خانه / مقالات / اساطیر / اساطیر اسکاندیناوی / لوکی (اساطیر اسکاندیناوی)

لوکی (اساطیر اسکاندیناوی)

لوکی

لوکی (اساطیر اسکاندیناوی)

مترجم: مهشید

کپی‌رایت:کلیه حقوق این ترجمه متعلق به مترجم آن است و برای نشر آن نیاز به اجازه مترجم است.

در افسانه های نورس،لوکی، لاپتر یا هیورانگر یک خدا، یوتنی یا هردوی آنهاست. لوکی پسر لافی و فاربرایتی و برادر هلبلیندی و بیلیستر است. لوکی از یک یوتنی به نام آنگربودا پدر هل، فنریر گرگ، و مار جهان، یورمونگاند شد. و از همسرش سیجین، پدر ناری شد. از سوائلفاری، اون مادر – در شکل یک مادیان – یک اسب هشت پا به اسم اسلپنیر شد و همچنین در اشعار ادا، گفته میشود اون پدر والی است. گرچه، در همان منبع از اودین دوبار به عنوان پدر والی اشاره شده، در حالی که از لوکی فقط یک بارچنین چیزی گفته شده است.

ارتباط لوکی با خدایان در منابع مختلف فرق می کند. او گاهی به آنها کمک می کرد و گاهی نقش مخربی بر علیه آنها داشت. او یک دگرپیکربود و در موقعیت های مختلف، به شکل ماهی قزل آلا، مادیان، فک یا حشره در می آمد. وزمانی هم به شکل پیرزنی به نام پاک در آمد. روابط خوب لوکی با خدایان وقتی به پایان رسید که او قتل خدایی به نام بالدر را طراحی کرد و در نهایت خدایان به وسیله امعا واحشای فرزند لوکی اون رو بستند. هم در نثر و هم در نظم ادا، الهه اسکاتی مسئولیت داشت که وقتی او دربند بود، ماری را بالای سرش قرار دهد. مار قطره ای زهر روی صورتش می ریزد و همسرش سیجین آن را در کاسه ای جمع آوری می کند. ولی او باید زمانی که کاسه پر می شود آن را خالی کند، و در این میان، زهر باعث می شود لوکی از درد به خود بپیچد که آن دلیل زمین لرزه های زمین است. با شروع رگناروک، پیش بینی شده که لوکی از بندهایش آزاد شده و با نیروهای یوتناری به  جنگ علیه خدایان می پردازد. در رگناروک، او با هیمدال می جنگد و هردو همدیگر را می کشند.

 

در اشعار ادا به لوکی اشاره شده، که در قرن سیزدهم از منابع قدیمی تر تالیف شده است؛ پراس ادا و هیمسکرینگلا، در قرن سیزدهم توسط اسنوری استارلوسان نوشته شده.در اشعار رون نروژی، در اشعار اسکالد، و در افسانه های اجدادی اسکاندیناوی.

نام ها

در علم ریشه شناسی، ریشه ی نام لوکی هنوز مشخص نشده.احتمالا از نام قدیمی نورس لوکا گرفته شده(بسته شده) احتمالا اشاره به نقش لوکی در رگناروک است.

ادای منظوم

در اشعار ادا، لوکی در شعرهای ولوپسا، لوکاسنا، پریمسکیویدا، رجینسمال، بالدرز درامار، و هیندلولیجو ظاهر می شود.

 

Völuspá

 

در قطعه ۳۵ شعر ولوپسا در ادا، یک ولوا به اودین می گوید در میان خیلی چیزهای دیگر، سیجین را دیده که با فلاکت و بدبختی کنار شوهر به بند کشیده شده اش، لوکی، زیر بیشه ای از چشمه آب گرم نشسته. در قطعه ی ۵۱، در میان اتفاقات رگناروک، لوکی از بند آزاد می شود و به عنوان برادر بلیستر خوانده می شود:

«یک کشتی از شرق، مردم موسپل می آیند

در میان امواج، و لوکی رهبری می کند

هیولاها و غارتگران هستند،

و برادر بلیست همراه آنهاست.»

در قطعه ۵۴، بعد از از پا درآمدن اودین و کشته شدن پسر اودین ،ویار، فنریر به عنوان فامیل لوکی نامیده می شود.

