کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

موضوع: تیم ترجمه دریم رایز: رمان عاشقانه ی آوای آرچر (تاپیک ارائه)

  1. H.A.M.I.D _ICE آواتار ها
    H.A.M.I.D _ICE


    مدیر انجمن فناوری اطلاعات
    Jun 2012
    اصفهان
    1,299
    امتیازها
    10,568
    سطح
    31
    امتیازها: 10,568, سطح: 31
    تمام شدن سطح: 3%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 682
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 9 تاپیک

    تیم ترجمه دریم رایز: رمان عاشقانه ی آوای آرچر (تاپیک ارائه)

    پر فروش ترین کتاب نیویورک تایمز و وال استریت.




    با امتیاز
    4.5
    از 5 در اکثر لیستا به عنوان یکی
    از بهترین
    کتاب های عاشقانه قرار گرفته.
    همچنین اکثر کاربرا هم 4 یا 5 ستاره به این کتاب دادند.
    برای نمایش کاور
    [مهمانان عزیز خواش آمدید/کاربران عضو شده شما میتوانید قبل از پاسخ دادن لینک ها را ببینیدبرای ثبت نام اینجا را کلیک کنید]
    کنید
    سعی بر اینه که هفته ی یک فصل ارائه بشه.
    لینک گودریدرز و مشخصات کتاب:
    [مهمانان عزیز خواش آمدید/کاربران عضو شده شما میتوانید قبل از پاسخ دادن لینک ها را ببینیدبرای ثبت نام اینجا را کلیک کنید]

    خلاصه ی کتاب:

    خلاصه: وقتی بری پریسکات به شهر آرام پلیون می رسد، امیدوار است بالاخره آرامشی که در جستجویش بود را پیدا کند. درست همان روز اول آرچر هیل، مردی منزوی و گوشه گیر زندگی او را برهم می زند.آوای آرچر داستان زندگی زنیست که در بند خاطرات شبی ترسناک اسیر شده و داستان مردیست که عشقش می تواند کلید آزادی آن زن باشد. زندگی مردی خاموش و بی صدا که با زخمی جانکاه و طاقت فرسا دست و پنجه نرم می کند و زنی که به او کمک می کند تا صدایش را پیدا کند. داستانی از رنج، سرنوشت و قدرت دگرگون کننده ی عشق.

    ویراستار:صبا ایمانی
    مترجم:حمید احمدی
    به قول یکی از خوانندگان کتاب:


    دانلود فصل اول از پرتال:
    [مهمانان عزیز خواش آمدید/کاربران عضو شده شما میتوانید قبل از پاسخ دادن لینک ها را ببینیدبرای ثبت نام اینجا را کلیک کنید]
    هشدار:

    این کتاب تنها به افراد بزرگسال پیشنهاد می شود.
    نکته ی مهم:
    از این به بعد کتاب به صورت پست به پست ترجمه میشه و بعد از اتمام فصل برای دانلود قرار می گیره.
    نسخه ی پست به پست دارای سانسور خواهد بود.
    نسخه ی فصل به فصل سانسور نخواهد شد.
    تاپیک گفت و گو:
    [مهمانان عزیز خواش آمدید/کاربران عضو شده شما میتوانید قبل از پاسخ دادن لینک ها را ببینیدبرای ثبت نام اینجا را کلیک کنید]
    #1 ارسال شده در تاريخ 02-03-2016 در ساعت 05:09 PM

