست داشت که راهش را روشن می کرد، و به او روشنایی کافی برای خواندن نقشه را می داد. بعد از مدت ها راهپیمایی صدای پای دو نفر را شنید، و زنی فریاد زد: «عجله کن، از این طرف.» دو سایه به سرعت از دالانی که آن راهرو به آن ختم می شد گذشتند، اگر رفاعه چند قدم جلوتر بود حتما او را می دیدند. مسیرشان با مقصد رفاعه در یک جهت قرار داشت، و بنابراین او به سرعت قدم هایش افزود، در عین حال سعی داشت بیشتر از فاصله ای ثابت به آن دو نزدیک نشود.
    و بعد آن را حس کرد. شرارتی سرد و باستانی. هولناک تر از نیروهایی که او به خدمت گرفته بود. قبل از آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد جیغ کشید: «آشوب.» و دو نفری که به دنبالشان می رفت ایستادند و به سمت او چرخیدند.
    رفاعه به آن دو نزدیک شد، و دریافت تالار مدوری که آنها به آن رسیده بودند بن بست بود. هیچ دالانی دیگری به آن منتهی نمی شد. وحشت وجودش را فرا گرفت.
    پریانده با حس وحشت زن جلو رفت و یک دستش را بر شانه او گذاشت. گفت: «نترس. با هم از پسش بر می یایم.» رفاعه احساس کرد او سعی دارد خودش را در این مورد متقاعد کرد و هراسان نجوا کرد: «اون چیه؟»
    ارن نجوا کرد: «یه شهسوار آشوب.»
    قلب رفاعه در سینه اش فرو ریخت.
    پریانده گفت: «آرایش مثلثی بگیرین. من وسط و جلوتر از شما می ایستم. سعی کنیم محاصره اش کنیم و از سه طرف بهش ضربه بزنیم.»
    رفاعه گفت: «گفتنش آسونه.»
    پریانده به سردی گفت: «اگه می ترسی می تونی عقب وایستی. من و ارن از پسش بر می یایم.»
    گونه های رفاعه از شرم گل انداختند، و گفت: «نه این رو نمی گم.»
    پریانده با شمشیر کشیده جلو رفت و غرید: «یا می تونیم یه کار دیگه کنیم. اول من سعی می کنم باهاش درگیر شم و عقب بکشونمش. شما باهاش درگیر نشین و فرار کنین. منم دنبالتون می یام.»
    ارن جواب داد: «امکان نداره تنهات بذارم.»
    رفاعه نجوا کرد: «داره می رسه.»
    پریانده در لحظه ای که شهسوار آشوب قدم به تالار گذاشت چرخید و غرش کنان به سمت او هجوم برد.
    هرگز به شهسوار آشوب نرسید. قسمتی از دیوار با صدای مهیب شکست، و شهسوار آشوب زیر آوار دفن شد. در شکافی که در دیوار ایجاد شده بود مردی تیره پوست ایستاده بود. لباس های زرد پشمی بیابان نشین ها را به تن داشت، و ردایی سیاه به دوش انداخته بود. در یک دستش یک عصا را گرفته بود، و در دستی دیگر گویی شیشه ای که درون آن امواجی به رنگ های مختلف با هم می آمیختند و از هم جدا می شدند.
    رفاعه نفسش را در سینه حبس کرد. گفت: «شیبه بن قیس.»
    شیبه گفت: «سلام عزیزم.» قدمی به جلو گذاشت.
    پریانده گفت: «برای نجاتمون از دست شهسوار آشوب ممنون، اما نمی تونی با اون اشیا جایی بری.»
    شیبه پوزخند زد. «کی گفته من قصدی برای نجات شما داشتم؟ در واقع حتی اگه همه تون رو می کشت ککم نمی گزید. و در مورد اشیا، اونا مال منن.» به سمت دختر چرخید. «منظورم تو نبودی عزیزم.»
    ارن گامی به جلو برداشت، اما پریانده با بالا بردن دستش او را از جلو رفتن بازداشت. به سردی گفت: «خب ظاهرا قصد دادنشون رو نداری. پس ناچارم که به زور ازت بگیرم.»
    «بیا جلو و سعیت رو بکن.»
    پریانده شمشیرش را کشید و گامی به جلو برداشت، و نیرویی که از عصا شلیک شد به سینه اش اصابت کرد. پریانده لرزید و به عقب تلوتلو خورد.
    دو شلیک دیگر لازم بود تا پریانده به زمین بیفتد و شمشیر از دستش خارج شود.
    ارن با نگرانی کنار پریانده زانو زد، و دریافت او بی هوش شده است. با خشم به شیبه نگریست، شمشیر را از روی زمین برداشت، و به سوی او حمله ور شد.
    یک گوی انرژی برای به زمین انداختن او کافی بود.
    رفاعه گفت: «به نظرت زیاده روی نمی کنی؟»
    شیبه غرید: «می دونی این دختر کیه؟ همون لاوین از قبیله خشم شب که با نگهبان های خاکستری برای کشتن پدرت اومد.»
    خشمی ناگهانی در وجود رفاعه زبانه کشید، با کشیدن شمشیرش از نیام به سوی لاوین چرخید و فریادی از خشم سر داد.
    پریانده در حالت نیمه هوشیاری صفیر حرکت شمشیر را شنید و به زحمت به کناری غلتید. شمشیر به زمین برخورد کرد، و لاوین شمشیرش را برداشت و به زحمت راست ایستاد. رفاعه از گوشه چشمش متوجه حرکت شیبه شد و سرش را به سمت او چرخاند. «خودم از پسش بر می یام.»
    مرد انگار که این موضوع برایش اهمیتی ندارد شانه بالا انداخت. «هر طور میلته.» برگشت و چرخید که برود.
    پریانده دید که توده بقایای دیوار تکان خوردند و خطاب به شیبه داد زد: «مواظب باش.» او به موقع متوجه خبر شد و عقب پرید، عصا را بالا برد تا یک گوی انرژی به سمت شهسوار آشوب که در حال قد راست کردن بود پرتاب کند، و پرتابش به خطا رفت. شهسوار با بالا بردن شمشیر ترسناکش به جلو و به سمت رفاعه که از همه به او نزدیک تر بود حمله کرد.
    رفاعه با وحشت در جا خشک شد. چشمانش در چشمان شهسوار آشوب قفل شده بود، و قدرت تکان خوردن نداشت. به زحمت چشمانش را بست و منتظر ضربه مرگبار شد.
