برترین مطلب این هفته ی سایت

تیم ترجمه دریم رایز: کتاب سایه خون آشام (جلد اول)

سوفیا کلیرمونت شب تولدش درون کابوسی کشیده می‌شود و نمی‌تواند بیدار شود. هنگامی که در یک عصر آرام کنار ساحل قدم می‌زند، با جانور رنگ پریده‌ی خطرناکی روبه رو می‌شود که عطش بسیاری به خون او دارد. او ربوده، و به جزیره‌ای برده می‌شود که تابش خورشید تا ابد در آن ممنوع است. جزیره‌ای که روی هیچ نقشه‌ای نیست و توسط قدرتمندترین محفل خون آشام‌ها اداره می‌شود. او در آنجا در قالب یک برده و گرفتار در غل و زنجیر بیدار می‌شود. زندگی سوفیا وقتی ترسناکتر می‌شود که از بین صدها دختر برای پیوستن به حرمسرای درک نوواک، شاهزاده‌ی تاریکی، انتخاب می‌شود. علی رغم اعتیاد نوواک به قدرت و تشنگی وسوسه برانگیزش برای خون او، سوفیا خیلی زود می‌فهمد که امن‌ترین مکان در جزیره خانه‌ی درک نواک است، و او برای اینکه حتی یک شب بیشتر زنده بماند، باید تمام سعیش را بکند تا نواک را به دست بیاورد. آیا سوفیا موفق می‌شود؟...یا او هم به سرنوشت بقیه‌ی دخترهایی دچار می‌شود که در دستان نواک اسیر شده بودند؟

کاربران برچسب زده شده

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 40

موضوع: تیم ترجمه دریم رایز: تاپیک ارائه سایه خون آشام (جلد اول)

  1. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تیم ترجمه دریم رایز: تاپیک ارائه سایه خون آشام (جلد اول)


    نام کتاب: سایه ی خون آشام (جلد اول)
    نام نویسنده: بلا فارست
    نام مترجم: پرنیان امینی
    ژانر: فانتزی، خون آشام، جادو، فانتزی شهری، عاشقانه
    امتیاز گودریدز: 3.84 از 25.258
    [مهمانان عزیز خواش آمدید/کاربران عضو شده شما میتوانید قبل از پاسخ دادن لینک ها را ببینیدبرای ثبت نام اینجا را کلیک کنید]

    خلاصه: سوفیا کلیرمونت شب تولدش درون کابوسی کشیده می‌شود و نمی‌تواند بیدار شود.
    هنگامی که در یک عصر آرام کنار ساحل قدم می‌زند، با جانور رنگ پریده‌ی خطرناکی روبه رو می‌شود که عطش بسیاری به خون او دارد. او ربوده، و به جزیره‌ای برده می‌شود که تابش خورشید تا ابد در آن ممنوع است. جزیره‌ای که روی هیچ نقشه‌ای نیست و توسط قدرتمندترین محفل خون آشام‌ها اداره می‌شود. او در آنجا در قالب یک برده و گرفتار در غل و زنجیر بیدار می‌شود.
    زندگی سوفیا وقتی ترسناکتر می‌شود که از بین صدها دختر برای پیوستن به حرمسرای درک نوواک، شاهزاده‌ی تاریکی، انتخاب می‌شود. علی رغم اعتیاد نوواک به قدرت و تشنگی وسوسه برانگیزش برای خون او، سوفیا خیلی زود می‌فهمد که امن‌ترین مکان در جزیره خانه‌ی درک نواک است، و او برای اینکه حتی یک شب بیشتر زنده بماند، باید تمام سعیش را بکند تا نواک را به دست بیاورد.
    آیا سوفیا موفق می‌شود؟...یا او هم به سرنوشت بقیه‌ی دخترهایی دچار می‌شود که در دستان نواک اسیر شده بودند؟

    توی این تاپیک لطفا پست ندین. نظری داشتین توی تاپیک پایین پست بدین.
    [مهمانان عزیز خواش آمدید/کاربران عضو شده شما میتوانید قبل از پاسخ دادن لینک ها را ببینیدبرای ثبت نام اینجا را کلیک کنید]
    ویرایش توسط پرنیان امینی : 03-17-2016 در ساعت 06:57 PM
    تشکرها saba imani, asura, Soori, بوفچه, Dark Knight, sepidd, سازش, raha2016, bahare68, Gaby و41 دیگر از این پست تشکر کرده اند
    #1 ارسال شده در تاريخ 02-09-2016 در ساعت 12:09 AM

  2. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    فصل نوزدهم : سوفیا


    کورین تمام وقتشو واسم گذاشت.سعی کرد من احساس راحتی کنم،بهم یه لیوان آب داد،که واقعا ازش ممنونم،با توجه به اینکه طعم خون درک همچنان تو دهنم مونده بود.حسابی حواسش بود تا مطمئن بشه هر کاری که ازم میخواد رو انجام میدم-اصلا اصرار و امر نکرد یا دستور نداد که مطمئنم دقیقا کاری بود که اگر قرار بود درک مواظبم باشه، انجام میداد.
    اون بهم یه دست لباس نو داد تا بپوشم.وقتی دیدم که بهم یه شلوار جین چسب و یه بلوز عروسکی سفید دوست داشتی داد،خیالم راحت شد.خوب بود که چیزیو میدیدم که تو زندگی عادی ام میپوشیدم،به جای لباسا و دامن هایی که تو آلاچیق بهم میدادن تا بپوشم.
    اوه،اونا خوشگل و زنونه بودن،اما اونجوری احساس میکردم هدف اصلی از پوشیدن اون لباسا این بود که خون آشاما دسترسی راحت تری به بدنم داشته باشن-دقیقا چیزی که لوکاس به دست آورد. درحالی که میدونستم طرز فکرم چقدر غیرعقلانیه شلوار رو پوشیدم.اینجوری نیست که من موقع خواب جین بپوشم.با این حال،چسبیدن پارچه ی جین به پاهام حس راحتی رو واسم به وجود آورد.حداقل دیگه حس دستای لوکاس رو روی پاهام نخواهم داشت.
    وقتی یادم افتاد که چجوری منو لمس میکرد،لرزیدم.میدونستم این قرار نبود آخرین باری باشه که اینکارو میکنه.چیزی که بیشتر از همه منو میترسوند این بود که تو اون لحظه چقد بی پناه بودم.نمیخواستم دیگه هیچوقت همچین چیزی رو حس کنم.
    .
    کورین پرسید:"میخوای در مورد اتفاقی که افتاد حرف بزنی؟"


    وقتی یه چهارپایه رو جلوم کشید تا روش بشینه که روبروم باشه،روی لبه ی تختش نشستم.به یه ظرف میوه روی میز کنار تختش اشاره کرد.تعارف کرد:"اگه گشنته..."


    سرمو تکون دادم:"نه،ممنونم." واقعا از نوع رفتارش با خودم ممنون بودم.مثه مراقبت یه خواهر بزرگتر بود که هیچوقت نداشتم.


    -"چه اتفاقی افتاد،سوفیا؟قول میدم که هر چی بگی،از این اتاق بیرون نمیره مگه اینکه خودت بخوای."


    دروغ گفتم:"یادم نمیاد،"هر لحظه ازش رو به یاد داشتم."من بیدار شدم و زخما رو پشتم داشتم و همچنین دسته ی موهای گوئن تو دستام.رفتم حموم و ..."با یادآوری سرنوشت گوئن شوکه شدم"اون حقش نبود که بمیره."


    میدونستم باید از بقیه دخترا در برابر چیزی که برای گوئن اتفاق افتاد محافظت کنم.تهدید لوکاس هنوزم توی گوشم بود.شک نداشتم با اولین فرصتی که به دست بیاره بدون درنگ منو بقیه دختر هارو نابود میکنه.


    کورین سر تکون داد:"راست میگی،حقش نبود."بعد نگاه چشمای قهوه ای کورین به چشمای من افتاد:"سوفیا،من تا وقتی که باهام صادق نباشی نمیتونم بهت کمک کنم.درک اینکارو باهات کرد؟"


    -"اون قبلا بهتون گفت که این کارو نکرد."


    -"آره،اما میخوام اینو از تو بشنوم."


    از حس حمایتی که به درک داشتم غافلگیر شده بودم.تقریبا احساس میکردم بهم توهین شده اگه هر کسی در موردش همیچن فکری بکنه.


    -"اگه درک این کارو میکرد،انقدر جنجال به پا نمیشد،میشد؟ما با همه ی اینا،برده هاشیم.آیا اون مجاز نیست طوری که میخواد با ما رفتار کنه؟تنها دلیلی که این همچین مسئله ی بزرگیه اینه که احتمالا کس دیگه ای اینکارو انجام داده و این یه توهین بزرگ به درکه."

    کورین یه لبخند از خودراضی زد،انگار یجورایی افتخار میکرد که خودم به این نتیجه رسیدم.به نظر میومد داشت باهام یه جور بازی ذهنی انجام میداد.


    -"انگار شاهزاده خیلی بهت اهمیت میده.اون با دیدن تو ،تو این وضعیت واقعا ناراحت به نظر میرسید."


    ساکت موندم.خیلی احساس درد و سرخوردگی میکردم.از چیزی که قرار بود اتفاق بیافته میترسیدم.خیلی دلم میخواست باور کنم که درک اونقدر به من اهمیت میده تا منو به برادرش ترجیح بده،اما اگر یه همچین موجودی بودن رو که ازش متنفره ،صدها سال تحمل کرده تا خانواده اشو حفظ کنه،چی باعث میشد فکر کنم که اون منو انتخاب میکنه نه لوکاسو؟
    کورین احتمالا فهمید که با این طور سوال پرسیدنش راه به جایی نمیتونه ببره،پس یه روش دیگه رو انتخاب کرد:"میتونی بهم بگی این مدت اقامتت تو سایه ی خون چجوری برات گذشته؟خیلی کنجکاوم تا بدونم."