  2. H.A.M.I.D _ICE آواتار ها
    H.A.M.I.D _ICE


    مدیر انجمن فناوری اطلاعات
    Jun 2012
    اصفهان
    1,299
    امتیازها
    10,568
    سطح
    31
    امتیازها: 10,568, سطح: 31
    تمام شدن سطح: 3%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 682
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 9 تاپیک
    فصل اول
    آرچر – هفت سالگی، آپریل
    «دستمو بگیر! هواتو دارم.» واقعا مهربانانه گفتم. وقتی که هلیکوپتر درحال بلند شدن بود دوک دست اسنیک آیز رو گرفت. سعی می‌کردم تا جایی که می‌تونستم ساکت بازی کنم... مامانم دوباره قرص خورده بود و منم نمی‌خواستم اونو که تو اتاقش خوابیده، بیدار کنم. بهم گفت که توی تخت همراه باهاش کارتون تماشا کنم و منم تا یه مدت همین کار رو کردم، اما وقتی دیدم خوابه، اومدم طبقه پایین که با اسباب بازی‌های جی آی جو بازی کنم.
    هلکوپتر فرود اومده و افرادم پریدن بیرون و دویدن زیر صندلی‌ای که یه حوله روش گذاشته بودم تا یه مخفیگاه زیرزمینی درست کنم. دوباره هلکوپتر رو با صدای هوپ، هوپ، هوپ برداشتم و از زمین بلند کردم. ای کاش می‌تونستم یه بشکن بزنم و به یه هلکوپتر واقعی تبدیلش کنم. بعد مادرم رو می‌ذاشم توش و از اینجا دور می‌شدیم.... دور از اون، دور از اون چشمای سیاه و اشکای مادرم. تا زمانی که از اون دور بودیم، اهمیت نمی‌دادم کارمون به کجا می‌کشید.
    خزیدم توی مخفیگاهم و چند دقیقه بعد، شنیدم که در جلویی باز و بسته شد، و بعد قدم هایی سنگین رو شنیدم که در سرسرا قدم برمی‌داشت و تا ته راهرو و جایی که داشتم بازی می‌کردم، می‌اومد. زیرچشمی نگاه کردم و یک جفت کفش سیاه درخشان و پارچه ای که می‌دونستم مال پاچه‌ی شلوار یونیفرمه، دیدم.
    با گفتن «عمو کانر!» با نهایت سرعتی که می‌تونستم چهار دست و پا بیرون اومدم. وقتی که زانو زد خودمو توی آغوشش انداختم، حواسمو جمع کردم که از اون طرفی که اسلحه و چراغ قوه ی پلیسش را نگه می‌داشت، دور بمونم.
    «هی، مرد کوچک» درحالی که منو توی آغوشش می‌فشرد، گفت:« قهرمان نجات بخش من چه طوره؟»
    «خوب. مخفی گاه زیرزمینی ای که ساختمو می‌بینی؟» در حالی که تکیه می‌دادم با افتخار به پشت شونه‌ام جایی که سنگر رو با پتوها و حوله‌ها ساخته بودم اشاره کردم. خیلی باحال بود. عمو کانر خندید و به پشت سرم نگاه کرد."حتما نگاش می‌کنم. کارتو خوب انجام دادی آرچر. هیچ وقت یه سنگر به نفوذناپذیری این یکی ندیدم" چشمک زد و لبخندش بزرگ تر شد.
    نیشخند زدم و پرسیدم:« می‌خوای باهام بازی کنی؟»
    با خنده موهامو به هم ریخت.« الان نه رفیق. بعدا، باشه؟ مامانت کجاست؟»