    پریانده با دیدن اینکه شهسوار آشوب به دختر حمله می کند جلو پرید و شمشیرش را به بالا تاب داد. لبه شمشیر حریفش بر پهنای شمشیر او فرود آمد. نیروی ضربه سهمگین بود، اما او موفق شد شمشیرش را در دستش حفظ کند. با تمام قدرت به جلو فشار آورد و وزنش را روی شمشیر انداخت، و شهسوار آشوب به عقب تلوتلو خورد. بلافاصله دوباره جلو آمد و ضربه ای دیگر زد که پریانده از مقابل آن کنار رفت و یک پایش را روی تیغه شمشیر حریفش گذاشت تا مانع بالا رفتن سلاح شود، و شمشیرش را به بالا تاب داد. ضربه اش دست چپ شهسوار آشوب را قطع کرد، و او از هم پاشید، غبار خاکستری رنگ بقایایش در تالار پخش شدند.
    پریانده فرصت نیافت تا از پیروزیش لذت ببرد. حس کرد جسم گردی به بین دو کتفش فشرده می شود.
    شیبه بار دیگر گویی از جنس انرژی خالص را از عصا شلیک کرد، و پریانده با فریادی از درد به جلو پرتاب شد و با صورت روی زمین فرود آمد. به زحمت روی پشتش غلتید و سعی کرد بایستد، و نتوانست.
    ارن که توانسته بود از جا برخیزد با فریادی از خشم به سمت شیبه هجوم برد، و مرد عرب به موقع عصا را بالا آورد و ضربه را مسدود کرد. آن دو در حالی که به هم فشار می آوردند چند لحظه در همان حال ماندند، و بعد رفاعه تصمیم به دخالت گرفت. چاقوی کمریش را کشید و به جلو هجوم برد. سلاح را در هوا به چرخش در آورد، و آن را در هدفش مدفون کرد.
    شیبه نگاهی به دختر انداخت. گفت: «چرا؟ من مثل دختر خودم بزرگت کردم.»
    رفاعه با خشم گفت: «دروغه. من برای تو و خانواده ات مثل برده بودم. و هر چند نشون نمی دادم، خوب می دونم با مادرم چی کار کردی.» چاقویش را از پهلوی او بیرون کشید و عقب رفت.
    زانوهای شیبه به آهستگی زیر فشار ارن خم شد، و لاوین با تمام نیرویش بیابان نشین را هل داد و به عقب انداخت. شیبه به دیوار کوبیده شد و نزدیک بود چنگش بر عصای افراسیاب را از دست بدهد، ولی آن را در آخرین لحظه حفظ کرد و ثانیه ای بعد ارن با اصابت گویی انرژی دیگری به سینه اش بیهوش افتاد.
    شیبه به رفاعه نگریست و لبخندی شوم زد. گفت: «چیزی که نمی دونی اینه، مادرت با رضایت کامل ازم خواست اون کار رو باهاش بکنم.» قهقه ای سر داد، و گوی و عصا از دستش افتادند. پیکرش روی زمین فرو ریخت. رفاعه فهمید که او مرده است.
    جلو رفت و ردا را از دوش او برداشت و روی بدن خود انداخت. بعد خم شد و گوی و عصا را برداشت.
    با قدم های آرام به سوی بدن لاوین مونث رفت. بالای سرش ایستاد و به او نگریست.
    گوی را در جیب داخلی ردا جا داد، شمشیرش را کشید و آن را بالا برد تا بر بدن دختر فرود بیاورد. دستش می لرزید، و در ذهنش به دنبال دلیلی برای کشتن پریانده می گشت.
    پریانده در کشتن پدرش دخالت داشت.
    اما این کاملا تقصیر پریانده نبود. به علاوه او کمی قبل جان رفاعه را نجات داده بود.
    و چند لحظه پیش هم رفاعه با کشتن شیبه جان او را نجات داده بود. هیچ دینی به او نداشت. نمی توانست به خود اجازه کشتن او را بدهد. ولی اگر او را همین جا رها می کرد و می رفت به معنای کشتنش نبود.
    شمشیرش را غلاف کرد و از او روی برگرداند. یک قدم برداشت و بعد اندیشید لعنتی. نمی تونم این کار رو کنم.
    برگشت و زانو زد، دستش را زیر سر پریانده گذاشت و او را به حالت نشسته در آورد. قمقمه آبش را در آورد، در آن را گشود، و در دهان پریانده کج کرد.
    دختر حریصانه آب را نوشید و بعد نالید: «ممنونم.» صدایش آن قدر ضعیف بود که رفاعه به سختی شنید چه می گوید.
    زیربغل پریانده را گرفت و دست او را دور شانه اش انداخت. به او کمک کرد که از جا برخیزد. ارن که موفق شده بود برخیزد و شمشیر پریانده را در دست داشت به کمک او آمد و زیر بغل دیگر پریانده را گرفت. آنها به سمت راهرو رفتند. پاهای پریانده روی زمین کشیده می شد.
    ماسیا شروع به دلشوره کرده بود و چندین بار خواسته بود دوباره به گورپشته برگردد، اما هر بار بقیه با صحبت او را منصرف کرده بودند. یک بار دیگر از تخته سنگی که روی آن نشسته بود برخاست، تصمیم داشت این بار به حرف هیچ کس گوش ندهد، و به سمت ورودی گورپشته به راه افتاد. زلتاس جلو دوید و راه او را سد کرد. دهانش را باز کرد که بحث با او را شروع کند، که یکی از همراهانشان گفت: «اومدن. مثل اینکه یه نفر دیگه هم همراهشونه.»
    ماسیا و زلتاس هر دو به آن سمت چرخیدند. ارن و یک انسان زیر بغل های پریانده را گرفته بودند و به او کمک می کردند که راه برود. آن سه به سمت جمع آمدند و ماسیا به جلو شتافت. انسان را کنار زد و خود به جای او زیر بغل جنگ سالار را گرفت. پریانده نالید: «خودم می تونم راه برم.» و او و ارن را عقب زد، و تلوتلو خوران خود را به سنگ رساند، و تکیه وزنش را روی آن انداخت.
    پریانده گفت: «ممنون از کمکت.»
    مخاطبش رفاعه بود، و او سر تکان داد. ردا را از شانه اش برداشت و همراه با گوی به سمت پریانده دراز کرد. گفت: «فقط به این عصا نیاز دارم.»
    پریانده لبخندی به لب آورد و گفت: «اون عصا روی ذهنت تاثیر می ذاره. وسیله خطرناکیه. تا حد ممکن ازش استفاده نکن.»
    «توصیه ات یادم می مونه.» چرخید و از آنها دور شد.
    پریانده ردا را دور خود پیچید و کنجکاوانه الیاف آن را بررسی کرد. زیر لب گفت: «رشته های قدرت خالص. فوق العاده است.»
    ارن نزدیک شد و گفت: «بهتره هر چه زودتر به راه بیفتیم.»
    پریانده با تکان سر تایید کرد. به سمت ارن رفت و گوی را در دستان او فشرد، و شمشیرش را از او پس گرفت. بعد و چاقویی را از جیب داخلی ردا بیرون کشید و به زلتاس داد. گفت: «بهتره همه اینا به دست من نباشن. بیاین بریم.» به سمت پایین تپه به راه افتاد.