     

 

Lokasenna

در شعر لوکاسنا (نام نورس جنگ لوکی) بیشتر به رجزخوانی لوکی با دیگر خدایان پرداخته شده؛

 

شعر با مقدمه ای منثور شروع می شود که به شرح جزئیات ضیافتی می پردازد که ایگیر، یوتون دریا، در خانه اش برای تعدادی از خدایان و الف ها ترتیب داده بود.آنجا، خدایان از خدمتکاران ایگیر، فیمافنگ و الدیر تمجید کردند. لوکی نمی توانست شنیدن این حرف ها را تحمل کند، و فیمافنگ را کشت. در جواب، خدایان سپرهایشان را برداشتند،  به لوکی پرخاش کردند، و او را به بیرون از سالن و به میان جنگل راندند. سپس خدایان به سالن برگشتند و به نوشیدن ادامه دادند.

 

ورود و خروج

لوکی از جنگل بیرون آمد و الدیر را خارج از سالن ملاقات کرد. لوکی از الدیر درخواست کرد(شعر از اینجا شروع می شود) که خدایان در سالن چه چیزی درمورد آبجوهایشان می گویند. الدیر جواب داد آنها درمورد اسلحه ها و دلاوریشان در جنگ سخن می گویند و آنجا هنوز هیچکس چیزی دوستانه درمورد لوکی نگفته است. لوکی گفت به ضیافت می رود و پیش از پایان ضیافت، آن ها را به جنگ هم می اندازد و نوشیدنی هایشان را با بدخواهی آلوده خواهد کرد. الدیر پاسخ داد:«اگر آنها را به پرخاش و جنگیدن با یکدیگر واداری، آنها خشمشان را روی تو خالی خواهند کرد.» سپس لوکی وارد سالن شد و همه با دیدن او ساکت شدند.

 

ورود دوباره و ناسزاگویی

لوکی سکوت را شکست و گفت که تشنه است، و راه درازی را تا سالن ها پیموده تا از خدایان کمی از نوشیدنی “شهد معروف” درخواست کند. لوکی خدایان را متکبر نامید و پرسید که چرا ساکت هستند، و از آنان خواست که یا جایی برای نشستن به او اختصاص دهند، یا از او بخواهند که آنجا را ترک کند. خدای اسکالدیک، براگی، اولین کسی بود که به او پاسخ داد، و گفت که لوکی هرگز در کنار دیگر خدایان نخواهد نشست، چون خدایان می دانند که چه کسانی باید دعوت شوند. لوکی مستقیما جوابی به براگی نداد، بلکه توجهش را روی اودین معطوف کرد:

«اودین، آیا روزگاران دیرین را به خاطر می آوری

وقتی که ما خونمان را یکی کردیم؟

تو گفتی که هرگز مشروب نمی نوشی،

مگر اینکه برای هردویمان آورده شود»

اودین از فرزند ساکتش ویدار خواست که برخیزد، تا لوکی(پدر گرگ) بنشیند، و او نباید در تالارهای ایگیر دیگر خدایان را به دعوا برانگیزد.

ویدار بلند شد و برای لوکی نوشیدنی ریخت.قبل از نوشیدن لوکی با حرارت گفت به سلامتی خدایان دیگر، غیر از براگی می نوشم. براگی پاسخ داد که یک اسب، یک شمشیر و یک حلقه از دارایی خود خواهد داد تا او(لوکی) “با نفرت” جواب خدایان را ندهد. لوکی جواب که براگی هیچوقت صاحب این اشیا نبوده، و او را به “محتاط بودن در جنگ” و “خجالتی بودن در تیراندازی” متهم نمود. براگی جواب داد که بیرون از تالارهای ایگیر، او سر لوکی را به عنوان مجازات دروغ هایش خواهد برید. لوکی گفت براگی روی صندلی به اندازه ی کافی شجاع است، و او را زینت صندلی نامید، و این که براگی به محض بروز مشکلی با یک مرد خشمگین، فرار خواهد کرد.

الهه ایدون جلو آمد و از براگی خواست که به خاطر بستگان نزدیک و دورش هم که شده، در تالار ایگیر جواب لوکی را ندهد.لوکی به ایدون می گوید ساکت باش، و او را «زنی که عقل هر مردی رو از بین می برد» می خواند، و اینکه او دستان ظریف و تمیزش را دور قاتل برادرش حلقه کرده. ایدون می گوید که کلمه ای برای دعوا در تالار ایگیر نخواهد گفت، و اینکه او براگی را وقتی در اثر نفرین یک گوزن پرحرف شده بود ساکت کرده، و اصلا نمی خوهد که آن دو با هم بجنگند. الهه گویون پرسید که چرا این دو باید با هم بجنگند، و گفت لوکی می داند که این یک شوخی است، و اینکه “تمام چیزهای زنده او را{لوکی را} دوست دارند”. لوکی به گویون اینگونه پاسخ داد که اعلام کند قلب گویون قبلا توسط یک “پسر سفید” ربوده شده که به او جواهری داده، و گویون رانش را وسط گذاشته.