    آویزون شدن صورتمو حس کردم:«ام، اون زیاد حالش خوب نیست. پایین خوابیده.» به صورت و چشمای طلایی قهوه‌ای عمو کانر نگاه کردم. تصویری که ناگهان به ذهنم هجوم آورد، آسمون قبل از طوفان بود....تاریک و یجورایی ترسناک. کمی به سمت عقب رفتم، اما به محض اینکه اینکار رو کردم، چشم‌های عمو کانر متوجهش شد و دوباره منو به سمت خودش کشید و بغل کرد.
    گفت «چیزی نیست، آرچر،چیزی نیست.» منو از آغوشش جدا کرد و درحالی که چشم هاشو روی صورتم حرکت می‌داد، بازوهام رو نگه داشت. بهش لبخند زدم و اونم درجواب خندید.
    «لبخند مادرتو داری، می دونستی؟»
    لبخندم بزرگتر شد. خنده‌ی مادرم رو دوست داشتم....گرم و زیبا بود و باعث می‌شد عشقش رو احساس کنم.
    سرم رو پایین انداختم و گفتم.« اما من شبیه بابامم.» همه می گفتن ظاهر بی نقصی دارم.
    برای یه دقیقه فقط بهم نگاه می‌کرد، انگار می‌خواست یه چیزی بگه، اما بعد نظرش رو عوض کرد.«خب، چیز خوبیه رفیق. پدرست شیطون خوشتیپیه» بهم لبخند زد، اما لبخند به چشماش نرسید. بهش نگاه کردم و آرزو کردم که ای کاش شبیه عمو کانر بودم. مامانم یه بار بهم گفت که اون خوشتیپ ترین مردیه که در تمام طول زندگیش دیده. اما بعد جوری به نظر رسید که انگار خودشو گناهکار می‌دونه، جوری که انگار نباید اینو می گفت. حدس زدم، احتمالا به خاطر این که اون پدرم نبود. به علاوه این که عمو کانر یه افسر پلیس بود...یه قهرمان. دلم می‌‌خواست وقتی بزرگ شدم شبیه اون باشم.
    عمو کانر بلند شد.« می‌رم ببینم مادرت بیداره یا نه. با اکشن فیگورات بازی کن و من یه دقیقه دیگه کارم تموم میشه. باشه رفیق؟»
    سرمو تکون دادم: «باشه.» موهام رو بهم ریخت و بعد به سمت پله ها قدم برداشت. دو دقیقه صبر کردم و بعد بی صدا دنبالش رفتم. از کنار قدم برمی‌داشتم و نرده پلکان رو نگه داشته بودم تا منو جلو ببره. می‌دونستم که چه طور توی این خونه بی سر و صدا باشم. مهم بود که بدونم چه طور توی این خونه بی سر و صدا باشم.
    وقتی که به نوک پله ها رسیدم، بیرون اتاق مادرم گوش ایستادم. در فقط به اندازه‌ی یه شکاف باز بود، اما همون هم کافی بود.
    صدای لطیف مادرم گفت: «حالم خوبه کانر. جدی می گم.»
    از بین دندان‌های به هم فشرده اش گفت: «حالت خوب نیست، آلیسا،» صداش آخر جمله طوری قطع شد که منو ترسوند.
    «یا عیسی. می‌خوام بکشمش. دیگه بسه لیز. دیگه نمی‌تونم این شکنجه هر روزه رو تحمل کنم. ممکنه فکر کنی تو سزاوار اینی، اما آرچر نیست.» سه کلمه ی آخر رو جوری به بیرون پرتاب کرد که متوجه سفت شدن فکش شدم، درست همونطور که قبلا هم دیدم. معمولا، وقتی پدرم اون اطراف بود.
    ویرایش توسط H.A.M.I.D _ICE : 02-03-2016 در ساعت 05:15 PM
    #2 ارسال شده در تاريخ 02-03-2016 در ساعت 05:09 PM