    زلتاس گفت: «صبر کن، ورودی گورپشته چی؟»
    پریانده سرش را به سمت او برگرداند. گفت: «راست می گی. ممکنه یه نفر به اونجا تجاوز کنه.» به سمت سنگ بزرگ برگشت.
    ارن جلو دوید و مقابل او ایستاد. گفت: «نمی تونی این کار رو بکنی. خیلی خسته ای، و آسیب دیدی.»
    پریانده لبخندی زد و دستش را روی شانه نامزدش گذاشت. گفت: «حالم خوبه. مشکلی نیست.» بیشتر سعی داشت خودش را متقاعد کند که می تواند سنگ را به جایش برگرداند.
    از کنار ارن گذشت و به سمت سنگ رفت و زیر آن را گرفت، سعی کرد آن را در جهت مخالف بغلتاند. با فشاری زیاد به خودش موفق شد سنگ را جلو ببرد، ولی بعد از چند لحظه روی زمین ولو شد.
    ارن با نگرانی به سمت او دوید و کنارش زانو زد. «پریانده؟»
    جنگ سالار جواب داد: «خوبم.» و به سختی برخاست. با نگاهی به سنگ گفت: «یه ذره دیگه می مونده.» و قبل از اینکه ارن بتواند جلویش را بگیرد با فشار دیگری به سنگ آن را به جایش برگرداند.
    پیشروی لاوین ها به سمت مسکن قبیله شان به کندی بود. پریانده وضع مساعدی نداشت، ارن با معاینه بدن او متوجه شکستگی استخوان های کتفش و مو برداشتن بازوی چپش شد، اما او جنگ سالار اصرار داشت که حالش خوب است و نیازی به استراحت ندارد. با این حال هر چند قدم یک بار پایش می لغزید یا تلو تلو می خورد، و همچنان اجازه نمی داد کسی او را حمل کند یا حتی زیر بغلش را بگیرد.
    نزدیک غروب که آنها کمتر از نصف راه را پیموده بودند پریانده در دامنه یک تپه بار دیگر لغزید و به پایین غلت خورد. ارن مانند دفعات قبل به سمت او شتافت و به او کمک کرد بلند شود. پریانده بعد از برخاستن ارن را با فشاری ملایم از خود دور کرد و برای چندمین بار گفت: «خوبم.»
    ارن با اخم گفت: «نه، خوب نیستی. باید استراحت کنی.»
    بقیه همراهانشان خود را به آنها رساندند و موافقت خود با نظر ارن را ابراز کردند. پریانده لبخندزنان گفت: «باشه، بسیار خب. بعد از رسیدن به قبیله استراحت می کنم. چیزی نمونده. عجله کنین.» برگشت که برود.
    ارن گفت: «نه، همینجا می مونیم و استراحت می کنیم. تو خسته و مجروحی.»
    «بسیار خب. شما استراحت کنین و من جلو می رم. بعدا خودم رو بهم برسونین.»
    ارن جلو دوید و مقابل پریانده ایستاد و راهش را سد کرد. دهانش را گشود که با او بحث کند، که صفیری در هوا پیچید و یکی از لاوین ها فریادی از درد کشید. تیری در شانه راستش فرو رفته بود.
    زلتاس گفت: «فرشته ها. بهمون حمله کردن.» به اطراف نگریست. «محاصره شدیم.»
    ارن غرید: «باید آرایش دایره ای بگیریم.»
    پریانده غرید: «نه. تعدادشون زیاده. باید از هم جدا شیم و هر کدوم یه سمت بدویم. این طور حداقل چند نفرمون زنده می مونن.»
    ارن با سر تایید کرد و گفت: «باهات می یام.»
    پریانده غرید: «نه. تو با ماسیا برو. من می تونم مراقب خودم باشم.»
    ارن به چشمان او خیره شد و جرات نکرد با او بحث کند. به آرامی گفت: «بسیار خب.»
    لاوین ها از هم جدا شدند و هر کدام به سمتی دویدند.
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    #8 ارسال شده در تاريخ 02-28-2017 در ساعت 10:26 AM

  9. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    فصل هشتم

    پریانده نفس نفس زنان از حرکت باز ایستاد. پاهایش تحمل دویدن بیشتر را نداشتند. با خستگی دستش را به درختی گرفت و به آرامی روی زمین نشست. تمام بدنش از خستگی درد می کرد، و سر تاپایش آغشته به خاک و خون بود، خون ده ها فرشته ای که از پا در آورده بود.
    بعد از مدتی با صدایی به خود آمد. «خیلی از بقیه دور نشدیم، راسا؟» به اطرافش نگریست و با نگاه به ستارگان آسمان متوجه شد که ساعت ها از زمانی که پای درخت نشسته گذشته و شب رو به پایان است. زیادی آنجا مانده بود.
    مردی با صدایی مصمم و ارام در پاسخ گفت: «دستور داریم بگردیم تا پیدا شه، ساندرا.»
    زن انگار که از دستورات خسته شده باشد آه سر داد. «درک نمی کنم چه لزومی داره؟ اونم احتمالا بین احساد بقیه شونه.»
    با شنیدن این حرف وحشت به جان شیطان چنگ انداخت، آیا تمام همراهانش کشته شده بودند؟ دستش را به درخت پشت سرش گرفت و از جا برخاست.
    فکرش به سوی ارن رفت، مردی که با تمام وجود به او عشق می ورزید، و برادر او زلتاس، و سایر همراهانش، آنان که سالیان با او بودند و لحظه های شاد و غمناکی با هم داشتند، به کام مرگ فرو رفته بودند. به این فکر کرد که شاید همه آنها کشته نشده باشند، ولی احساس می کرد امیدش بیهوده است. بغض گلوی پریانده را فشرد، حس کرد مایع داغی بر صورتش جاری شده است، در تاریکی عقب رفت و خواست برگردد، باید حداقل کتاب و گوی عناصر و سکان تاریکی را به قبیله اش می رساند. اما ناگهان فکری به ذهنش آمد، اگر می گریخت چگونه می توانست با چنین شرمساری ای زندگی کند؟ چگونه می توانست در دیدگان افراد قبیله اش بنگرد و بگوید به بهانه رساندن آن اشیا به قبیله برای حفظ جانش از مقابل دشمن گریخته و بقیه را قربانی خود کرده است؟ اگر آنها کشته شده بودند باید انتقام آنها را می گرفت، باید هر ذره از خاک سرزمینش را با خون فرشتگان متجاوز از کفش آنها می شست، یا با خون خودش. در غیر این صورت لیاقت جنگ سالار قبیله بودن را نداشت. بی درنگ تصمیم گرفت شمشیر بکشد و به دشمن حمله کند.