    من هیچ خطری تو انجام دادنش ندیدم و خودمو در حالی دیدم که همه چیو دارم بهش میگم،طوری که قبلا با هیچکس دیگه ای اینطوری راحت نبودم. هر احساسی رو که هنوز تو خاطرم تازه بود رو بیرون ریختم،هر ترسی،هر دلهره ای،و حتی لحظات از دست رفته ی خوش و شگفت انگیز.
    بهش گفتم که چقدر دلم برای دوست صمیمیم تنگ شده و اینکه چقدر نگرانش بودم.نمیدونستم چرا این کارو کردم.شاید این فقط نیازم به دوست بود،یه رفیق،پس حتی اگر مطمئن نبودم میتونم به کورین اعتماد کنم،تسلیم نیازم به حرف زدن با کسی شدم که ممکن بود منو بفهمه.
    تنها چیزی که در مورد اتفاقات توی سایه ی خون ازش پنهان کردم کاری بود که لوکاس با من کرد و تهدیدش که حق ندارم به احدی چیزی بگم.
    به خودم قول دادم که این مکالمه رو با کورین ادامه میدم.به خودم قول دادم که لوکاس نمیتونه از زیر بار مسئولیت کاری که انجام داده در بره.اون تقاص کاری که با من و گوئن کرد رو پس میده.
    رمان در حال ترجمه ی من : سایه ی خون آشام
    تشکرها barann, haniyeh, khademre, بوفچه, perrcy, saghar_190, amfoter, sarasadat, larosa, الهه آتش و20 دیگر از این پست تشکر کرده اند
    #31 ارسال شده در تاريخ 05-14-2016 در ساعت 03:55 PM

  3. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    فصل بیستم : درک



    لحظه ای که در باز شد سر پا ایستادم.وقتی هیبت دوست داشتنی سوفیا از در خارج شد نفسی از روی آسودگی کشیدم،با دیدن من یه لبخند دودل روی لباش شکل گرفت.فقط به خاطر حس آسودگی خالصی که داشتم دلم میخواست بغلش کنم و فقط ببوسمش،اما با این حسم جنگیدم تا نترسونمش.پس به عقب رفتم و گذاشتم که قدم برداره.

    شک دارم وقتی به طرفم اومد،دستمو گرفت،انگشتای باریک و قشنگش لای انگشتای من قرار گرفتن و قبل اینکه دستمو بلند کنه و یه بوسه ی نرم پشت دستم بزنه،از اثری که رو من داشت خبر داشته باشه.
    کاملا متوجه نبودم که چرا این کارو کرد،اما دلگرمم کرد که شاید هنوز اطراف من احساس امنیت میکنه،اینکه داشت انتخاب میکرد که بهم اعتماد کنه.این حرکت هم خجالتم میداد و هم تحت فشارم می گذاشت.واسه چند لحظه بهش نگاه کردم،تحت تاثیر منظره ی لکه های کک و مک روی گونه هاش و سرخی طبیعی روی اونها بودم.به چشم هام اجازه دادم تا روی ظرافت اجزای صورتش قفل بشن،در حالی که دستش رو میفشردم به هر ذره ازش عشق میورزیدم،گرمایی که پخش میکرد رو غنیمت میدونستم.


    مرور زیبایی های زندانی قشنگم قطع شد وقتی که کورین صداشو صاف کرد:"میشه خصوصی باهاتون صحبت کنم...شاهزاده؟"روی عنوانم تاکید کرد مثه اینکه یه متلک باشه.

    اخم کردم،متنفر بودم از اینکه باید دست سوفیا رو ول میکردم،اما کنجکاوی درباره ی اینکه جادوگر چی میخواد بگه رو من مسلط شد.
    به یه نگهبان اشاره کردم تا کنار سوفیا بمونه و بعد به طرف اون برگشتم.با یه زمزمه ی شوک زده پرسیدم:"تو حالت خوب میشه؟"


    سر تکون داد:"برو."


    وارد تالار کورین شدم و اون در رو پشت سرمون بست.کورین شروع به مشغول کردن خودش با وسایل توی اتاق کرد،که با توجه به بطری ها و ادویه ها و یادداشت کوچیکی که درباره ی اینکه چیکار کنه بود،اونجا بودن،احتمالا جایی بود که معجون هاشو درست میکرد،یا هر چیزی که اون وقتشو باهاش میگذروند.بهم یه نگاهی انداخت و لبخند زد، احتمالا بی صبری منو حس میکرد.


    -"باید بگم من اولش چیزی که شما در اون دیدید رو ندیدم.نمیفهمیدم چیه سوفیا کلیرمونت انقدر خاصه که شما رو به خودش جذب میکنه،اما الان می فهممش."



    به جلو خم شدم،چیزی که میخواست بگه واسم جالب شده بود.


    -"مطمئن نیستم،اما باور دارم اون شرایطی رو داره که دلم میخواد بیشتر درباره اش تحقیق کنم.میخوام که اون هر روز پیش من بیاد...زیاد طول نمیکشه.همه ی چیزی که میخوام یکی دو ساعت در روزه."


    من به جادوگر اعتماد کامل نداشتم،اما علاقه ی ناگهانیش به سوفیا کنجکاوم کرده بود:"چه شرایطی؟"


    -"لازم نیست نگران باشید.چیز مرگ آور یا نگران کننده ای نیست.اگر من درست بگم،به هر حال،پس شما یه دختر عالی پیدا کردید.تعداد زیادی مثل اون نیستن."


    اون چیزایی رو بهم میگفت که خودم میدونستم.شک داشتم کلا هیچکی مثه سوفیا باشه.بیشتر از اینکه میخواستم درباره ی "شرایطی" که سوفیا داشت بدونم،نگران مشکلی بودم که الان داشتیم.


    -"بهت گفت که کی این کارو کرده؟"


    -"ادعا میکنه که یادش نمیاد."


    -"باور میکنی؟ "


    کورین سرشو تکون داد:"نه.اون خیلی باهوشه،خیلی آگاه، که یادش نمونه.اون از یه چیزی داره محافظت میکنه...یه کسی."



    -"برای چی باید از کسی که اینکارو کرده محافظت کنه؟"


    -"شاید اون از کسی که بهش حمله کرده محافظت نمیکنه."کورین شونه اشو بالا انداخت و ایستاد،حالتی به صورتش گرفت که بهم بگه سرش شلوغه:"پیشنهاد میکنم حواست باشه که همیشه محافظت میشه.همچنین پیشنهاد میکنم با سوالایی مثه اینکه چه اتفاقی افتاده بمبارونش نکنی.اگه آماده باشه که بهت بگه ،کاملا مطمئنم که میگه.دستور دادن بهش رو فقط به خاطر اینکه تو حاکم این سرزمین لعنتی هستی و حرف تو قانونه بس کن.یه کاری کن احساس کنه حق انتخاب داره و اینجوری بهش احترام بزار!"


    میخواستم از خودم دفاع کنم،به کورین بگم که تا حالا سوفیا رو مجبور به انجام کاری که نمیخواست نکردم،اما میدونستم کورین سعی میکنه چی بگه.همچنین من با روش سوفیا ادای خواهش یا تشکر کردن رو در نمی آوردم.من با امر و دستور باهاش حرف میزدم،از ترس آشکارش از خودم سوءاستفاده میکردم تا همکاری کنه.به قانع کردن خودم درباره ی اینکه من آدم هارو با خون آشام ها برابر میدیدم ادامه دادم،درحالی که با سوفیا دقیقا اینجوری رفتار نمیکردم.من با اون مثه هر کس دیگه ای که تو سایه ی خون رفتار میکردم،رفتار کردم-یه زندانی،یه برده.
    قبل اینکه سرمو تکون بدم یه نگاه طولانی به کورین انداختم:"ممنونم.اون فردا بر میگرده..."به سمت در رفتم و دقیقا قبل اینکه دستگیره درو بگیرم و بازش کنم ایستادم:"اگر که،خودش بخواد ."میتونستم لبخند جادوگر رو حس کنم-شاید یه نشونه از تایید.


    -"روز خوبی داشته باشی،درک."
    رمان در حال ترجمه ی من : سایه ی خون آشام
    تشکرها farzi, khademre, amfoter, takshakh2838, milad22, perrcy, larosa, haniyeh, nayereh2, tahmiinee و16 دیگر از این پست تشکر کرده اند
    #32 ارسال شده در تاريخ 05-15-2016 در ساعت 05:29 PM

  4. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    فصل بیست و یکم : سوفیا




    لحظه ای که نگاهمون با هم برخورد کرد،اون به سمت دیگه ای نگاه کرد،انگار از چیزی شرمنده بود.در حقیقت...بامزه بود-کلمه ای که هیچوقت فکرشو هم نمیکردم برای توصیف درک استفاده اش کنم.در حینی که به آلاچیق میرفتیم،ساکت موند،غرق فکر،حتی یه بارم به طرف من نگاه نکرد.


    -"گفتی که میخوای بهم یاد بدی چجوری از خودم دفاع کنم..."

    بالاخره حرف زدم،تا سکوتو بشکنم،از دیواری که داشت بینمون درست میشد متنفر بودم.


    -"آره."سر تکون داد.بعد صبر کرد مثه اینکه به خودش بیاد:"اما اگر دوست نداری..."


    اخم کردم.از کی تا حالا به خواسته های من اهمیت میده؟ تصمیم گرفتم سرش جنجال درست نکنم.


    -"میخوام."