  3. H.A.M.I.D _ICE آواتار ها
    H.A.M.I.D _ICE


    مدیر انجمن فناوری اطلاعات
    Jun 2012
    اصفهان
    1,299
    امتیازها
    10,568
    سطح
    31
    امتیازها: 10,568, سطح: 31
    تمام شدن سطح: 3%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 682
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 9 تاپیک
    برای چند دقیقه، قبل از این که عمو کانر دوباره حرف بزنه، چیزی جز گریه ی آروم مادرم رو نشنیدم.
    این دفعه، صداش عجیب به نظر می‌اومد.
    «می‌خوای بدونی اون همین حالا کجاست؟ از بار خارج شد و با پتی نلسون رفت خونه. از شنبه تا حالا به سه روش توی تریلر دختره کارشو ساخته. رفتم نزدیک از توی ماشینم هم می‌تونستم صداشو بشنوم.»
    «خدایا، کانر.» صدای مادرم خفه شد.«می خوای این ماجرا رو بدتر.....»
    «نه!» داد زد و من ناگهانی پریدم. «نه،»این بار آروم تر گفت.«من دارم سعی می‌کنم مجبورت کنم ببینی که کافیه. کافیه. اگه فکر می‌کنی باید تاوان بدی، دادی. نمی فهمی؟ هیچ وقت بهش باور نداشتی، اما به خاطر اون جروبحث، ببین تو... تاوانشو دادی. خیلی وقته که دادی. الانم هممون داریم تاوان می دیم. لعنتی، می خوای بدونی وقتی صداهایی که از یدک کش بیرون میومد رو می شنیدم چه احساسی داشتم؟ می‌خواستم اونجا رو منفجر کنم و اون لعنتی رو به خاطر تحقیر کردنت و بی احترامی بهت با اون کارش تا می خوره بزنم. لعنت به همشون، من باید خوشحال باشم که اون با یکی غیر از توئه، هر کسی جز زنی که من اونقدر دوستش دارم،..............اما در عوض، به خاطرش احساس تهوع کردم. نهوع لیز، تهوع از این که اون باهات درست رفتار نمی‌کنه، حتی اگه درست رفتار کردنش یعنی این که من هرگز نمی‌تونم تو رو دوباره داشته باشم.»
    برای دو دقیقه اتاق ساکت بود، می‌خواستم زیرچشمی داخل رو دید بزنم؛ اما نکردم.
    همه‌ی چیزی که شنیدم گریه ی آرام مادرم و خش خشی ناچیز بود.
    بالاخره، عمو کانر با صدایی آروم و نجیب بود ادامه داد:« بذار از اینجا ببرمت، عزیزم. خواهش می‌کنم لیز. بذار از تو و آرچر محافظت کنم. خواهش می کنم.» صداش پر از چیزی بود که اسمی براش نمی شناختم. نفس عمیقی کشیدم. می خواست از اینجا ببرتمون؟
    مامانم به آرومی پرسید: «توری چی میشه؟»
    چند ثانیه طول کشید تا عمو کانر جواب بده:« به توری گفتم که دارم می‌رم. اون باید می‌دونست. به هر حال برای سال ها ما هیچ نوع ازدواج واقعی ای نداشتیم. باید درک بکنه.»