اودین می گوید لوکی باید دیوانه باشد که گویون را با خودش دشمن می کند، چون دانایی او درمورد سرنوشت مردان با دانایی اودین برابری می کند. لوکی می گوید کار اودین، که افتخار دادن به مردان در میدان جنگ است، مسخره است، و او همیشه به ترسوها این افتخار را می بخشد. اودین می گوید حتی اگر این درست باشد لوکی(در یک داستان طور دیگری ثبت شده) یک بار هشت زمستان را با زنی که از گاوها شیر می دوشید گذرانده، و در این بین بچه هایش را به دنیا آورده. اودین اظهار کرد که این هرزه و فاسد است. لوکی به تلافی جواب داد که اودین یک بار سیور را در جزیره ی تامسی تمرین می کرد، و به عنوان یک جادوگر ظاهر شد و بین انسانها سفر کرد، که لوکی این را هرزه و فاسد می دانست.

فریگا، یکی از الهه های اصلی و همسر اودین، گفت آنچه اودین و لوکی در گذشته انجام داده اند مربوط به گذشته است، و نباید جلوی دیگران از آن صحبت کنند. و مسائل باستانی باید پنهان بماند. لوکی گفت که فریگا دختر فیورجین است، تجسم زمین، و او یکبار برادران اودین، ویلی و وه را در آغوش گرفته. فریگا جواب داد اگر پسری مانند فرزند از دست رفته اش بالدر در تالار وجود داشت، لوکی نمی توانست از خشم خدایان فرار کند. لوکی به فریگا یادآور شد که خودش {لوکی} باعث مرگ بالدر بوده است.

الهه فریا اعلام کرد لوکی باید دیوانه باشد، اعلام کرد که فریگا سرنوشت را می داند، حتی اگر آن را نگوید. لوکی ادعا کرد که همه ی خدایان و الف های حاضر عاشق فریا بوده اند. فریا جواب داد که لوکی دروغ می گوید، و فقط می خواهد “درباره ی چیزهای شرورانه جنجال به پا کند” که خدایان و الهه ها از او خشمگین شوند، و او ناکام به خانه برمی گردد. در جواب لوکی فریا را یک جادوگر شرور نامید، و ادعا کرد که فریا یک بار بر کول برادرش فری سوار شده، و وقتی خنده ی خدایان دیگر فریا را غافلگیر کرد، او گوزید. در غیراینصورت این سناریو ثبت نشده بود. نیورد(پدر فری و فریا) می گوید که برای یک زن ضرری ندارد که یک عاشق، یا کنار شوهرش یک کس دیگری را داشته باشد. ولی چیزی که حیرت آور است، این است که خدای منحرفی که بچه به دنیا می آورد به اینجا بیاید.

لوکی به نیورد می گوید که ساکت باشد، و یادآوری می کند که نیورد زمان جنگ ایژیر-وانیر گروگان از طرف وانیر به ایژیر بود، که “دختران هیمیر” یک بار از او به جای “ظرف ادرار” استفاده کردند، در دهانش(در غیر اینصورت ثبت نشده بود) نیورد جواب می دهد که وقتی به عنوان گروگان برای ایژیر فرستاده شد، این هدیه ای برایش بود، و او پدر فری شد، کسی که هیچکس از او متنفر نیست، و به عنوان شاهزاده ی ایژیر شناخته می شود. لوکی به نیورد می گوید که به میانه روی اش ادامه دهد، و او این را دیگر به عنوان یک راز حفظ نمی کند که نیورد پدر پسرش است، با کمک خواهرش(نام برده نشده) با این وجود، یکی ممکن است انتظار داشته باشد که او از آنچه معلوم شد هست، بدتر باشد.