    سنگینی مکالمه امون داشت بهم فشار می آورد.دلم میخواست به زمانی برگردم که رابطه امون راحت و خودمونی بود،قبل اینکه همه چی اینقدر بد بشه.قبل اینکه لوکاس اتفاق بیافته.
    هنوز داشتم میلرزیدم،هنوز از کارایی که لوکاس میتونست انجام بده میترسیدم،اما غمگین موندن واقعا یکی از نقاط قوتم نبود.این یکی از تاثیرات اصلی بن روی من بود.اون هیچوقت بهم اجازه نمیداد افسوس بخورم.پس دستای درک رو گرفتم،به سرد بودنشون عادت کرده بودم،امیدوار بودم بتونم بهش بفهمونم اتفاقی که افتاد چیزی رو بین ما تغییر نداده.


    دستشو فشردم و پیشنهاد دادم:"اگه بزاری بقیه ی دخترا هم بیان دوست دارم انجامش بدم."


    این حرکتم انگار نرمترش کرد.وقتی یه نگاه پر محبت بهم انداخت شونه هاش رها شدن.


    سرشو تکون داد:"البته."


    بعد، از حرکت ایستاد و دو تا دستم رو توی دستاش گرفت.آهی کشید.به نظر میومد داشت هر کلمه ای رو که میخواست به زبون بیاره می سنجید.


    -"دارم فکر میکنم بهتره از این به بعد تو اتاق من بخوابی."


    یکه خوردم.بعد یه لبخند مسخره رو لبام شکل گرفت.


    -"فکر نمیکنی داریم یکم سریع پیش میریم؟"


    شوخی کردم،زیرچشمی بهش نگاه کردم.داشتم پیشنهادشو مسخره میکردم،اما حقیقت این بود که خودم یه فکر کاملا شرورانه تری در مورد بودن تو یه اتاق داشتم-بیشتر یه تخت مشترک-با یه خون آشام خونخوار.
    یه نگاه خنده دار بهم انداخت،احتمالا نمیدونست باید منو جدی بگیره یا نه.


    -"جدی میگم،سوفیا.من میفهمم که تو مرددی،اما قول میدم هیچ کاری باهات نداشته باشم.فقط میخوام مطمئن بشم تو امنیت داری."


    واقعا جلوی خودمو گرفتم که فکم نچسبه به زمین.آیا واقعا رضایت منو میخواست؟بهم دستور نمیداد که تو تختش بخوابم؟آیا ما از مرحله هیچ سوالی نپرس گذشته بودیم چون وای-اون-خیلی-سلطنتیه کلمه ای بود که قرار بود کل موجودیت منو توصیف کنه؟
    یکم بهش فکر کردم.حتی فکر برگشتن به اتاقم توی پنت هاوس حالمو بد میکرد.مطمئن نبودم باید به درک اعتماد کنم که سر قولش میمونه و سعی نمیکنه بپره رو من،اما بعد این راه حل تنها موندن تو اتاق، و احتمال اینکه لوکاس دوباره برگرده و نصفه شب از تختم بالا بیاد یه گزینه ی نه چندان جذابی بود.


    سرمو تکون دادم و تو چشمای آبی درخشانش نگاه کردم:"میتونم بهت اعتماد کنم،مگه نه ،درک؟"
    حالت صورتش و طرز جواب دادنش کافی بود تا بفهمم این موقعیت رو به شوخی نگرفته.


    تایید کرد:"آره ،سوفیا.میتونی."


    در روزهای بعدی،اون ثابت کرد که راست میگه.درک هیچوقت کاری نکرد یا چیزی نگفت که اطمینان منو خدشه دار کنه. خیلی حواسش بود که آیا خودم دلم میخواد کارایی رو که ازم میخواد انجام بدم،انجام بدم؟اما این واقعا تغییر بزرگی بود.در واقع اون شروع کرد به خواهش کردن.اولش اصن بهش نمیومد...تقریبا غیرطبیعی بود،اما با گذر زمان،ما خیلی به اینکه کنار هم باشیم عادت کردیم.یا حداقل ، من عادت کردم.
    روزها-یا تو موقعیت سایه ی خون-شب ها ، تکراری شدن.ما صبحونه میخوردیم و بعد اون ما رو به قلعه ی سرخ می آورد تا بهمون استفاده از اسلحه و دفاع در برابر خون آشام ها رو یاد بده.
    با وجود ترس فراوان خواهر و برادرش،اون بهمون یه میخ چوبی واسه خودمون داد.او،به هر حال،اکیدا بهمون هشدار داد که اینا فقط واسه دفاع شخصی ان نه چیزی دیگه.اگر اینارو واسه منظور دیگه ای استفاده کنیم،واسمون روشن کرد که خودش بدون هیچ صبری ما رو میکشه.این یه یادآور بود که خوی درنده و خطرآفرینش همچنان وجود داشت-اهمیتی نداشت که اطراف ما چقد آروم و محتاط بود.
    بعد جلسات تمرین امون،سم و کایل دخترارو به پنت هاوس میبردن تا نهار رو آماده کنن و درک منو پیش کورین میبرد.اصلا نمیدونستم زمانی که من دو ساعت تموم رو با کورین میگذرونم اون چیکار میکنه،اما راستش زیاد خودمو بخاطرش اذیت نمیکردم.تصمیم گرفتم وقتایی رو که با جادوگر میگذرونم غنیمت بشمرم.
    اون واقعا خیلی بهتر از بقیه ی روانشناسایی بود که قبلا مجبور بودم پیششون برم.زیاد طول نکشید تا تشخیص بده شرایط ذهنی من چجوریه.


    -"تو هیچکدوم از اختلالاتی که دکترا تشخیص دادن رو نداری ،سوفیا. "توضیح داد:"چیزی که تو داری معمولا با بقیه اختلالات اشتباه میشه،چون تشخیصش سخته،اما من صادقانه فکر میکنم که تو "بازداری نهفته سطح پایین" داری،که به اسم lli هم میشناسنش.بازداری نهفته به انسان اجازه میده به بقیه چیزا توجه نکنه تا بتونه رو موضوعات انتخابی خودش تمرکز کنه.این چیزیه که به ما اجازه میده با همه ی محرک های بیرونی و درونی همزمان مواجه نشیم. غیر از این،ظرفیت مغز خیلی زیاده.تو،به هر حال،زیاد درگیر بازداری نهفته نیستی.واسه همینه که تو از اتفاقای اطرافت کاملا آگاهی.تو نمیتونی همه چیو غیرفعال کنی و فقط رو یه موضوع تمرکز کنی.این میتونه سخت بشه،چون تو همیشه در برابر محرک های جدیدی قرار میگیری،" مکث کرد:"فکر میکنم این چیزیه که مادرت بهش مبتلا بود.اون نمیتونست کنترلش کنه...بنابراین،اتفاقی که براش افتاد..."


    لبمو گزیدم :"این یعنی ممکنه منم اونجوری بشم؟"


    -"بیشتر افرادی که lli دارن دیوونه میشن،سوفیا...مگر اینکه iq ات به اندازه کافی بالا باشه که بتونی از پسش بربیای.تو یکی از اون آدمای خوش شانسی.بیشتر کسایی که میتونن lli رو کنترل کنن سطح بالایی از حس همدردی دارن و معمولا خیلی از بقیه باهوش ترن.اونا نوابغ خلاقن."
    رمان در حال ترجمه ی من : سایه ی خون آشام
    تشکرها tahmiinee, aram deniz, سورنا۲۰۰۰, khademre, saghar_190, amfoter, perrcy, farzi, haniyeh, سازش و15 دیگر از این پست تشکر کرده اند
    #33 ارسال شده در تاريخ 05-16-2016 در ساعت 02:12 PM