    با فریادی بلند شمشیرش را کشید، آتشی را احضار کرد تا تیغه آن را مشتعل کند، نور آتش حجاب تاریکی ای که او به دور خود ایجاد کرده بود را بلعید. گارد گرفت و فریاد کشان حمله کرد، بعد لحظه ای صبر کرد تا به دشمن فرصت آماده شدن بدهد. دو فرشته حیران به سمت صدا چرخیدند. ابتدا آرسا شمشیر نورش را احضار کرد و به سمت او هجوم آورد و پریانده با طفره ای ماهرانه شمشیر او را رد کرد و با ضربه ای به زیر شانه دست و سر او را انداخت. بدن او لحظه ای ایستاده ماند و بعد با صدای تلپ بر زمین فرود آمد.
    پریانده اندکی چرخید تا رو به فرشته مونث کند که با بهت به او و جسد هم قطارش می نگریست و هنوز حتی شمشیرش را احضار نکرده بود. با فریادی به سمت او حمله ور شد. ساندرا در آخرین لحظه از مقابل ضربه کنار رفت و شمشیر آتشین به درخت پشت سر او برخورد کرد. شیطان خواست شمشیر را بیرون بکشد، اما تیغه خیلی عمیق در درخت فرو رفته بود. قبل از اینکه موفق شود حتی شمشیر را تکان دهد لگد فرشته او را به زمین انداخت. او چند دور غلتید و زود برخاست و دست خالی با حریفش روبرو شد.
    ساندرا سریع جلو آمد، و با او گلاویز شد. در نور ماه حریفش را برانداز کرد. دختری با زیبایی فوق تصور، موهای طلایی و چشمانی آبی رنگ با لبخندی دلنشین پنجه در پنجه او انداخته بود، هیچ کدامشان نمی توانست دیگری را عقب براند، باقیمانده توان پریانده به آرامی تحلیل می رفت، در ته قلبش حس می کرد در نهایت بازنده این نبرد است و به دست فرشته کشته می شود، با این حال با تمام توان تقلا می کرد.
    می توانست پایان کار خود را ببیند، چقدر با چیزی که تصور می کرد فاصله داشت. به زودی کشته می شد و از یادها می رفت، درست همانند محافظانش. با به یاد آوردن آنها خشمی سوزان در وجودش جوشید و به او قدرت تازه ای داد.
    پریانده با نیروی تازه یافته اش به آهستگی فرشته را عقب راند و او را به تنه یک درخت کوبید، لذت و سرگرم شدگی در چهره ساندرا جای خودش را به بهت و حتی کمی هراس داد، ابتدا جنگ سالار را به دلیل خستگی مشهودش حریف آسانی پنداشته بود، اما اکنون فهمیده بود که اینگونه نیست.
    پریانده با وجود اینکه ساندرا را به درخت کوبیده بود، همچنان به او فشار آورد و مچ دستش را پیچاند. قصد داشت دست او را بشکند، اما ساندرا او را با لگد محکمی به شکمش به عقب راند، پریانده به زمین افتاد، با غلتیدن سعی کرد از لگدهایی که فرشته قصد داشت بر او فرود بیاورد اجتناب کند، و در فرصتی مناسب دوباره ایستاد و با او رودررو شد. دو دختر بار دیگر با هم گلاویز شدند و هر دو بر زمین افتادند، در خاک غلتیدند و غرش کنان به هم مشت کوبیدند و چنگ انداختند و لگد زدند. مبارزه آن دو مدت ها طول کشید و برتری گاهی با پریانده و گاهی با ساندرا بود، اما هیچ کدامشان قادر نبود زمان زیادی تسلطش بر دیگری را حفظ کند. هر دو بارها بار بر زمین افتادند و برخاستند، و بار دیگر بر زمین افتادند. هر چه زمان می گذشت از نیرویشان کاسته می شد و حرکاتشان آهسته تر می گشت، تا جایی که به سختی روی پاهایشان می ایستادند.
    پریانده با خستگی اندیشید چه دختر سرسختی. این طولانی ترین مبارزه عمرش بود، هیچ کس نتوانسته بود این قدر مقابلش تاب بیاورد. چندین بار به کشتن فرشته نزدیک شد، و هر بار نتوانست کار او را تمام کند. بارها تا پای مغلوب شدن پیش رفت، ولی هر بار با به یاد آوردن کشته شده همرزمانش، و تمایلش برای گرفتن انتقام آنها، به او نیروی لازم برای عوض کردن شرایط را داد.
    از سوی دیگر فرشته به سختی تحت فشار بود. می دانست پریانده در شرایط عادی به راحتی او را از پا در می آورد ولی اکنون نیرویش تحلیل رفته بود، با این حال هنوز حریفی بسیار نیرومندتر بود. تنها غریزه تمایل به زندگی ساندرا او را به پیش می راند. می دانست بعد از مرگ جوهره وجودیش به نور ابدی ای که از آن آمده بود باز می گردد و بعد از مدتی دوباره زنده می شود، با این حال از کشته شدن شدیدا وحشت داشت. چه فایده ای در زنده شدن دوباره بود اگر زندگی های پیشینش را به یاد نمی آورد؟
    بعد از ساعت ها مبارزه پریانده موفق شد با چرخشی سریع دختر موطلایی را به به زمین میخکوب کند و گلوی او را بیفشارد. به نظر می رسید نبرد به پایان رسیده، و فرشته مغلوب شده است. هیچ چیز نمی توانست مانع کارش شود، نه حتی مشت های ساندرا بر پهلویش یا سعی او در باز کردن انگشتان پولادین از دور گردنش. فقط چند لحظه دیگر تا پایان کارش مانده بود. وحشت به جان ساندرا چنگ انداخت، بدنش در حال بی حس شدن بود. دستش ناخواسته به زمین سقوط کرد و مچش به سنگی سخت خورد. نالید، و بعد سنگ را میان انگشتانش فشرد.
    پریانده در حالی که گلوی فرشته را می فشرد تماشا می کرد که صورت زیبای او رو به سرخی می رود. ناگهان از جایی نامعلوم جسمی سخت به سر پریانده کوبیده شد، او گیج و منگ به آرامی دستانش را شل کرد، جلوی دیدگانش سرخ شد، خون سرش به آرامی روی چشمانش را پوشاند و آخرین توانش را نیز از دست داد.
    ساندرا نفسی عمیق کشید و سنگی که در دست داشت را رها کرد، سپس شیطان گیج را از روی خود کنار زد. سرفه کنان از جایش بلند شد، هنوز گلویش درد می کرد. با نگاهی به شیطان دید که او هنوز نتوانسته کامل برخیزد. باید از برتریش استفاده می کرد و نمی گذاشت شیطان روی پاهایش بایستد. او را با لگدی به پهلویش به زمین انداخت و پیروزمندانه بر سینه اش نشست.
