نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

موضوع: مرد بارانی

  1. Hermit آواتار ها
    Hermit
    Moderator
    Sep 2012
    ساری
    34

    مرد بارانی

    لینک PDF
    مرد بارانی

    And you came to me
    In some way
    And my life
    Is like a hurricane
    Anathema / The Lost Song - Part 1


    جوان بر پشت بام خانه اش نشسته بود. کتابی در دست داشت و با صدای بلند می خواند. گویی برای شخصی ناپیدا میخواند. لحنش را با هر دیالوگ تغییر می داد و برداشت هایش را در میان ماجرا‌ها با صدای بلند بیان می کرد. آسمان به مانند حس و حال جوان, آفتابی بود. بعد از خواندن یک فصل کتاب، آن را بست و ویالونش را برداشت. و شروع به نواختن بر پشت بام خانه شان کرد. زیر آسمان. برای آسمان.

    عاشق با صدای بلند از خوشحالی فریاد می زد. از جهان تشکر می کرد. از تقدیر و سرنوشتش تشکر می کرد. از زندگی و زنده بودن تشکر می کرد. عاشق با صدای بلند درمورد عشقش با آسمان ابری صحبت می کرد. گویی چیزی از حسد آسمان نمی دانست.


    زخم خورده زیر باران زانو زده بود. با زخمی بر جسم و زخمی بر روحش. شاید ظروف شیشه ای آنقدر ها هم برای تخلیه ی خشم و غم مناسب نبودند. به دستانش که از جای جایشان خون جاری بود خیره شد. نگاهی به صفحه ی روشن گوشی و فریاد های افرادی در پشت آن گوش داد. حتی به یاد نمی آورد چه کسانی در پشت خط بودند. به یاد نمی آورد کجا بود و یا نامش چه بود. چه اهمیتی داشت؟


    مَرد رو به روی شومینه در کناره ی اتاقش نشسته بود. نگاه خیره اش به آتش رقصان رو به رویش بود، نگاه تهی و بی روح مردی که گویی چیزی برای از دست دادن نداشت. رمان ها و دفترها کوهی کوچک را کنارش ایجاد کرده بودند. برگ ها را یکی یکی جدا می کرد. بی توجه به غرش های غمگین آسمان می گذاشت ورق به ورق رابطه اش با آسمان بسوزد. آسمان قاتل. شعله ها پشت سر هم ورق ها را در خود می بلعیدند.



    پیرمرد در میان اتاق بر روی صندلی اش نشسته بود. نوای ویالونش با صدای رگبار و رعد و برق ترکیب می شد و هارمونی عظیم تری را ایجاد می کرد.
    پیرمرد مسن بود. بدن نحیف و لاغری داشت و کت و شلواری رنگ و رو رفته پوشیده بود که برای هیکل کوچکش بزرگ بود. چشمان پیرمرد بسته بود و از دو سمت چشمانش رد سرخ رنگ خون جاری بود. خون به آرامی پایین می آمد. ذره ذره درون چین و چروک های صورتش سر میخورد و مسیر پر پیچ و خم را تا چانه ی لرزان پیرمرد طی می کرد. پیرمرد متوقف نمی شد. ادامه می داد و ادامه میداد. می نواخت. نمیتوانست مانند گذشته همراه نواختن ویالون برقصد اما درون تصوراتش خودش را می دید که دور اتاق، رقص با شکوهی با دختری در لباس نورانی به همراه آن موسیقی دارد. چشمانش بسته بود اما به سوی تصویری می نگریست که سالها بود از آخرین باری که آن را ملاقات کرده بود می گذشت. نمی دانست در آن زمان آن پرتره در آنجا وجود داشت یا نه. شاید دست زمانه آن نقش را از چهره ی جهان زدوده بود. شاید هم دزدی آمده بود و تصویر را برداشته بود. نمیدانست و حتی جرات لمس جایگاه آن را نداشت تا از حضورش مطمئن شود. آیا مهم بود؟ نه! نه تا زمانی که تصویر آن در ذهنش جاری بود! به خاطرات و گذشته اش سرک می کشید. زندگیش در پشت سرش جاری بود و در پیش رویش چیزی برایش نمانده بود. کسالت و کرختی دنیا به جسم ضعیفش نفوذ می کرد و سرعت ویالون زدنش آرام و آرام تر می شد و فاصله ی نت ها افزایش می یافت، نیرویی در دستانش نمی یافت. و به آرامی، بدون آنکه حس کند آخرین موسیقی زندگیش پایان یافت.