  5. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    به این حرف با مسخره خندیدم.شک داشتم حتی یکم مثه یه نابغه ی خلاق باشم.با این حال،بیشتر حرفایی که کورین درباره ی lli زد ،معنی میداد.شاید واسه همین بود که انقدر با همه ی حواسم هماهنگ بودم.قبلا فکر میکردم همه همینجورین.شاید اشتباه میکردم.
    بعد جلساتم با کورین ،بقیه ی روزم رو با اشلی،پیگ و رزا میگذروندم.ما معمولا توسط چند تا نگهبان متفاوت محافظت میشدیم،اما سم و کایل رو از همه بیشتر دوست داشتیم.
    عصرایی که با اونا میگذروندیم بیشتر صرف کمک به من برای تموم کردن پروژه ی اتاق اضافه ای که درک تو پنت هاوس بهم داده بود میشد.ما بازم درباره ی فرار صحبت میکردیم،اما هیچ ایده ای نداشتیم که چطور انجامش بدیم،معمولا آخرش به یه ناامیدی بزرگ ختم میشد،پس سعی کردیم تا وقتی که ایده ای به ذهنمون نرسیده در موردش حرف نزنیم.اونا کلی درباره ی اون شب و اتفاقی که برام افتاد میپرسیدن.تمام سعی ام رو کردم تا جوابشونو ندم.نمیخواستم بترسونمشون.
    تصمیم گرفتم درک رو راضی کنم بزاره مراسم یادبودی برای گوئن بگیریم و بالاخره اجازه داد.این اولین مراسم یادبود برای یه انسان توی سایه ی خون بود.
    بیشتر وقتای شام رو تنهایی با درک میگذروندم.گاهی وقتا،درباره ی اتفاقاتی که بعد تنها گذاشتن من با کورین افتاد،صحبت میکرد.بیشتر اوقات،فقط گوش میداد.اون منو از اطلاعاتی که درباره ی تحقیقات روی قتل گوئن به دست میاورد، باخبر میکرد.راستش فکر میکنم اونم به لوکاس مشکوک بود؛فقط نمیتونست قبولش کنه.این قضیه فقط نظرم درباره ی اینکه وفاداری اش رو با گفتن این موضوع امتحان نکنم، قوی تر میکرد.
    بالاخره بعد از گذشت چند روز،تونستم بهش استفاده از موبایل رو یاد بدم.اون یکی واسه خودم بهم داد و اولین چیزی که امتحان کردم زنگ زدن به بن بود.ظاهرا،هر چیزی که سایه ی خون رو پنهان میکرد جلوی بیرون رفتن تماس ها و پیام ها از جزیره رو هم میگرفت.کورا هر کی که بوده،به خاطر امنیت بالای سایه ی خون هم بهش احترام میذاشتم و هم ازش بدم میومد.
    اگه بخاطر لوکاس نبود،میتونستم صادقانه بگم از زندگی کردن تو سایه ی خون داشت خوشم میومد.با حجم زیادی از محافظت که درک تمام شب از من میکرد دسترسی لوکاس به من سخت تر شده بود،اما بازم لحظاتی بود که منو تنها و بی محافظ گیر میاورد.لوکاس هیچوقت بیخیال یادآوری اینکه یه روزی واسه اون میشم ،نمیشد.
    هیچ دیداری و برخوردی با اون نبود که بعدش نلرزمو حالم بد نشه.با تک تک تار و پود وجودم ازش متنفر بودم.انگار اونم اینو میدونست و این دونستن کل قضیه رو واسش سرگرم کننده تر میکرد.
    نهایتا این درک بود که به زندگی کردن تو سایه ی خون ارزش می بخشید.واسه شبایی که باهاش بودم ارزش زیادی قائل بودم.بیشتر وقتمون رو درحالی میگذروندیم که من یه تکنولوژی جدید رو بهش معرفی میکردم،هر دفعه یکی.معرفی دوربین بهش واقعا جالب بود.شب رو با عکس گرفتن از همدیگه و بیشتر با خوش گذرونی کردن گذروندیم.اون شب اولین باری بود که صدای خنده اش رو میشنیدم.
    زندگی تو سایه ی خون کم کم روتین میشد و زندگی قبلیم که ازم گرفته شده بود به نظر متعلق به یه زمان دیگه میومد.بیشتر اوقات درباره ی دخترا و اینکه چیکار میکردن نگران بودم اما انگار داشتن قبول میکردن که از این به بعد زندگیشون اینجوریه.اتفاقایی که می افتاد شامل بیرون رفتن ما از پنت هاوس و به مناطقی که اجازه اشو داشتیم بود تا ببینیم بقیه ی خون آشام ها با برده های انسان اشون چجوری رفتار میکنن.مشخصا به نفعمون بود که تحت نظر درک بودیم.
    بازم شب هایی بود که درک درحالی که از هدیه ی ویوین یا ادای احترام بقیه ی خون آشام ها تغذیه کرده بود،به خونه برمیگشت.سعی میکردم درباره اش صحبت نکنم.فهمیدم که هر چی کمتر بدونم،بهتره-هم واسه اون و هم خودم.
    بالاخره زمانی رسید که کارمو که دوس دارم بهش اتاق آفتاب بگم،تموم کردم.بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم طول کشید،اما حسابی هیجان زده بودم تا به درک نشونش بدم.
    هیچوقت قیافه اشو وقتی در رو باز کردم و چراغارو روشن،فراموش نمیکنم.


    -"تو بهم گفته بودی که پونصد ساله نور خورشیدو ندیدی." توضیح دادم:"از نگاهت میتونم قسم بخورم که دلتنگش بودی."


    -"پس اینکارو کردی؟"

    به اطراف اتاق نگاه کرد،یه منظره ی زیبای ساحل شنی که روی دیوار نقاشی شده بود،آینه های بزرگی روی اون یکی دیوار بودن تا اتاق رو روشن تر کنن و نوری که توسط نورهای LED مخفی روی سقف و دیوارها به وجود میومد رو انعکاس بدن.وسط سقف یه بام خورشید بود،بیشتر از لامپ های led روی یه پنجره شیشه ای درست شده بود،که توهم وجود نور خورشید رو توی اتاق به وجود میاورد.
    ما اسباب و وسایل بیرون از خونه رو انتخاب کردیم تا بیشتر حال و هوای فضای بیرون رو داشته باشیم.


    به درک لبخند زدم:"فقط کار من نبود.ویوین خیلی خوشحال تر بود تا وسایلی که نیاز داشتیم رو واسمون فراهم کنه.دخترا و سم و کایل هم کمک کردن.فک کنم فقط تو دلتنگ نور خورشید نبودی،پس بخاطر ایده ای که بهم دادی ممنونم."


    در کمال تعجب،به آرومی منو روبروی خودش کشید.دستام رو گفت و اونارو روی شونه اش و دور گردنش گذاشت.بعد کمر منو گرفت و یه رقص آروم رو شروع کرد.


    یادآوری کردم:"آهنگ نداریم."


    لبخند زد:"توی سرم،سوفیا،همیشه موسیقی هست."


    فکرش واسم جالب بود:"باید جالب باشه.مثه این میمونه که تو همیشه موسیقی پس زمینه خودت رو داشته باشی."


    تایید کرد،و بهم لبخند زد:"دقیقا."


    بعد منو نزدیکتر کشید و یه بوسه ی نرم روی پیشونیم زد.بوسه ی بعدیش رو روی گونه ام،بعد گوشه ی لبم.میدونستم میخواد منو ببوسه و اگر با خودم صادق باشم،میخواستم اتفاق بیافته،اما پسش زدم.


    -"متاسفم...من...من نمیتونم."


    انتظار داشتم بپرسه چرا و یا اصرار کنه یا خودشو تحمیل کنه.در عوض،فقط سرشو تکون داد و به سمت دیگه ای نگاه کرد:"متوجهم."


    به یه دلایلی،این موضوع ناراحتم کرد.چجوری میتونست بفهمه وقتی خودم نمیفهمیدم؟ بعد متوجه شدم اینکه منو شکننده و لطیف میدید چقد آزارم میده.باعث میشد احساس ضعیف بودن کنم،اما این حقیقت رو که آماده ی بوسه نبودم عوض نمیکرد.اون شب،دقیقا قبل اینکه بتونم به یه خواب آروم فرو برم،فهمیدم چرا.واسه این بود که مطمئن بودم اگر یه بار دیگه اینجوری جلوش وا بدم،اگه تسلیم اون بوسه میشدم،نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم که عاشقش نشم.اگر یه موقع به خودم اجازه بدم که عاشق درک نوواک بشم،مطمئن بودم که واسه همیشه زندانی سایه ی خون میشم.
    رمان در حال ترجمه ی من : سایه ی خون آشام
    تشکرها perrcy, amfoter, saghar_190, khademre, farzi, ss136, Yalda33, مهشید, haniyeh, Sima30ma و12 دیگر از این پست تشکر کرده اند
    #34 ارسال شده در تاريخ 05-17-2016 در ساعت 05:33 PM

  6. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    فصل بیست و دوم : درک




    درحالیکه بهش نگاه میکردم که کنارم میخوابید اتفاق توی اتاق خورشید ذهنم رو مشغول کرده بود.وقتی سعی کردم ببوسمش عقب کشید.اگر هر زن دیگه ای بود،صبر نمیکردم و به زور اون بوسه رو ازش میگرفتم.اما اون سوفیا بود.اون هر زنی نبود.
    میخواستم که منو بخواد،اما بعد همه ی چیزایی که دیده،بعد همه ی اتفاقایی که واسش افتاده،نمیتونستم بخاطر پس زدن من سرزنشش کنم.متوجه بودم،اما این حقیقت رو که چقد واسم دردناک بود،تغییر نمیداد.
    روی تخت جابجا شد،پتو اش از روش کنار رفت،و یه مقدار زیادی از پوست نرم ساق پاش رو نشون داد.دلم به هم پیچید و به سختی آب دهانم رو قورت دادم.شب ها با سوفیا یجور شکنجه بودن.اینکه پیش خودت داشته باشیش،زیبا و خیلی نزدیک به خودم،همیشه یادم مینداخت که چقد میخوامش.لباس خوابش بیشتر مواقع جابجا میشد و گردن و شونه هاش رو نشون میداد،واقعا التماسم میکرد که یه گاز بزنم.
    از تخت بلند شدم،مطمئن نبودم چه احساسی بهش دارم.فکر کردن به خطری که باهاش مواجه بود حالم رو بد میکرد. قاتل گوئن هنوز پیدا نشده بود،در حالی که تو ذهنم،میدونستم کیه.فقط جرئت نمیکردم قبولش کنم.وقتی به سمت پنجره های بزرگی که به بالکن باز میشدن و منظره ی فوق العاده ی پایین آلاچیق رو نشون میدادن رفتم،احساس بد آشنایی توی دلم پیچید.
    شب به سیاهی کلاغ بود،هیچ ردی از مهتاب جایی دیده نمیشد.منم درونم احساس تاریکی ای مثه تاریکی شب داشتم.یادم افتاد که صبح زود لوکاس رو دیده بودم که تو گوش سوفیا چیزی رو زمزمه میکرد.متوجه شدم که کل بدنش چحوری میلرزید و چجوری آشکارانه سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه.هیچ کاری درباره اش نکردم.تظاهر کردم که چیزی ندیدم.
    وقتی سوفیا دنبالم اومد،مثه خودم رفتار کرد.انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده.لبخند زد و دستمو گرفت.بهم گفت که یه غافلگیری برام داره.موهای قرمز آتشین اش و لبخند تابان اش من رو بیشتر از چیزی که اتاق خورشید میتونست ،یاد نور خورشید می انداخت.


    -"درک؟" سوفیا از پشت سرم
    خرخر کرد:"تو اصن میخوابی؟"


    سرمو تکون دادم و برگشتم:"نه به اندازه ی تو."


    نفسم با دیدن چشمای سبزش که اونجوری بهم خیره شده بودن،بند اومد.حس یه پسری رو داشتم که برای اولین بار با اولین عشقش صحبت میکنه.سوفیا همیشه باعث میشد حس دیوونگی کنم.
    وقتی به سمتش رفتم،یه نگاه غمگین جای لبخندشو گرفت.لبه ی تخت نشستم و پهلوش رو نوازش کردم.