    پریانده با حالتی سادیستی قهقهه زد. بی تردید نبرد آن دو به آخر رسیده و او مغلوب شده بود. توانش کمتر از آن بود که نتیجه مبارزه را تغییر دهد و کسی هم قرار نبود به کمکش بیاید. در آخرین تلاشش مشت بی رمقی به پهلوی فرشته کوبید و در جواب رگباری مشت بر صورتش دریافت کرد. دستانش را بالا آورد تا جلوی ضربات سخت به صورتش را بگیرد اما بی فایده بود. مشت های نیرومند دختر موطلایی همچنان صورت شیطان را نوازش می کردند و هوشیاری را از سرش بیرون می راندند. مدت زیادی طول نکشید که در تاریکی فرو رفت.
    ساندرا چند دقیقه بعد از بی حرکت شدن شیطان، وقتی مطمئن شد که حریفش واقعا از پا در آمده، خسته و بی رمق از مشت زدن به صورت او دست کشید. با خستگی آهی سر داد، و از بدن او به کنار غلتید و چند لحظه تکیه داده به آرنج هایش در آن حال ماند. تمام بدنش درد می کرد و آسودگی و شادی پیروزی او را در خود غرق کرده بود. بعد از به دست آوردن کمی از نیرویش از جا بلند شد، و تلوتلو خوران به سمت جسد همراهش رفت، و خنجری که می دانست بر کمربند او بسته شده را بیرون کشید. لحظه ایستاد تا به آن خنجر بنگرد، همرزمش ساعاتی قبل بعد از کشتن یکی از شیاطین آن را از جسدش برداشته بود. در دست گرفتن آن حسی دلنشین از سردی را بر وجود فرشته مستولی کرد. او به نزد پیکر بی حرکت حریفش بازگشت. لحظه ای مکث کرد و به صورت زیبای شیطان خیره شد، آهی سر داد، و در دلش زیبایی او را تحسین کرد. تنها دلیل پیروز شدنش بر شیطان خستگی مفرط او بود.
    لبخندی به لب ساندرا آمد. اگر شیطان با فریادش آنها را از وجود خود آگاه نمی کرد می توانست هر دویشان را با غافلگیری بکشد. ولی ترجیح داده بود با حریف آماده روبرو شود. و حتی بعد از فریاد کشیدن با چند ثانیه صبر به آن دو فرصت داده بود. حس گناه برای لحظه ای بر وجودش مستولی شد.
    ساندرا با تکانی به سرش این افکار را از ذهنش بیرون راند. باید کار را تمام می کرد. حتی فکر درگیری دوباره با شیطان لرزه به اندامش می انداخت. بار دیگر بر سینه حریفش نشست تا کار او را تمام کند.
    وزن ساندرا بر بدنش، پریانده را واداشت که چشمان دردناک و متورم از مشت های حریفش را بگشاید. در همان حال گیجی اش، با دیدن عزم راسخ در چهره فرشته و آمدن تیغه خنجر سایه ها به سمت گردنش، از پایان عمرش مطمئن شد. در کمال حیرتش، این فکر ترسی در دلش نینداخت، بلکه از اینکه به زودی به هم رزمانش ملحق می شد احساس شادی و آرامش می کرد. چشمانش را دوباره بست، و به خاطرات شاد گذشته اندیشید.
    فرشته با گشوده شدن چشمان حریفش، لحظه ای وحشت کرد، ولی با دیدن اینکه او چشمانش را بست، کمی آسوده شد، و چاقویی که در دست داشت را بر گردن بلند او گذاشت. آن را کمی به گلوی دختر فشرد، باریکه ای از مایعی سرخ و درخشان از گلویش بیرون زد، ناگهان این تمایل در وجودش سر بر آورد که پریانده از او درخواست کند که از جانش بگذرد، برای زنده ماندن به او التماس کند، و با این فکر خنجر را از گلوی پریانده برداشت. می دانست که کارش خطرناک است و ممکن است حریفش نیروی خود را بازیابد و برایش مشکل ساز شود، اما تمایلش به دیدن تضرع شیطان برای زندگیش بسیار قوی بود.
    پریانده سرمای خنجر سایه ها و سوزش فرو رفتن آن در گردنش حس کرد و اندیشید فقط چند لحظه دیگه مونده. بعد ناگهان خنجر از گلویش برداشته شد، و سوزش گردنش کم شد. با حیرت چشمانش را گشود و به چشمان فرشته نگریست. نتوانست از صورت فرشته احساس او را بفهمد. چند لحظه ای در سکوت به او خیره می ماند، و بعد به آرامی گفت: «تمومش کن لطفا. من رو بکش.»
    فرشته پوزخند زد. گفت: «از درد کشیدن می ترسی؟»
    شیطان جوابی به حرف او نداد و همچنان خیره به چشمان او نگریست. سرانجام ساندرا سکوت را شکست: «دوست ندارم بکشمت.»
    پریانده از خود پرسید که منظور فرشته چیست. آیا از کشتن می ترسید، یا اینکه حس ترحم به او دست داده بود، یا چیزی دیگر. «برای چی؟ ما دشمنیم و تو شکستم دادی. کارم رو تموم کن.»
    «خیلی مشتاق مرگی؟»
    پریانده چند لحظه به این سوال اندیشید. آیا واقعا از زندگی خسته شده بود؟ نه، فقط از ادامه زندگی شرم داشت. همرزمانش به خاطر او مرده بودند. می دانست آنها از او انتظار داشتند که به زندگی ادامه دهد، اما نمی توانست مگر اینکه قدرت انتقام گیری را داشت. مگر اینکه تمام فرشتگان مهاجم را می کشت. و وقتی یک فرشته توانسته بود او را شکست دهد، چگونه می توانست این کار را کند؟ جواب داد: «ادامه زندگیم بی فایده است. من رو شکست دادی، پس کارم رو تموم کن. نمی خوام زنده بمونم.»
    جوابش ساندرا را متحیر کرد. او تا امشب نفهمیده بود که چقدر تمایل به زندگی در او قوی است. او مبارز بااستعدادی بود، اما بی تجربه و قطعا ضعیف تر از پریانده حتی در آن شرایط نامساعد، با این حال تمایل به بقا چند بار به او توان داده بود که در شرایطی که مرگش به دست پریانده حتمی به نظر می رسید از تنگنا بگریزد. برای آخرین بار امتحان کرد. «اگه التماس کنی جونت رو بهت می بخشم.»
    پریانده متوجه منظور فرشته شد. او قصد داشت تحقیرش کند و خفت را به او بچشاند. لبخند زد و جواب داد: «هرگز. من رو بکش.» و چشمانش را دوباره بست.
    خشم لحظه ای وجود ساندرا را پر کرد. او بار دیگر خنجر را بر گلوی شیطان گذاشت. تیغه سنگی خنجر با وجود اینکه به نظر کند می آمد، طوری در گردن شیطان فرو رفت که انگار در کره فرو می رود، و پوست و گوشت و رگ و استخوان را به سهولت از هم درید.