خدا تیر، از فری دفاع می کند، و لوکی به او جواب می دهد که باید ساکت باشد، چون تیر نمی تواند “راست با مردم ارتباط برقرار کند” ، و اشاره می کند که این فرزند خود لوکی، فنریر گرگ بود که دست تیر را از جا کند. (به قول نثری که در مقدمه ی شعر آمده، تیر الان یک دست دارد، چون فنریر زمانی که به بند کشیده شده بود دستش را گاز گرفت) تیر جواب می دهد که اگر او یک دستش را از دست داده، لوکی گرگ را دیگر ندارد. و آشوب بین آن دو بالا گرفت. جلوتر گفته شده که فنریر تا زمان رگناروک باید در قید و بند بماند. لوکی به تیر برای دومین بار می گوید که ساکت باشد، و اظهار می کند که همسر تیر(ثبت نشده) از لوکی یک پسر دارد. و تیر هیچ خسارتی از این “زخم” بزرگتر ندیده، و او را یک “بیچاره” خواند.

فری در این نقطه حرف را قطع می کند، و می گوید که او یک گرگ را می بیند که قبل از دهانه ی رودخانه دراز کشیده، و مگر اینکه لوکی فورا ساکت شود، وگرنه مانند گرگ تا رگناروک به بند کشیده خواهد شد. لوکی به تلافی پاسخ داد که فری همسرش ژرور را با طلا خریده، و شمشیرش را به ازای آن داده، که در رگناروک فاقد {شمشیر} خواهد بود. (به قول نثری که در مقدمه ی شعر آمده از قول خدمتکار فری)  اگر او مانند فری شریف بود و اصل و نسب عالیرتبه داشت، لوکی را کتک می زد، و دست و پایش را چلاق می کرد. لوکی به بیگویر به عنوان یک سگ اشاره کرد که همیشه بغل فری هست یا زیر سنگ آسیاب سروصدا می کند و له له می زند. بیگویر می گوید که افتخار می کند که اینجا با خدایان و مردان است، و اینکه او به سریع بودن معروف است. لوکی به او می گوید که ساکت باشد، و اینکه بیگویر نمی داند چگونه در میان مردان غذایش را تقسیم کند، و اینکه وقتی مردان به جنگ می روند، او بین کاه ها و صندلی پنهان می شود.

هیمدال خدا می گوید که لوکی مست و ناآگاه است، و از لوکی می پرسد که چرا او از حرف زدن دست نمی کشد. لوکی به هیمدال می گوید که ساکت باشد، و اینکه سرنوشت او این است که یک”زندگی تنفرانگیز” داشته باشد، و همیشه باید پشت گل آلود داشته باشد، و به عنوان نگهبان خدایان خدمت کند. الهه اسکاتی می گوید که لوکی الان سبکدل است و با دم شیر بازی میکند، و او به زودی توسط خدایان با روده های فوق العاده سرد فرزندش روی تخته سنگی سخت به بند کشیده خواهد شد. لوکی می گوید که حتی اگر سرنوشتش این باشد، او {لوکی}  “اولین و جلودارترین” بین خدایان در کشتن تیازی،پدر اسکاتی بوده. اسکاتی می گوید با وجود این وقایع در ذهن، همیشه نصیحت های زهرآلود از پرستشگاه ها و دشت های او بر لوکی می آید. لوکی می گوید اسکاتی یک زمانی مهربان تر با او حرف می زد، (از خودش به عنوان “پسر لافی” یاد می کند) وقتی که اسکاتی او را به تختش دعوت کرد. (اتفاقی که جایی ثبت نشده) و اگر قرار است که همه ی “کارهای شرم آورشان” را یادآوری کنند، این ماجرا هم باید یادآوری شود.

 در یک داستان منثور، سیف جلو می رود و شراب داخل فنجانی شیشه ای را به روی لوکی می پاشد. در ادامه شعر، سیف به لوکی خوشامد می گوید و فنجانی شیشه ای پر از شراب باستانی به او تعارف می کند، و می گوید که بین فرزندان ایژیر، تنها خودش بی عیب و گناه است. لوکی “شاخ را می گیرد”، از آن می نوشد،و می گوید که او {بی عیب و گناه} می بود، و اعلام می کند سیف در کنار ثور عاشق دیگری دارد، به عنوان مثال، خود لوکی(اتفاقی که در غیر اینصورت ثبت نشده بود) بیلا(در ساختار متن به شعر به عنوان خدمتکار فری نام برده شده) می گوید که تمام کوه ها می لرزند، چون فکر می کند ثور الان باید در راه خانه اش باشد، و وقتی ثور وارد شود به این دعوا خاتمه خواهد داد. لوکی به بیلا می گوید که ساکت باشد، و او {بیلا} “از نفرت اشباع شده” که زن بدتری میان “فرزندان ایژیر” نیست.  و او را یک “ضعیفه ی خدمتکار” بد نامید.