    مرتضی مهدوی
    Hermes
    #1 ارسال شده در تاريخ 07-24-2017 در ساعت 05:23 PM

  2. A.N.A آواتار ها
    A.N.A


    Queen of DreamRise
    Sep 2010
    کاخ وسنه
    2,648
    نگاهی به صفحه ی روشن گوشی و فریاد های افرادی در پشت آن گوش داد.
    فعل به کدامین قرینه حذف شد؟

    حتی به یاد نمی آورد چه کسانی در پشت خط بودند
    "در" وجودش ضروری نیست، برش داری جمله ت کوتاه تر و قشنگ تر میشه

    مَرد رو به روی شومینه در کناره ی اتاقش نشسته بود.
    چرا کناره ی؟ :-؟

    مَرد رو به روی شومینه در کناره ی اتاقش نشسته بود. نگاه خیره اش به آتش رقصان رو به رویش بود،
    چرا دوبار رو به روی؟ چرا یکی رو نکردی مقابل؟ :-؟

    ._. آخرش... بهتر شد؟ ولی حس میکنم هنوز کلی جای کار داره. من نتونستم با آخرش درست ارتباط برقرار کنم، کله ت رو بکنم از جاش؟

    ولی خب با اینکه موضوع چیز خاصی نبود نحوه ی بیانش نسبتاً جدید و جالب بود برام، دوستش داشتم، یکسری توصیفاتت هم زیبا زیبا زیبااا بود، بسی لذت بردم
    و بسه دیگه، از تو زیادی تعریف نمیکنم

    منتظر داستان بعدیت هستم
    موفق باشی آقای مهدوی
    #2 ارسال شده در تاريخ 07-24-2017 در ساعت 10:29 PM

  3. Hermit آواتار ها
    Hermit
    Moderator
    Sep 2012
    ساری
    34
    نقل قول نوشته اصلی توسط A.N.A نمایش پست ها
    فعل به کدامین قرینه حذف شد؟


    "در" وجودش ضروری نیست، برش داری جمله ت کوتاه تر و قشنگ تر میشه


    چرا کناره ی؟ :-؟


    چرا دوبار رو به روی؟ چرا یکی رو نکردی مقابل؟ :-؟

    ._. آخرش... بهتر شد؟ ولی حس میکنم هنوز کلی جای کار داره. من نتونستم با آخرش درست ارتباط برقرار کنم، کله ت رو بکنم از جاش؟

    ولی خب با اینکه موضوع چیز خاصی نبود نحوه ی بیانش نسبتاً جدید و جالب بود برام، دوستش داشتم، یکسری توصیفاتت هم زیبا زیبا زیبااا بود، بسی لذت بردم
    و بسه دیگه، از تو زیادی تعریف نمیکنم

    منتظر داستان بعدیت هستم
    موفق باشی آقای مهدوی
    تنبلی درد بزرگیست
    فعلا رفتم سراغ بعدی. هر وخ تموم شد میارم یه دور ویرایشش کنی
    #3 ارسال شده در تاريخ 07-25-2017 در ساعت 11:48 AM

  4. Arsham آواتار ها
    Arsham
    May 2011
    دور از همه کس ،گوشه ی خیال
    232
    سلام
    بذار برم سر اصل مطلب
    این متنی که شما نوشتی داستان کوتاه نیست( البته شما هم نگفتی <هی من یه داستان کوتاه نوشتم و فلان> ولی خب چون تو بخش داستان کوتاه گذاشتی عرض می کنم ) در بهترین حالت می تونه بخش پایانی مرگ یه شخصیت فرعی تو یه رمان باشه. می دونی چی می گم؟ این فقط توصیف یه مرگه نه یه داستان!
    به نظر من همه چیز به قصه گویی مربوطه، یه نویسنده وقتی موفقه که یه قصه گوی قهار باشه، اونوقته که می تونه هر موضوعی رو به شکل داستان در بیاره. بذار بهتر بگم دو خط اولی که نوشتی یه داستانه بقیه اش نه!
    دوست دارم تو نوشته بعدیت اول یه قصه خوب ببینم و بعد یه مفهوم از توش در بیارم!
    موفق باشی

    a_r_sokot


    مِن علی گرایلیمِ شِما مِرِ نشناسنی




    #4 ارسال شده در تاريخ 07-30-2017 در ساعت 10:27 PM

  5. Legend Knight آواتار ها
    Legend Knight
    بسیار زیبا بود هرچند که دوستان هم اشاره کردند و ایرادات نگارشی داشت ولی سبک روایتش قشنگ بود. منتظر آثار بیشتر و بهترتون هستم.
    #5 ارسال شده در تاريخ 10-19-2018 در ساعت 03:09 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Designed With Cooperation

Of Creatively & VBIran