    سوزش در گلوی پریانده پیچید، او تقلا کرد که خود را بی حرکت نگاه دارد، اما نمی توانست جلوی لرزش بدن خود را بگیرد. مطمئن بود که آخرین لحظات عمرش فرا رسیده است و از این مسئله متاسف نبود، اما نمی خواست فرشته لرزش بدن او را حمل بر ترس از مرگ کند. خون داغ از گلویش فواره زد و روی دست فرشته، سر و گردنش، و لباس هایش ریخت.
    سیل هیجان در وجود فرشته طغیان کرد. اگر قبلا می دانست کشتن این قدر لذت بخش است وقتش را به صحبت با پریانده برای به بازی گرفتنش هدر نمی داد. ناخودآگاه دست چپش را به خون شیطان آغشته کرد و به دهانش برد. مزه شیرین و مطبوعی داشت. هر لحظه به هیجان فرشته افزوده می شد. اولین قتلی بود که انجام می داد، و انجامش به او لذت زیادی داده بود. افکاری که تا چند روز پیش داشت، ترس از کشتن و پایان دادن به حیات یک نفر، حتی یک شیطان، به نظرش احمقانه می آمدند. حس می کرد برای این کار آفریده شده است، که شیاطین را سلاخی کند، از تماشای مرگشان لذت ببرد، و دنیا را از وجودشان پاک کند. از سرعت کارش کاست، می خواست از لذت هر لحظه را با تمام وجودش حس کند، و درد و وحشت را در شیطان ببیند، می خواست او را خورد کند و کاری کند که پیش از مرگ برای زندگیش التماس کند، و امید این را در او به وجود بیاورد که می تواند زنده بماند، رقص شعله های زیبای امید او را تماشا کند، و بعد هنگامی که آنها به زیبایی می رقصیدند، با حرکتی غیرقابل پیش بینی خاموششان کند. اما از صحبت با او فهمیده بود که کارش بیهوده است، پریانده کسی نبود که برای جان خود التماس کند. شاید در ته قلبش کمی از مرگ می ترسید، اما صورتش حتی کمترین ذره ای از ترس نشان نمی داد، که اندکی باعث آزردگیش شد. ولی این در مقایسه با لذتی که می برد هیچ بود. قدرتمندترین شیطان زنده، جنگ سالار قبیله خشم شب، با عجز زیر بدن او قرار داشت و در یک قدمی مرگ بود. ساندرا حس قدرت می کرد. تدریجا تکان دست و پاها و لرزش بدن شیطان خفیف تر، و ناگهان یک باره متوقف شد و بدن او آرام گرفت. در تمام این مدت، لبخند دلنشین روی لبانش و حالت معصومانه صورتش محو نشده بود.
    ساندرا چاقو را رها کرد و لحظه ای بی هیچ احساسی به جسد بی جان حریفش چشم دوخت. بعد ناامیدی ناشی از مرگ زودهنگام پریانده او را فرا گرفت. دیگر نمی توانست از زجر کشیدن او لذت ببرد. بدون هیچ فکری روی بدن او به پایین خم شد و با زبان به مایع شیرین سرخی که روی گردن او جاری بود زد، بعد با ولع از خونش نوشید. ناگهان متوجه شد چیزی باقی نمانده و دیگر خونی از رگ های شیطان بیرون نمی آید. لحظه ای خشم وجودش را فرا گرفت، و او جیغی کشید و دو مشتش را بالا برد و بر سینه شیطان کوبید. نوشیدن خون شیطان قدرت بیشتری به بازوان او داده بود، ضربه اش آن قدر سهمگین بودند که استخوان های جسد با صدای ترق در هم شکستند، و فرشته از اینکه شیطان زنده نبود تا درد این ضربه را حس کند متاسف شد. بندهای انگشتش از شدت ضربه به درد آمده بودند، و یکی از آنها شکافته شده بود و خونریزی داشت. فرشته دستش را به دهان برد و لیسید، از مزه تلخ خون خود خوشش نیامد. پیروزی اندکی در کامش تلخ شد.
    ساندرا بعد از لیسیدن آخرین ذرات خون از گردن شیطان به منظور پاک کردن مزه تلخ دهانش، بار دیگر دست به چاقو برد، و بعد از بریدن کامل گردن شیطان خنجر را در کمربندش جا داد، سر خون آلود حریفش را از موهای بلند قرمز او گرفت، و چند لحظه به صورت شیطان کشته شده نگریست، برای دومین بار زیبایی بانوی مبارز را تحسین کرد، بعد و زوزه ای او را به خود آورد. توله شغالی در فاصله چند قدمی او درون بوته ها مخفی شده بود و با حالتی آرزومندانه به جسد می نگریست. احتمالا با حس بوی خون به آنجا آمده بود، ولی جرات نداشت به او نزدیک شود. لبخندی شرورانه بر لبان ساندرا نشست. جانور حق داشت که گوشت جسد پریانده را بخورد، همان قدر که او حق خوردن خون شیطان را داشت. از سینه حریفش برخاست، لحظه ای مکث کرد، و با به یاد آوری ضربات سختی که پریانده در طول مبارزه بر بدن او وارد کرده بود، چکمه اش را بر پهلوی جسد کوبید. شنیدن صدای ترق ناشی از شکستن دنده ها کمی از لذتی که از بریدن گلوی شیطان برده بود را به او چشاند. بعد خم شد و ردای پریانده را از شانه های او برداشت و روی دوش خودش انداخت، حس کرد در جیب داخلی چیزی است اما زحمت بررسی آن را به خود نداد و به گوشه ذهنش سپرد که این کار را در اولین فرصت انجام دهد، سپس با لگدی جسد را به جلوی پنجه های جانور غلتاند، با همان لبخند شرورانه بر لبش تماشا کرد که جانور چگونه حریصانه بر جسد هجوم برد، و با چنگ و دندان آن را از هم درید، و گوشت را به نیش کشید. با تماشای منظره روبرویش و اینکه گرگ پوزه اش را در بدن دختر فرو برده بود و دل و روده او را بیرون می کشید، حس کرد کینه ای که بعد از کشتن شیطان به طور ناگهانی از او پیدا کرده بود، و خود دلیل آن را نمی دانست تسکین می یابد. روی پاشنه اش چرخید، و بی آنکه حتی نگاهی به جسد راسا بیندازد، از مسیری که آمده بود بازگشت.
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    #9 ارسال شده در تاريخ 02-28-2017 در ساعت 10:27 AM

  10. بوفچه آواتار ها
    بوفچه
    Oct 2010
    یزد
    3,764
    امتیازها
    76,056
    سطح
    85
    امتیازها: 76,056, سطح: 85
    تمام شدن سطح: 71%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 494
    فعالیت کل: 25.0%
    حالت من
    Badjens
    یاد شده
    در 8 پست
    برچسب زده شده
    در 7 تاپیک

    فصل نهم

    برزو با کشیدن افسار اسبش آن را متوقف کرد. نگاهی به آناهید انداخت و گفت: «از اینجا به بعد بهتره پیاده بریم.»