    -"هی...چیزی شده؟"


    دستشو رو دستم گذاشت،انگشتای ظریفش رو روی پوستم کشید.این حرکتش موجی از سرما رو به کل بدنم فرستاد.نگاهامون واسه یه لحظه با هم برخورد کردن،هیچی غیر از اینکه اونو پیش خودم داشته باشم اهمیت نداشت.تو اون لحظه متوجه شدم که من حتی نمیتونم زندگی رو بدون اون تصور کنم.به خاطر نگهداشتنش اونجا،حس گناه و خودخواهی کردم،حتی با وجود اینکه زندگیش تو خطر بود،اما واسه خودم دلیل آوردم که راه دیگه ای نبود.


    زمزمه کرد:"چی تو ذهنته، درک؟"


    -"تو..." دلیلی ندیدم که دروغ بگم:"...اینکه نمیتونم زندگی رو بدون تو تصور کنم."


    روی تخت نشست و دستش رو روی گردنم کشید.هیچ تنشی نبود،هیچ تشویشی بینمون نبود.ما وقتی پیش بقیه بودیم چیزی بروز نمیدادیم،اما تنهایی،یه حس آشنایی بود،یه ریتم،تقریبا یه رقص بین ما.این یکی از دلایلی بود که باعث میشد حس کنم خیلی...شاخصم.


    -"نمیدونم اگه این واست معنی ای داره،"شروع به حرف زدن کرد،بعد مکث کرد انگار میخواست حسابی حرفاشو بسنجه.از درون به این کارش خندیدم.اینکه کلمه ای از بین لبهای شیرینش بیرون بیاد و به من منظوری نداشته باشه،خیلی کمیاب بود.


    با چرب زبونی گفتم:"چی؟"


    شک دارم متوجه باشه حرفی که بعدش زد چه قدر ناراحتم کرد.


    -"از لحظه ای که اینجا اومدم،همیشه دلم میخواست که فرار کنم و به خونه برگردم،اما درک..." یه بوسه ی نرم روی گونه ام کاشت :"...تو باعث شدی احساس کنم تو خونه ام."


    خونه.اون حرفا و همه ی احساساتی که بهم وارد کرد از لحظه ای که از میون لباش خارج شد تا صبح روز بعد که روی کاناپه ی توی هال نشستم،داشت توی ذهنم میچرخید،چشمام به یکی از اعضای اشراف-کلودیا،افتاد،یه خون آشام زن هوسران و بی ارزش که تونسته بود برادر و پدرم رو قانع کنه که اون بیشترین علاقه رو به خانواده ی ما داره.
    من هنوز درباره ی انگیزه ی اصلیش مطمئن نبودم.قبل خوابیدنم،اون بیشتر از یک تلاش برای ایجاد رابطه با من کرد.به نظرم اون خیلی جذاب و زیبا بود،به همون اندازه هم نفرت انگیز.با این حال،اون درخواست توجه از من کرد و دلیلی نداشت که این یکی رو رد کنم.
    به سختی میتونستم بشنوم چی میگه-چاپلوسی های بی معنی که واسم هیچ ارزشی نداشتن،چون ذهنم با سوفیا و حرفای دیشبش پر شده بود. آیا منطورش این بود که دلیل اینکه دوست داشت توی سایه بمونه من بودم؟
    کلودیا تازه وراجی اش رو تموم کرده بود و منتظر جواب من بود.یه منسب اجتماعی.با توجه به اینکه من واقعا گوش نمیکردم و حقیقتا هیچی از حرفاش رو نشنیده بودم،به سادگی از سر تا پا بهش نگاه کردم و هر چیزی رو که درباره اش ور ور کرده بود نادیده گرفتم.


    نظر دادم :"میبینم که حسابی به خودت رسیدی،کلودیا،" متوجه لباس طراحی شده اش و جلوه ی تجملاتی اش که اونو دربرگرفته بود شده بودم.


    لبخند زد:"اینا همش بخاطر شماست،اینطور نیست،شاهزاده ی من؟"


    ازش پرسیدم:"بیا درمورد چیزای بی اهمیت حرف نزنیم،میشه؟چرا میخواستی منو ببینی؟"


    مشتاق بودم که هر چه سریعتر از دستش خلاص شم و به کارای خودم برسم.
    لحظه ای به مرد جوانی که مشت سرش کنار در ایستاده بود نگاه کردم،منتظرش بود.بلوند،چشمای خاکستری،خوش هیکل-دقیقا همون تیپی که کلودیا خیلی دوست داشت.فکم سفت شد،یادم افتاد که چرا شدیدا از بودن اطراف خون آشامی که حداقل سی سال ازم بزرگتر بود،متنفر بودم،با این که اون اوایل هفده سالگیش تبدیل شده بود.


    مژه های بلند کلودیا در حالی که سر جاش صاف می شد به هم خوردن:"غیر از اینکه میخواستم هدیه امو به شاهزاده ی عزیزم بدم،البته،من خیلی کنجکاوم."


    -"درباره ی چی کنجکاوی؟"


    -"منظورتون کنجکاوی درباره ی کیه.خب،من درباره ی سوگلی زیبا و موقرمزتون زیاد شنیدم.کنجکاو بودم بدونم چجور دختری تونسته تنهایی دل درک نوواک رو به دست بیاره؟"

    اخم کردم.علاقه ی کلودیا به سوفیا دقیقا چیزی نبود که بخوام ازش خوشحال بشم.قبل اینکه بتونم دهنمو باز کنم تا جواب بدم،به هر حال،صدای خنده ی سوفیا رو از بیرون شنیدم.اون و دخترا واسه قدم زدن بیرون رفته بودن،و سم و کایل همراهیشون میکردن.به نظر میومد اوقات خوشی رو میگذرونن-یه حسی که واقعا نمیفهمیدمش با توجه به اینکه وقتی بلند شدم چجوری دلم به هم پیچید.
    ملاقات سوفیا و کلودیا چیزی نبود که مشتاق اتفاق افتادنش باشم.خیلی دیر بود،به هر حال،چون سوفیا همون لحظه از در جلویی وارد شد،یه لبخند رو صورتش،با درخشش شادی توی چشمای سبزش.
    کلودیا بلند شد،چرخید و از سرتاپای سوفیا رو بررسی کرد.


    با حسادت گفت:"پس اینه."


    انگار که این به اندازه ی کافی بد نباشه،یه چیز ناجور دیگه ای درباره ی موقعیتمون شروع به اذیت کردنم کرد.جدا از نگاه تحقیرآمیزی که کلودیا به سوفیا داشت،شوک زیادی که تو صورت سوفیا موقع دیدن برده ی کلودیا به وجود اومد،آزارم میداد.


    درحالی که اشک چشماش رو پر میکرد،نفس نفس زد:"بن،"


    همون اندازه از شوک زدگی تو صورت پسره با دیدن سوفیا به وجود اومد.رنگ صورتش از نگرانی آمیخته با ترس پرید و حالت معمولی چند لحظه پیشش رو عوض کرد.سوفیا بغلش کرد و اونم متقابلا بغلش کرد.همینکه اون چونه اش رو روی بالای سرش گذاشت،به سمتم نگاه کرد.میتونستم تقریبا تهدید ها و سرزنش هایی رو که به من میگفت بشنوم.
    مشخص بود که نگران سوفیا است،اینکه نگران بود که من ممکنه چه بلایی سر سوفیا آورده باشم.یه پوزخند کنایه آمیز روی صورت کلودیا درحالی که به تجدید دیدار برده ی خودش و من نگاه میکرد،شکل گرفت.


    -"جالبه.واقعا خیلی جالبه."


    همونجا ایستادم،نمیدونستم باید چیکارکنم.یا چه فکری کنم.اما مطمئن بودم چیزی که داشتم جلوی چشمام میدیدم،دلیل سوفیا برای ترک سایه ی خون واسه همیشه بود که بغلش کرده بود.
    رمان در حال ترجمه ی من : سایه ی خون آشام
    تشکرها مهشید, haniyeh, saghar_190, perrcy, amfoter, farzi, Sima30ma, ss136, larosa, tahmiinee و12 دیگر از این پست تشکر کرده اند
    #35 ارسال شده در تاريخ 05-18-2016 در ساعت 04:31 PM

  7. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    فصل بیست و سوم : سوفیا






    وقتی تو آغوش قوی بن فرو رفتم و محکم بغلم کرد حس سرما تو ستون فقراتم پیچید.خیلی سوالا توی ذهنم بود،کلی آشفتگی به خاطر اتفاقاتی که از سر گذرونده بود.نمیدونستم باید خوشحال باشم یا بترسم که اونو تو جایی مثه سایه ی خون میدیدم.


    -"با همه ی احترامی که واستون قائلم،شاهزاده ی نازنینم،" مهمون درک با تن صدایی که هیچی جز اغوا کردن رو به یادم نمینداخت خرخر کرد:"من خوشم نمیاد بقیه ی دخترا چیزی رو که واسه منه لمس کنن،و از نگاه شما،باید بگم شک دارم شما هم از این منظره خوشتون بیاد."


    تونستم لرزش بدن بن رو لحظه ای که اون حرف میزد حس کنم.فکر کردن به اتفاقاتی که واسش ممکن بود در طول مدت حضورش تو سایه بیافتن،حالمو بد میکرد.میخواستم حرف بزنم،یه چیزی بهش بگم،حداقل یکی از سوالایی که تو ذهنم شناور بودن رو ازش بپرسم،اما میدونستم لحظه ای که تلاشی کنم،نمیتونم جلوی گریه کردنمو بگیرم.دلم میخواست نگهش دارم،اما دو تامونم میدونستیم که باید همدیگه رو رها کنیم.
    ادامه دادن به کارمون هیچی جز دردسر نبود...واسه هر دومون،پس با بی میلی از هم جدا شدیم و بی حرکت جلوی مرد و زنی که ما رو زندانی کرده بودن ایستادیم.