    مامانم با صدایی ترسیده گفت:« نمی کنه کانر. درک نمی کنه. یه کاری می‌کنه که حتی باهامون همراه بشه .همیشه ازم متنفر بود.»
    «آلیزا، ما دیگه بچه نیستیم. این در مورد یه چشم و هم چشمی لعنتی نیست. این درباره‌ی زندگی واقعیه. این درمورد منه که دوستت دارم. این درباره ی ماست که لیاقت یه زندگی کنار همو داریم. این درمورد من، تو و آرچره.»
    مامانم به آرومی پرسید:« و تراویس؟»
    یه توقف به وجود اومد:« توری رو یه کاریش می کنم. لازم نیست نگرانش باشی.»
    سکوت بیشتری وجود داشت، و بعد مامانم گفت:«کارت ،شهر.....»
    «آلیزا» عمو کانر با صدای آرومش گفت: "به هیچ کدومش اهمیت نمی‌دم. اگه تو نباشی، چیزی اهمیت نداره. تاحالا نمی‌دونستی؟ از کارم استعفا می دم، زمین رو می فروشم. ما یه زندگی رو شروع می کنیم، عزیزم. یه کم شادی پیدا می کنیم. دور از اینجا....دور از این مکان. جایی که می تونیم بهش بگیم مال خودمون. عزیزم،اینو نمی خوای؟ بگو که می خوای.»
    سکوت بیشتری بود. فقط صداهای ملایمی رو شنیدم، انگار داشتن همو می بوسیدن. قبلا اونا رو در حال بوسیدن وقتی که مادرم نمی‌دونست دارم مثل الان تماشاشون می‌کنم، دیده بودم. می دونستم که غلط بود... مامانا قرار نبود مردایی رو ببوسن که شوهرشون نبودند. اما اینم می‌دونستم که قرار نبود پدرا مست بیان خونه و به صورت زناشون سیلی بزنن، و قرار نبود مامانا با نگاه لطیفی که مامانم همیشه وقتی با عمو کانر هست داره، به عموها نگاه کنن. همه چیز درهم برهم و گیج کننده شده بود و نمیدونستم که چطور باید این چیزها رو درک کنم. برای همین با نگاه کردن بهشون سعی میکردم بفهمم.
    بالاخره، بعد مدتی طولانی، مادرم با صدایی زمزمه وار که به سختی می شنیدمش گفت:«باشه کانر. از اینجا ببرمون. ببرمون یه جای دور، خیلی دور. من و تو و آرچر. بیا یه کم خوشی پیدا کنیم. من اینو می خوام. تو رو می خوام. تو تنها کسی هستی که من همیشه می خواستم.»
    صدای عمو کانر رو شنیدم که بین نفس های سنگینش می گفت:« لیز... لیز... لیزِ من...»
    یواشکی دور شدم و بدون اینکه صدایی ایجاد کنم از پله ها پایین رفتم.
    پایان فصل اول
    ویرایش توسط H.A.M.I.D _ICE : 02-03-2016 در ساعت 05:15 PM
    #3 ارسال شده در تاريخ 02-03-2016 در ساعت 05:10 PM