    ساحره به تکان مختصر سرش اکتفا کرد و از اسب پیاده شد.
    آن دو به بالای تپه رفتند و برزو به یک سنگ بزرگ سفید اشاره کرد. «ورودی زیر اونه.»
    آناهید گفت: «چند نفر قبل از ما اینجا بودن. از رفتنشون خیلی نمی گذره. شاید چند ساعت.»
    برزو نگاهی به ردپاهای روی زمین انداخت و با اخم سر تکان داد. «کی ممکنه اونجا کار داشته باشه؟»
    آناهید گفت: «شاید به دنبال سرقت بودن.» چشمانش را بست و تمرکز کرد. بعد آنها را گشود و فریاد زد: «نیستن. هیچ کدوم از چیزایی که دنبالشیم نیستن.»
    «همون احضارگر که سیاه دست بهش اشاره کرد؟»
    «احتمالا. منم فکرم به سمت اون رفت. ردش رو باید دنبال کنیم.»
    برزو چانه اش را خاراند. «یه سوار به سمت غرب رفته، و یه دسته حدودا ده نفره به شمال غربی. به سمت لاوین ها.»
    «خب؟»
    «دنبال کدوم بریم؟»
    «می تونیم هر کدوممون یه مسیر رو پی بگیریم. من می رم دنبال سوار.»
    «باشه. و ارتباط ذهنیت باهام رو قطع نکن.»
    ماسیا چشمانش را گشود، سرش به شدت درد می کرد، در نور ضعیف ماه به سختی می توانست اطرافش را ببیند. برایش چند لحظه طول کشید تا بفهمد که در فضای باز است. سعی کرد بلند شود، ولی جیغ آهسته ای از دهانش خارج شد، و آن زمان بود که فهمید پیکانی در پشت ساق پایش فرو رفته است.
    بعد همه چیز در ذهنش درخشید. فرشتگان برایشان کمین گذاشته بودند و جنگ سالار دستور داده بود از هم جدا شوند و هر کدام به سمتی فرار کنند. در حین دویدن تیری در پای او فرو رفته بود و او از یک سراشیبی سقوط کرده و سرش به تخته سنگی خورده بود. دستش را به پشت سرش کشید، و مایعی گرم و چسبناک را حس کرد. حس بدی به او دست داد. و بعد نگرانی برای جنگ سالار و سایر همراهانش به او هجوم آورد.
    صدای خش خشی را شنید و دید که پیکری با فاصله چند قدم از او راه می رود. آن فرد هر کس که بود، متوقف شد و نگاهی به او انداخت. یک فرشته؟ قطعا همین گونه بود. ماسیا فورا کمانش را کشید و تیری به زه گذاشت، دست کم پیش از مرگش می توانست یکی مهاجمان را از پا در آورد. ولی فرشته با حرکتی نرم چرخید، و تیر از مقابل صورتش گذشت.
    ماسیا دوباره دستش را به سوی تیردانش دراز کرد، ولی قبل از اینکه دستش به تیر بخورد فرشته مقابل او ایستاده بود.
    «حالت خوبه؟ چه اتفاقی افتاده؟» صدایش زنانه بود. زانو زد و به چشمان ماسیا نگریست. «از کسی فرار می کردی؟»
    ماسیا نالید: «فرشته ها.»
    زن با نگرانی گفت: «مجروح شدی؟»
    ماسیا با تکان سر جواب مثبت داد. از خود پرسید با که حرف می زند. شک داشت که او فرشته باشد، ولی مطمئنا لاوین نبود.
    زن کوله اش را از پشتش باز کرد، با کمی گشتن یک قمقه آب بیرون آورد و آن را به دست ماسیا داد. ماسیا چند جرعه نوشید، و بعد آن را پس داد.
    زن در حین گذاشتن قمقمه در کوله اش گفت: «باید زخمت رو ببینم.»
    «یه تیر. فرو رفته تو پشت ساق پای چپم.»
    زن کوله اش را بست و بر پشتش گذاشت. «می تونم شونه چپت رو بگیرم. وزنت رو بنداز روی پای راستت.»
    به پشت ماسیا رفت، شانه های او را گرفت و او را مجبور به ایستادن کرد، و تیر را با حرکتی سریع بیرون کشید. برای ماسیا یک لحظه طول کشید تا بفهمد که جیغی که گوش هایش را پر کرده است از دهان خودش خارج شده است.
    «خیلی ممنون. احتمالا به هر موجود زنده تو فاصله هزار گزی جامون رو لو دادی.»
    ماسیا روی زمین افتاد و ساق پایش را گرفت. زن تکه ای از آستین ردای خود را درید و آن را دور ساق پای او بست. ماسیا لبانش را گاز گرفت تا مانع جیغ کشیدنش شود، ولی ناله ای آهسته از میان لبانش بیرون آمد.
    «ازش فاصله بگیر ماسیا. اون یه فرشته است.» ماسیا فورا تشخیص داد صدای ارن بود. اما برایش چند لحظه طول کشید مفهوم حرف او را درک کند.
    زن به سرعت عکس العمل نشان داد. با حرکتی سریع تر از آنکه ماسیا بتواند با چشمانش آن را دنبال کند برخاست و به سمت ارن که به آنها نزدیک می شد جهید.
    لحظه ای بعد مقابل ارن ایستاده بود، و مچ دست او که بر دسته شمشیرش قرار داشت را می فشرد. دست دیگرش چانه ارن را گرفته بود و صورتش را بی حرکت نگاه داشته بود. ارن ناتوان از رهایی از چنگ زن با دست آزادش مچ دست راست او را گرفت و کوشید آن را از چانه اش کنار بزند تا بتواند ارتباط چشمی عذاب آور را قطع کند. زن با صدایی آرام و پر از اقتدار گفت: «من فرشته نیستم.» لحظه ای مچ دست ارن را رها کرد و به هوا تلنگر زد. گویی نورانی ایجاد شد، و صورت او را روشن کرد. «می بینی؟ موی من سیاهه. قدرت جادوییم با قدرت های فرشته ها یه منشا داره، و فکر کنم برای همین با یکی از اونا اشتباهم گرفتی.»
    آناهید لاوین مذکر را رها کرد و به سوی دخترک برگشت. زیر بغلش را گرفت و به او کمک کرد بایستد.
    ماسیا با شک گفت: «چرا به ما کمک می کنی؟»
    آناهید با تعجبی ناخوشایند به او نگریست. نمی دانست دقیقا چه جوابی به او بدهد.
    ارن گفت: «متاسفانه زلتاس کشته شده. با شمشیر تیکه تیکه کرده بودنش.» اندوه درون صدایش غیرقابل توصیف بود.