    درک پرسید :" این کیه ،سوفیا؟ "


    متوجه لرزش توی صداش شدم:"یه دوست."


    مهمون بلوند خوشگلش با این سوال چینی به بینیش انداخت:"فقط یه دوست؟!"


    درحالی که صدام با ریزش اشک هام میشکست جواب دادم:"بهترین دوستی که تا الان داشتم."


    درک درحالی که نگاهش روی من ثابت بود ،حرف زد:"یه کاری واسم انجام بده،کلودیا،میشه؟"


    حالت روی صورتش رو درک نمیکردم.نمیدونستم آیا اذیتش کردم یا نه.بخاطر یه دلایلی،دلم واسش رفت.احساس میکردم باید بهش اطمینان بدم حضور بن در اینجا هیچ چیزی رو بین ما تغییر نمیده،اما این یه دروغ بود.این همه چیو تغییر داده بود.یادم اومد که دیشب بهش چی گفته بودم-اینکه اون باعث میشد حس کنم تو خونه ام.
    هیچوقت طرز نگاهش به خودم رو بعد حرفی که زدم،فراموش نمیکنم-انگار که خیلی واسش مهم باشم.جوری که این مرد قوی و قدرتمند میتونست بهم نگاه کنه تحت تاثیرم قرار میداد،حس میکردم من کسی ام که قدرت داره و اون کسی هست که زیر سلطه منه و آسیب پذیره.
    وقتی کنار بن ایستادم،و نگرانش بودم،یه نگاهی به اربابی که احساس عمیقی بهش پیدا کرده بودم انداختم و شروع به فکر کردم.آیا میتونم دل درک رو بشکنم؟وقتی متوجه شدم کلودیا چقد بد بهم نگاه میکنه از مونولوگ درونی خودم بیرون پریدم.


    -"بله،سرورم؟چه کاری میتونم واستون انجام بدم؟"


    درک به سمتش رفت،و دستش رو از پشت درحالی که به خودش میچسبوندش، روی کمرش کشید.کلودیا نتونست شادی توی چشماش رو پنهون کنه و طوری به من نگاه کرد که انگار یه چیزی رو از من برده.دلم به هم پیچید.غریبترین حس رو موقعی که درک داشت زن دیگه ای رو مثه این لمس میکرد،داشتم.
    دقیقا مثه حسی بود که وقتی بن رو توی ساحل با تانیا دیدم،اما این متفاوت بود...شدیدتر...دردناک تر.از قبول کردنش متنفر بودم،اما حسودیم میشد.میخواستم تسلیم فکر عجولانه ی غیرعقلانی ام بشم و یه سیلی به درک بزنم و موهای کلودیا رو از سرش بکنم،اما این فقط دردسرو بیشتر میکرد پس به یه سمت دیگه نگاه کردم.
    چیزی که درک بعدش گفت تمام راه حل هام که شامل محل نذاشتن بهش میشد رو از بین برد.


    -"همونطور که قبلا میدونستی،کلودیا،سوفیا ی نازنین خیلی واسم عزیز شده،و به نظر میاد اون از برده ی تو خیلی خوشش میاد.تو اومدی که به من هدیه بدی،مگه نه؟"


    صورت کلودیا در هم رفت:"درسته."


    -"اگه این پسر رو بهم بدی خیلی خوشحالم میکنی.برده ی من،گوئن،همونطور که شنیدی اخیرا به قتل رسیده...من یکی دیگه نیاز دارم."


    کلودیا سعی کرد مخالفت کنه:"مطمئنا خیلیای دیگه هستن...من شمارو خیلی خوب میشناسم که بدونم شما طوری که بقیه به مردای جوون علاقه دارن،علاقه ای ندارین."


    دستای درک کمرش رو فشار دادن،دقیقا دم گوشش حرف میزد:"همینطور که گفتم،سوفیا واقعا ازش خوشش میاد.من کس دیگه ای رو نمیخوام،چون این کسیه که سوفیا میخواد.هر چی که اونو خوشحال کنه،منم خوشحال میکنه.جرئت داری که این درخواست منو رد کنی،کلودیا
    ؟"


    کلودیا درک رو کنار زد و صاف ایستاد،انگار میخواست وقار کافی به دست بیاره ولی شک داشتم که بتونه.ما همه مون میدونستیم که رد کردن چیزی که درک میخواست ممکن بود منجر به مرگش بشه.اون شاهزاده اش بود،و چیزی جز یه برده نمیخواست.هیچ دلیلی نداشت که بگه نه.اخم کرد و قبل اینکه با شهوت بی حدی به بن نگاه کنه،یه چشم غره به سمت من شلیک کرد.
    به سمت بن رفت و با پشت دستش صورتش رو نوازش کرد.بهم نگاه کرد و روی پنجه هاش ایستاد و لب های بن رو بوسید:"من این یکی رو دوست داشتم،اما من بیشتر از چیزی که بدونم باهاش کار دارم."


    از طرز سفت شدن ماهیچه هاش موقع بوسیده شدنش،مشخص بود که بن ازش متنفره.به بن نگاه کردم و فکر کردم که اونم همونطوری که من از لوکاس متنفرم از اون متنفره.حس بدی که داشتم از بین رفت.حتی فکر کردن به اتفاقاتی که تو سایه ی خون واسه بن افتاده بود رو رد میکردم.


    کلودیا برای آخرین بار به درک نگاه کرد:"من هیچوقت نمیتونم درخواست شما رو رد کنم،شاهزاده عزیز.من به زودی دوباره ملاقاتتون میکنم."


    بعد رفت،وقتی به خونه اش برمیگشت سرخوردگی توی صورتش موج میزد.
    با رفتن اون،دستای بن رو گرفتم و دوباره بغلش کردم.به درک نگاه کردم و با لبام ادای تشکر رو درآوردم.سرشو تکون داد و به زور لبخند زد.با وجود بن،احساس گیجی میکردم،چون درحالی که مشتاق دیدن بهترین دوستم بودم،چیزی که بیشتر از همه حس میکردم این بود که چقد درک رو بخاطر کاری که کرد دوست داشتم.بن رو محکم بغلم نگه داشتم انگار امید داشتم که اگر به اندازه ی کافی محکم نگهش دارم دوباره بهش علاقه مند میشم.


    بن توی گوشم گفت:"ازش متنفرم،از همه شون متنفرم."


    محکم تر بغلش کردم:"نگران نباش ،بن.تو الان جات خوبه.درک هر دومون رو امن نگه میداره."


    -"احمق نباش،سوفیا. ما باید قبل از اینکه اون تصمیم بگیره ازت خسته شده و هردومون رو بکشه از اینجا بریم."


    این حرف حالمو بد کرد.چه اتفاقی میافته اگه درک بفهمه من شخص خاصی نیستم...و تصمیم بگیره که ازم خسته شده؟میخواستم باور کنم که همچین چیزی هیچوقت اتفاق نمی افته،اما بن همیشه یه راهی پیدا میکرد تا با حرفاش تحت تاثیرم قرار بده.نگاه نگرانی به درک انداختم.این حسو داشتم که انگار همین الان از دستش دادم.
    رمان در حال ترجمه ی من : سایه ی خون آشام
    تشکرها khademre, saghar_190, amfoter, farzi, diba65, nayereh2, haniyeh, Sima30ma, الهه آتش, ss136 و19 دیگر از این پست تشکر کرده اند
    #36 ارسال شده در تاريخ 05-19-2016 در ساعت 04:37 PM

  8. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    فصل بیست و چهارم : درک




    از تنشی که وجود داشت متنفر بودم.از وقتی که سوفیا به اتاق من اومده،من و اون به طور طبیعی یه حس آشنایی نسبت به هم دیگه پیدا کردیم.هیچ موضوع ناراحت کننده ای پیش نیومد.انگار هر دومون میدونستیم که چجوری با هم کنار بیایم.البته،وقتایی بود که خیلی دلم میخواست تا یه قلپ از خونشو بنوشم،اما چیزی نبود که یه لیوان خون حلش نکنه.
    با این حال،شبی که بن اومد،انگار با هم غریبه شدیم.اون اتاق بزرگ یهویی واسمون تنگ شد.هر نوع هماهنگی که در طول زمان بهش رسیده بودیم کاملا ناپدید شد.او با گذشت هر دقیقه از بین انگشتای من لیز میخورد و از دستم میرفت.
    در نهایت،درحالی که رو لبه ی تخت مینشستم و کاملا قصد غرق شدن تو یه کتاب رو داشتم،اون سمت خودش دراز کشیده بود.کسی که بالاخره سکوت رو شکست خودش بود.


    -"ممنونم،درک.واسه کاری که انجام دادی."


    اصلا دلم نمیخواست در مورد اون پسر حرف بزنم،پس تشکرش رو نادیده گرفتم و موضوع رو عوض کردم.


    -"لوکاس دنبالت اومده بود.چی بهت گفت؟"


    -"هیچی،" خیلی سریع جواب داد:"برادرتو که میشناسی...حرفای بی معنی زیاد میزنه."


    -"با توجه به عکس العملت،چیزی که گفت به نظر بی معنی نمیومد."


    یادم افتاد که کورین درباره ی شرایط روانی سوفیا و اینکه امکان نداره اتفاقات اون شبی که بهش حمله شد رو فراموش کرده باشه ،چی گفت.


    -"آیا اون بهت آسیب زده،سوفیا؟"


    جواب نداد:"اهمیتی نداره."


    -"منظورت چیه اهمیتی نداره؟"به روتختی چنگ زدم،متعجب بودم چرا سوالایی میپرسم که نمیدونم باید چجوری بهشون واکنش نشون بدم."آسیب زده؟"


    سوفیا روی تخت نشست و مچ دستمو گرفت.