  4. H.A.M.I.D _ICE آواتار ها
    H.A.M.I.D _ICE


    مدیر انجمن فناوری اطلاعات
    Jun 2012
    اصفهان
    1,299
    امتیازها
    10,568
    سطح
    31
    امتیازها: 10,568, سطح: 31
    تمام شدن سطح: 3%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 682
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 9 تاپیک
    شروع فصل دوم

    بری
    کوله پشتیم رو روی شونم انداختم، کیف حمل سگ کوچیک رو از روی صندلی مسافر برداشتم و در ماشین رو پشت سرم بستم. یک دقیقه بی حرکت ایستادم و فقط به صدای جیرجیرک‌های صبحگاهی که اطرافم اکو می‌شد گوش دادم، و تقریبا، اما نه کاملا، در صدای خش خش نرم برگ درختان که با وزش باد تکون می‌خوردند غرق شدم. آسمان بالای سرم آبی روشن بود و می تونستم درخشش کمی از آب دریاچه رو از میون کلبه‌های مقابلم ببینم. با چشمایی باریک شده به کلبه‌ی سفیدی نگاه کردم، کلبه‌ای که هنوز تابلوی کوچکی که اعلام می‌کرد برای اجاره رو جلوی پنجره‌اش داشت. واضح بود که قدیمیه و کمی فرسوده، اما افسونی داشت که بی درنگ جذبم کرد. می‌تونستم تصور کنم که هنگام غروب توی ایوان کوچیکش نشستم، به درختایی که اطرافمو در برگرفتن و با وزش باد تکون می‌خورن و ماهی که روی دریاچه‌ی پشت سرم می‌تابه نگاه می‌کنم، و بوی کاج و آب دریاچه رو توی هوا استشمام می‌کنم. لبخندی با خودم زدم. امیدوار بودم داخلش هم جذاب باشه، یا حداقل یه کم تمیز.
    با مهربونی پرسیدم:« تو چی فکر می‌کنی، فیبی؟» فیبی از داخل کیف با رضایت خرخر کرد.
    گفتم:« آره، منم همین طور فکر می‌کنم.»
    یه سدان بزرگ کنار فولکس واگن کوچک من توقف کرد و یه مرد بزرگ و تاس ازش بیرون اومد و به سمتم قدم برداشت.
    ـ بری پرسکات؟
    ـ خودمم.
    لبخند زدم و چند قدم جلو رفتم و باهاش دست دادم: « ممنون که توی این مدت کم اومدین ملاقاتم، آقای کانیک.»
    بهم لبخند زد:« لطفا جرج صدام کنید.» و به سمت کلبه حرکت کرد. با هرقدممون گرد و خاک و برگ‌های سوزنی شکل کاج به هوا بلند می‌شد.
    ـ مشکلی برای ملاقاتت نداشتم. الان بازنشسته‌ام و برنامه‌ای ندارم که بخوام بهش برسم. پس اشکالی نداره.
    از سه پله‌ی چوبی بالا رفتیم و وارد ایوان کوچیک خانه شدیم. یه دسته کلید از جیبش درآورد و بینشون دنبال یه کلید گشت.
    درحالی که کلید رو توی قفل می‌کرد و در رو به سمت جلو هل می‌داد گفت:« بفرما.» به محض وارد شدن و نگاه به اطراف بوی خاک و کپک ملایمی بهم خوشامد گفت.
    ـ همسرم اغلب تا جایی که بشه میاد اینجا و یه کم گردگیری و نظافت اساسی می‌کنه، اما همینطور که می‌بینی یه تمیزکاری سریع و سرسری بوده. نورما به خاطر آرتروز مفصل رون پاش دیگه مثل قبل نمی‌تونه به اینجا برسه. کل تابستون اینجا خالی بوده.
    بهش لبخند زدم و گفتم:« مشکلی نیست.» و کیف فیبی رو کنار در گذاشتم گذاشتم و جلو رفتم و به آشپزخونه نگاه کردم. داخل چیزی بیشتر از یه نظافت اساسی لازم داشت... یه چیزی مثل یه خونه تکونی کامل می‌خواست. اما فورا عاشقش شدم. منحصر به فرد و مسحور کننده بود. وقتی چندتا ملافه رو کنار زدم اسباب و اثاثیه‌ای دیدم که قدیمی بودن ولی با سلیقه‌ چیده شده بودند. کف چوبی اتاق از تخته چوب‌های پهن و ساده‌ی زیبایی ساخته شده بود و رنگ آمیزی‌ دیوارها ظریف و آرامش بخش بود.
    وسایل آشپزخونه کهنه‌تر بود، اما من به یه آشپزخونه‌ی آنچنانی هم احتیاج نداشتم، مطمئن نبودم که اصلا دلم بخواد دوباره آشپزی کنم.
    آقای کانیک شروع به حرف زدن کرد.« اتاق خواب و حموم اون پشت هستن و...»
    حرفش رو قطع کردم:« می‌گیرمش.» بعد خندیدم و سرم رو یه کم تکون دادمو گفتم :« منظورم اینه که اگه هنوز امکانش هست و شما مشکلی ندارین می‌گیرمش.»



    (1) Bree Prescott
    (2) Connick
    (3) George
    (4) Norma
    ویرایش توسط H.A.M.I.D _ICE : 02-03-2016 در ساعت 05:37 PM
    #4 ارسال شده در تاريخ 02-03-2016 در ساعت 05:12 PM

  5. Atousarigi آواتار ها
    Atousarigi
    May 2018
    1
    امتیازها
    1
    سطح
    1
    امتیازها: 1, سطح: 1
    تمام شدن سطح: 0%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1
    فعالیت کل: 0%
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    دیگه ترجمه نمیکنید؟؟
    #5 ارسال شده در تاريخ 05-14-2018 در ساعت 01:38 AM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Designed With Cooperation

Of Creatively & VBIran

Single Sign On provided by vBSSO