    آناهید پرسید: «زلتاس کیه؟»
    «برادرم.»
    ماسیا با وحشت گفت: «خنجر سایه ها ...»
    «باهاش نبود. فرشته ها برش داشتن.»
    شک آناهید تبدیل به یقین شد. «شما کسانی هستین که به گورپشته تجاوز کردین. و فرشته ها ...»
    ارن جواب داد: «ناچار بودیم این کار رو بکنیم. و حمله اونا آخرین چیزی بود که انتظارش رو داشتیم. حتی از اعضای قبیله چند نفر معدود می دونستن مقصدمون کجاست.»
    آناهید جواب داد: «فعلا بحث فایده نداره. بعدا ازتون توضیح می خوام. باید راه بیفتیم.»
    ارن گفت: «نه. اول باید بهمون بگی کی هستی.»
    آناهید به چشمان او خیره شد، و آمرانه گفت: «باشه برای بعد. وقتی به یه جای امن رسیدیم.» ماسیا را را وادار به حرکت کرد، و ارن در کنارشان به راه افتاد.
    «مطمئنی داریم درست می ریم؟» لحظه ای این فکر به ذهن ارن رسید که زن آنها را به سوی فرشته ها هدایت می کند. ولی فورا آن را رد کرد. اگر این طور بود برایش راحت تر بود که آنها را بکشد، و نشان داده بود که از پس این کار بر می آید.
    آناهید گفت: «یکی از وسایلی که از گورپشته ... برداشتین این سمته.» نزدیک بود از فعلا دزدیدن استفاده کند، اما توانست به موقع جلوی خودش را بگیرد.
    بعد از طی کردن چند قدم دیگر صدای خش خشی آمد و لحظه ای بعد حیوانی از میان بوته ها جهید و از آنها دور شد.
    ماسیا نجوا کرد: «یه بچه گرگ.»
    آناهید گفت: «همین طرفه.» راه را به آن سمت کج کرد، و ناگهان ارن چیزی را از بین بوته ها دید. بر سرعت گام هایش افزود و سریع تر از دو زن به میان بوته ها رفت. فریاد «نه.» بدن ماسیا را لرزاند. و به دنبال آن هق هق های ارن آمد. مرد همانند کودکی خردسال گریه می کرد.
    ماسیا خود را از دست آناهید رها کرد و لی لی کنان به سمت ارن رفت. دستی بر شانه او گذاشت، و جهت نگاه او را دنبال کرد. نمی توانست تصور کند چه چیز ارن را به آن حال انداخته است. دیدن دوباره جسد برادرش؟ احتمالا همین بود. ارن مرد سختی بود، و امکان نداشت چیز دیگری او را آن طور در هم بشکند. اما اشتباه می کرد. جسدی که به آن چشم دوخته بود متعلق به یک مرد نبود. برای مغزش چند لحظه طول کشید تا درک کند چه چیزی را می بیند. شیون کرد: «جنگ سالار ...» پایش دیگر نتوانست وزن او را تحمل کند.
    ارن با چشمان گریان به سمت او نگاه کرد، لحظه ای چشمانشان در هم قفل شد، و بعد ارن نگاهش را برگرداند. همین لحظه آناهید به کنار آنها رسید.
    سر جسد از تنش جدا شده، شکمش دریده شده، و دل و روده اش بیرون ریخته بود. احتمالا توسط همان گرگی که چند لحظه قبل با نزدیک شدن آنها گریخته بود. از تماشای آن منظره حس بدی به او دست داد، زانو زد و هر چه در معده اش بود را بالا آورد.
    ارن گفت: «بیشتر اشیا باهاش بود. که یعنی الان در دست فرشته هاست.»
    آناهید از زمین برخاست، با پشت دست مایع اسیدی را از روی دهانش پاک کرد، و گفت: «شمشیر رو با خودشون نبردن.» به سمتی دیگر اشاره کرد. جسدی دیگر روی زمین افتاده بود، سر و دست و قسمتی از سمت راست تنه اش از بقیه بدنش جدا شده بود، و شمشیری در درخت بالای سر او فرو رفته بود.
    ارن به آن سمت نگاه کرد و گفت: «حداقل دو فرشته بودن. پریانده یکی رو کشته، و بعد بی سلاح نتونسته از پس دیگری بر بیاد.»
    پریانده. این نام برای آناهید آشنا بود. پانزده سال قبل چند بار او را دیده بود، و خاطراتی از او به یاد داشت. آن گونه که می دانست لاوین مونث خیلی قوی تر از آن بود که توسط یک فرشته از پا در بیاید. گفت: «نه، شک دارم یه فرشته بوده باشه. حتی اگه یکی از پنج فرشته مقرب هم بوده منطقی نیست.»
    ارن گفت: «پریانده رو می شناختی؟»
    «در موردش شنیده بودم.»
    «تو وضعیت خوبی نبود. توی گورپشته دو تا شهسوار آشوب رو نابود کرد، و عصای افراسیاب دست یه نفر دیگه افتاده بود، که با قدرتش وحشیانه به پریانده ضربه زد.»
    آناهید به ذهنش سپرد که بعدا در مورد جزییات از او بپرسد، و سرش را تکان داد. به سوی شمشیر رفت و آن را از تنه درخت بیرون کشید، در هوا چرخاند، و به حریفی فرضی ضربه زد. «سلاح زیباییه. همیشه آرزوی به دست گرفتن این شمشیر رو داشتم.» جلو رفت و نیام آن را از کمر پریانده برداشت. «فکرشم نمی کردم واقعا به دستم بیفته.»
    ماسیا فریاد زد: «چی کار می کنی؟ اون شمشیر مال جنگ سالار بوده. حق نداری برای خودت برش داری.»
    آناهید به او خیره شد. تکرار کرد: «حق ندارم؟» چیزی در نگاهش ماسیا را ترساند و ساکت کرد.
    ارن جنازه را روی دوشش انداخت و گفت: «به قدر کافی معطل کردیم. باید خودمون رو به قبیله برسونیم.»
    آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند
    آنان که به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا
    به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن

    تشکرها A.N.A از این پست تشکر کرده اند
    #10 ارسال شده در تاريخ 03-05-2017 در ساعت 07:52 PM

موضوعات مشابه

  1. قدرتمندترین وسیله جادویی
    توسط بوفچه در انجمن فانتزی
    پاسخ: 26
    آخرين نوشته: 07-08-2013, 01:56 PM
  2. نقد برترین فیلم های سینمایی جهان
    توسط Sesto در انجمن فیلم و سریال
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: 08-26-2012, 11:10 AM
  3. منم کوروش شهریار روشنایی ها
    توسط lordV در انجمن متفرقه
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 08-02-2008, 10:44 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Designed With Cooperation

Of Creatively & VBIran

Single Sign On provided by vBSSO