    -"چرا اینجوری میکنی؟دیدی که منو لوکاس خیلی بحث میکنیم."


    -"بحث؟این کاریه که با لوکاس میکنی؟"


    میدونستم غیرعقلانی و بی منطق شده بودم،اما تصویر بغل کردن سوفیا و بن به همه ی عقل و منطق توی ذهنم داشت آتیش میزد.


    -" رابطه ای بین تو و برادرم بوده،سوفیا؟ ''


    -"من و لوکاس؟!" با غرش اینو از بین دندونای به هم ساییده اش گفت،انگار این چندش آورترین چیزی بوده که تا حالا شنیده:"این دیوونگیه،درک.من هیچوقت..."


    سریع حرکت کردم،و به پشت روی تخت خوابوندمش.سریعا مچ دستاشو گرفتم و با یه دستم بالای سرش نگهشون داشتم و روی تخت زانو زدم و پاهام رو دو طرف پهلوش گذاشتم.


    چشماش پر سوال و گرد شد:"چیکار میکنی؟"با یه صدای شکسته و آروم پرسید. "صبر کن!نکن..."


    فکش رو نه چندان آروم ،گرفتم.این اولین بار بعد از اولین دیدارمون و حمله ام بهش بود که اینجوری تهدیدش میکردم.احساس میکردم دارم از دستش میدم و این ورای تحمل من بود.میخواستم یکم به تحمل برسم و این غیرمنطقی بود،من داشتم آشفتگیم رو سر اون خالی میکردم.


    -"تو مال منی،سوفیا.خیلی چیزا بینمون تغییر کرده،اما این نه."


    جواب نداد.به جاش،طوری نگاه کرد که خیلی وقت بود نکرده بود. با ترس بهم نگاه کرد.این نگاه منو از فوران خشم دیوانه وارم بیدار کرد.ولش کردم و از روش پا شدم،احساس میکردم مزخرف ترین آدمی ام که تا حالا رو زمین قدم گذاشته.حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم.حتی نمیتونستم باهاش تو یه اتاق بمونم.من لیاقتشو نداشتم.
    میدونستم وقتی یادش انداختم که این حقیقت که اون مال منه تغییری نکرده،داشتم دروغ میگفتم.مهم نیست چه کارای درخشان مردونه ای میتونستم برای ترسوندنش انجام بدم،من حقیقتو میدونستم.اون دیگه مال من نبود.در واقع،دقیقا برعکس بود.یجورایی در طول مدتی که باهاش گذروندم،من مال اون شده بودم.
    رمان در حال ترجمه ی من : سایه ی خون آشام
    تشکرها نوران, khademre, Yalda33, larosa, haniyeh, farzi, Jjnm, الهه آتش, perrcy, SARGOOL90 و14 دیگر از این پست تشکر کرده اند
    #37 ارسال شده در تاريخ 06-01-2016 در ساعت 07:50 PM

  9. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    فصل بیست و پنجم : سوفیا


    هیچ کلمه ای نمیتونه میزان شوک زدگی منو از کاری که درک کرد توضیح بده.ازش بعید بود همچین کاری بکنه و من نمیفهمیدم چطور میتونست چنین کاری بکنه و چرا.تردید ذهنمو پر کرده بود.
    بن راست میگفت؟آیا درک داشت از من خسته میشد؟
    تا مدتی بعد از اینکه از روم بلند شد و از اتاق رفت بیرون به...نمیدونم کجا،بی حرکت بودم.میلرزیدم،مطمئن نبودم باید چه برداشتی از اتفاقی که افتاد داشته باشم.تمام حس امنیتی که از بودن توی اون اتاق بهم دست میداد شروع به محو شدن کرد و خودم رو ترسیده دیدم.بعد از یه زمان طولانی خود کاوی،متوجه شدم با این که بخاطر تهدیدش ازش رنجیده بودم،بیشتر از هر حس دیگه ای نگران درک بودم.
    کاری که کرد شبیه خودش نبود و این حقیقت که میتونه همچین کاری بکنه...چیزی جز اینکه یه چیزی غلطه،به ذهنم نمیرسید.به دلیل عصبانیتش فکر کردم.اون فکر میکنه رابطه ای بین منو لوکاس هست.میخواستم واسش توضیح بدم که ممکن نیست حقیقت داشته باشه،اما چطوری باید میگفتم؟
    میخواستم ذهنمو از این جریانات خالی کنم،پس از تخت بلند شدم،یه ربدشامبر سفید ابریشمی رو لباس خواب نخی که داشتم،پوشیدم.افکار نگران کننده به ذهنم هجوم می آوردن،به سمت اتاقی رفتم که خاطره ی لبخند درک رو داشت،رقص با آهنگی که فقط تو ذهن درک پخش میشد،بوسه ای که خیلی دلم میخواست،اما نمیتونستم اجازه بدم اتفاق بیافته.
    به اتاق خورشید رفتم و وقتی بن رو دیدم که با لذت کامل و مجذوبیت آشکار وسط اتاق ایستاده،تعجب کردم.بعد اینکه درک "مالک" بن شد،ما بقیه ی روز رو با هم گذروندیم-تا وقتی که باید به اتاق درک میرفتم تا یکم بخوابم.درواقع بن پیشنهاد کرد که باهاش بمونم،اما ناامیدش کردم،قبول نکردم.
    میدونستم که لوکاس باید امشب حمله کنه،اگر پیش بن پیدام میکرد فقط بن رو تو خطر مینداختم.زمانی که با بن گذروندم ناجور و زورکی به نظرم اومد.سایه ی خون یجوری تغییرش داده بود و میدونستم نمیتونم کامل بفهممش.حرف زیادی بینمون رد و بدل نشد.فقط خودمونو با پیش هم بودن راضی نگه داشتیم. میدونستم اون هم سوالای خودش رو از من داره،و منم سوالای خودمو،اما حدس میزنم هر دومون از شنیدن جواب سوالامون میترسیدیم.
    میدونستم من میترسیدم.نمیدونستم چجوری باید تحملش کنم اگه بن درباره ی یه تجربه ی بد ،تو سایه ی خون ،حرف میزد.من حتی نمیدونستم میتونم بهش بگم که لوکاس منو تو چه مخمصه ای انداخته و چرا نمیتونم در این مورد به درک چیزی بگم یا نه.با این وجود،دیدن صورت آروم و پر از لذت اش وقتی اتاق خورشید رو تماشا میکرد منظره ی دوست داشتنی ای بود.


    غافلگیرش کردم:"ما بهش میگیم اتاق خورشید،خودم اتاق رو طراحی کردم.خوشت میاد؟"


    به داخل اتاق قدم گذاشتم،لبخند زدم،سعی کردم اتفاقی که بین خودمو درک افتاده بود رو فراموش کنم.نمیتونستم حس غرورم رو وقتی صورت بن و اینکه چقدر شیفته ی خطای دیدش از تابش آفتاب توی اتاق بود رو دیدم، انکار کنم.منو یاد واکنش درک انداخت وقتی که به این اتاق آوردمش و یجورایی حس میکردم با بودن با بن دارم به درک خیانت میکنم.


    بن بدون اینکه شیفتگی اش رو پنهان کنه پرسید :"تو این کارو کردی؟سوفیا،این...فوق العاده است."


    وقتی نقاشی دیواری ساحل رو دید آهی کشید .


    -"حاضرم هر چیزی رو بدم تا دوباره خورشیدو ببینم...اینجا و تاریکی اش...این اتاق یه پناهگاهه.چی باعث شد به فکرش بیافتی؟"


    لبمو گزیدم و بهش زل زدم.خیلی دلم میخواست ازش بپرسم چجوری اومده به سایه ی خون،چند وقته اینجاست،چه اتفاقایی واسش افتاده، اما هنوزم کاملا مطمئن نبودم که آمادگی شنیدن همه اش رو داشته باشم،پس به جاش شروع به حرف زدن درباره ی اتاق خورشید کردم.

    -"درک بهم گفت که پونصد ساله خورشید رو ندیده.میتونم قسم بخورم دلش واسش تنگ شده بود،اینجوری به این ایده رسیدم،و ..."


    بن دستش رو از روی نقاشی دیواری ای که داشت لمس میکرد و تحسین،برداشت.انگار که آوردن اسم درک و اینکه تو این ایده ی خلاقانه نقش داشته یهویی نقاشی رو بی جلوه کرد.


    با ناباوری پرسید:"پس تو این کارو واسه اون کردی؟"


    -"خب،آره..."تایید کردم:"اون-و خودم هم دلتنگ خورشید بودم." سعی کردم صدام رو سرزنده تر کنم تا جو رو سبک تر کنم.از اینکه مکالمه داشت به کجا ختم میشد خوشم نمیومد.


    با صدایی متهم کننده و تند گفت:"چطور میتونی کاری واسش انجام بدی؟واسه هر کسی از گونه ی اونا؟تو برده ی اونی،سوفیا.چطور میتونی باهاش زندگی کنی؟"


    واسه همه ی سوالایی که ازم میپرسید جواب نداشتم.چی میتونستم بگم؟که درک فرق داره؟که اون مثه بقیه نیست؟
    رمان در حال ترجمه ی من : سایه ی خون آشام
    #38 ارسال شده در تاريخ 06-05-2016 در ساعت 07:40 PM

  10. پرنیان امینی آواتار ها
    پرنیان امینی

    Feb 2016
    82
    امتیازها
    1,008
    سطح
    8
    امتیازها: 1,008, سطح: 8
    تمام شدن سطح: 29%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 142
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    همه ی چیزی که میدونستم این بود که در طی هفته هایی که اینجا گذروندم،درک تبدیل به مهم ترین شخص برای من شده بود.حتی بعد کاری که انجام داد،و مهم نیست که چقدر ناراحت و گیجم کرده بود،من هنوزم نمیتونستم دید بدی نسبت به درک داشته باشم.نه بعد همه ی چیزایی که از سر گذروندیم.چجوری میتونستم حتی شروع کنم اینو واسه بن توضیح بدم؟دستامو از پشت دور کمر بن حلقه کردم،امیدوار بودم بتونم ذهنشو از خون آشام ها منحرف کنم همونقدر که خودم میخواستم به درک فکر نکنم.


    -"بیا فعلا فراموششون کنیم،میشه لطفا؟خیلی دلم برات تنگ شده بود."


    -"من نمیتونم همینطوری فراموش کنم سوفی.نمیدونی اون کلودیا ی هرزه چه بلاهایی سرم آورده."


    صداش خش دار بود.خسته.شکسته.تلخ.هیچ غمی نبود.فقط نفرت.کاملا متفاوت از بن من-خوشحال-و-خوش-شانسم ای که میشناختم.برگشت تا روبروم باشه،کینه و تلخی توی چشمای آبی اش شعله میزد.

    -"هیچوقت فکرشو نمیکردم که اون تو باشی-دختری که کلودیا درباره اش چرت و پرت میگفت،انسانی که قلب شاهزاده ی خون آشام رو دزدیده.شاید نتونی بفهمی چقدر آزارم میده که ببینم تو هم زندانی شدی،اینکه این موجودات هر طور که بخوان میتونن نابودت کنن.و بعد همه ی اینها،یجورایی انگار عاشقش شدی."


    آب دهانمو به سختی قورت دادم.عاشقش بشم؟با درک؟نمیتونستم به خودم دروغ بگم.میدونستم من تو خطر عاشقش شدنم،اما اگر اون اتفاق افتاده باشه...حتی اگر واقعا عاشقش شده باشم هنوز کاملا ازش مطمئن نبودم.احساس کردم نیاز نداشتم از خودم در برابر هر چیزی که با درک داشتم پیش بن دفاع کنم،و همینطور خودمم نمیخواستم،پس به جاش روی بن تمرکز کردم.میدونستم راه فراری از این مکالمه نیست.پس یه نفس عمیق کشیدم و خودمو برای بدترین ها آماده کردم.


    -"چه اتفاقی برات افتاده بن؟چجوری اومدی اینجا؟اون (کلودیا)با تو چیکار کرده؟"


    قبل اینکه بن یه نفس عمیق بکشه و شروع به توضیح دادن بکنه مکث بلندی کرد.


    -"شب تولدت تو به ویلا برنگشتی.خیلی نگران بودم.منتظرت موندم و وقتی غروب شد و تو هنوز نیومده بودی،شروع کردم به دنبالت گشتن .اونموقع بود که پیدام کرد.اون منو به پنت هاوسش برد و از همون موقع اینجام.این اولین باره که بعد تلاشم برای فرار بهم اجازه میده بیام بیرون."


    وقتی به این فکر کردم که تلاشش برای فرار چه دردسری براش درست کرده خیلی نگران شدم.اصلا نمیدونستم که چقد خوش شانسم که با درک هستم.


    -"تو...تو سعی کردی فرار کنی؟چه اتفاقی افتاد؟"


    به لبخند تلخ روی لباش شکل گرفت:"خودت ببینش."


    تی شرت سفید پشمیش رو در آورد.با دیدن منظره ی روبروم نفسم بند اومد،اشک از چشمام سرازیر شد،و دستم رو جلوی دهانم گرفتم.نیم تنه ی بالاییش به طور کامل از زخم هایی که پشت سر هم بریده شده بودن پوشیده شده بود.وقتی انگشتم رو روی یکیشون کشیدم به شدت لرزیدم.


    -"چطوری تونستی تحملش کنی بن؟"


    -"این آخرین مرحله ی شکنجه اس که میبینی.اون یه خنجر استفاده کرد تا زخمیم کنه،به اندازه ی کافی عمیق تا جاش بمونه،اما به اندازه ی کافی کم عمق که آسیب داخلی ایجاد نکنه.تو دو مرحله ی اول شکنجه،منو به حدی که تبدیل به یه تیکه گوشت خونی بشم گاز گرفت و مجبورم کرد تا خونشو بنوشم تا ترمیم بشم و دوباره شکنجه ام کنه."


    تمام سعیمو کردم که بالا نیارم.اشکام از روی گونه هام سرازیر شده بودن،از اتفاقی که پشت سر گذاشته بود وحشت کرده بودم.


    -"این موجودات شیطانی و خونخوارن،سوفیا. همه اشون.اینا به همون اندازه که زندگی ندارن وجدان هم ندارن.شاید فکر کنی که این شاهزاده اشون یه جایی تو اعماق وجودش قلب داره،اما نداره،سوفیا.اهمیتی نداره چجوری ازت مراقبت کرده،در هر صورت یه خون آشام باقی میمونه.و هر دفعه که بهت نگاه میکنه،یه زن جوان زیبا میبینه که میتونه دندون هاشو توی گوشتش فرو کنه."


    و هنوز...نکرده.مهم نیس چقدر وسوسه شده بود،اون هیچوقت تسلیم نشد.به بهترین دوستم نگاه کردم،میخواستم باهاش موافقت کنم،اما بازم وجدان درونیم رو دیدم که میخواست از درک دفاع کنه.باعث میشد حس کنم گناهکارم،چون بعد همه ی چیزایی که بن پشت سر گذاشته،به نظ میومد لیاقتشو داره که من طرفش باشم،اما تمام چیزی که میتونستم بهش فکر کنم لبخند روی صورت درک بود و طرز نگاهش به خودم وقتی میخواست منو ببوسه.اهمیتی نداشت چقدر سعی میکردم به یادم بیارم،دفعاتی که میتونستم زندانبانم رو بد ببینم،متوجه میشدم که همچین چیزی در من نیست که درک رو خونخوار و وحشی ببینه...بخاطر اینکه این چیزی نبود که اون بود.


    "نمیتونم بخاطر طرز فکرت سرزنشت کنم،کلودیا واقعا اینجوریه،" این مصالحه ای با دوستم برای راضی کردنش بود که به فکرم رسید.


    -"اما تو فکر میکنی که شاهزاده اینطور نیست؟"


    -"درک ضعف های خودشو داره،اما اون اصلا خونخوار نیست. "


    بن با دستای بزرگش دور صورتم رو گرفت و یه بوسه رو پیشونیم زد و جواب داد:"اشتباه میکنی سوفیا، و بخاطر خودت،امیدوارم بتونیم قبل اینکه خود واقعیش رو نشون بده یه راه فرار از اینجا پیدا کنیم."


    -"خب ،خب،خب... اینجا چی داریم؟"


    انگار فکرایی که بن توی سرم مینداخت به اندازه ی کافی غیرقابل تحمل نبودن که صدای نفرین شده ی لوکاس هم بهش اضافه شد.


    -"تو یه دختر گستاخی سوفیا.به اندازه ی کافی از دیدن اینکه درک لمست میکنه متنفرم،اما حالا این؟"


    حتی قبل اینکه بتونم یه جواب آماده کنم،لوکاس منو بن رو به دیوار چسبوند،دستای قدرتمندش از رو گردنمون، دوتامون رو هم ثابت نگه داشته بود.چشم لوکاس به بن افتاد.


    -"اگه این برده ی کلودیا نیست...تو همونی نبودی که موقع ملاقات منو معشوقه ات ازمون پذیرایی میکرد؟"

    بن به سختی سعی کرد از زیر دست لوکاس بیرون بیاد.به هر حال،هر دومون میدونستیم اونقدری قدرت نداشت که بتونه آسیبی به لوکاس بزنه.


    -"به آلاچیق خوش اومدی ،پسر،"لوکاس غرید،شکست بن تو در رفتن از چنگش سرگرمش میکرد.

    -"اولین درسی که باید یاد بگیری اینه که هیچوقت چیزی رو که مال منه لمس نمیکنی.حتی اگر برادر من فکر میکنه هنوزم اینو داره،سوفیا مال منه."


    بن تو صورتش تف کرد:"سوفیا نه مال توئه نه برادرت.اون با منه."


    یه نگاه غافلگیرانه به سمتش انداختم،نمیدونستم باید دقیقا چه برداشتی از حرفش داشته باشم.وقت زیادی نداشتم که به حرفی که زد فکر کنم،چون بخاطر اهانت بن،لوکاس عصبانی شد و غرید و بن رو به سمت دیگه ی اتاق پرت کرد.سر بن به دیوار خورد و اون بی هوش روی زمین افتاد.
    جیغ بلندی کشیدم و سعی کردم به سمت بن برم،اما چنگال سرد لوکاس عقب نگهم داشت.نگاه دیوانه وار لوکاس به من افتاد.


    -"فکر میکنم وقتشه چیزیو که میخواستم ازت بگیرم.به اندازه ی کافی گذشته.موافقی،سوفیا؟"
    رمان در حال ترجمه ی من : سایه ی خون آشام
    تشکرها amfoter, نوران, farzi, larosa, melis, A.N.A, الهه آتش, milad22, سورنا۲۰۰۰, Sima30ma و10 دیگر از این پست تشکر کرده اند
    #39 ارسال شده در تاريخ 06-12-2016 در ساعت 10:48 PM

  11. رویی آواتار ها
    رویی
    Sep 2016
    1
    امتیازها
    12
    سطح
    1
    امتیازها: 12, سطح: 1
    تمام شدن سطح: 23%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 38
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    سلام جلد دوم سایه خون آشام را نمی تونم دانلود کنم
    #40 ارسال شده در تاريخ 09-03-2016 در ساعت 05:51 PM

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Designed With Cooperation

Of Creatively & VBIran

Single Sign On provided by vBSSO