 

 ورود ثور و به بند کشیدن لوکی

 

ثور وارد می شود، و به لوکی می گوید که ساکت باشد، در حالای که از او به عنوان “مخلوق شیطانی” نام می برد، . اظهار می کند که با چکشش میولنیر، او با ضربه زدن به شانه های لوکی، او را ساکت می کند. وقتی می فهمد که ثور وارد شده، لوکی از او می پرسد که چرا خشمگین است، و می گوید که ثور موقع جنگ با گرگ در رگناروک زیاد شجاع نخواهد بود، وقتی در حال بلعیدن اودین است. ثور دوباره به لوکی می گوید که ساکت باشد، و او را با میولنیر تهدید می کند، و اضافه می کند که لوکی را “بالا به سمت شرق پرتاب خواهد کرد.” و بعد از آن دیگر هیچکس نمیتواند لوکی را ببیند. لوکی اظهار می دارد که ثور نباید اینقدر از سفرهایش به شرق لاف بزند، و ادعا می کند که ثور در انگشت شست یک دستکش از ترس خم شده بود، و با تمسخر از خودش به عنوان یک “قهرمان” اسم می برد، و اضافه می کند که این رفتار شبیه ثور نیست. ثور در جواب به لوکی می گوید که ساکت باشد، او را با میولنیر تهدید می کند، و اضافه می کند که تک تک استخوان های لوکی را با آن می شکند. لوکی می گوید علیرغم تهدیدهای ثور، قصد دارد تا مدتها زندگی کند، و به ثور در رابطه با رویارویی او با اسکیرمیر (آتگارد لوکی) طعنه می زند. ثور دوباره به لوکی می گوید که ساکت باشد، لوکی را با میولنیر تهدید می کند، و می گوید لوکی را به جهنم می فرستد، زیر دروازه های ناگریند.

در جواب ثور، لوکی می گوید که او “مقابل ایژیر حرف زده”، و “مقابل فرزندان ایژیر حرف زده”، و هرچه “روحش او را مجبور کرده” گفته است. ولی مقابل ثور خارج می شود، چون می داند ثور حمله می کند. لوکی شعر لوکاسنا را با این قطعه تمام می کند:

«آبجویی که درست می کنید، ایژیر، و شما دوباره جشنی برگزار نخواهید کرد؛

همه ی چیزی که دارید همینجاست-

باشد که آتش آنها را فرابگیرد،

و باشد که پشتتان بسوزد!»

به دنبال آخرین قطعه شعر، به نثر توضیح داده شده که لوکی تالار را ترک می کند، به شکل ماهی سالمون در می آید و در آبشار فرانانگسفورز پنهان می شود، جایی که ایژیر او را می گیرند. داستان چنین ادامه می دهد که لوکی به وسیله ی روده های پسرش ناری بسته شد، و پسرش ناری به گرگ تغییر شکل داد. اسکاتی یک مار سمی را بالای صورت لوکی قرار داد، تا سم روی صورتش چکه کند. سیجین، همسر لوکی کاسه ای را زیر سم نگه داشت، و هنوز وقتی کاسه پر می شود، او مجبور است آن را برای تخلیه اش خم کند، و در این بین سم روی صورت لوکی می ریزد، و باعث می شود او با چنان دردی به خود بپیچد که زمین به لرزه می افتد، که امروزه ما به آن زمین لرزه گوییم.

 

پریمسکویوا

در شعر پریمسکویوا ثور بیدار می شود و می بیند که چکش قدرتمندش، میولنیر گم شده. او اول به طرف لوکی برمی گردد و می گوید هیچکس خبر ندارد که چکش دزدیده شده. سپس آن دو به سمت دربار الهگان می روند و ثور از الهه فریا می خواهد که به او شنل ساخته شده از پر را قرض بدهد تا بتواند میولنیر را پیدا کند. فریا قبول می کند و می گوید که حتی اگر شنل از طلا و نقره ساخته شده بود، آن را قرض می داد،و لوکی پرواز می کند، و شنل سوت می کشد.

در یوتنهایم، ثریم روی ارابه می نشیند و برای سگ های ماده اش قلاده های طلا می زند و یال های اسب هایش را زینت می دهد. ثریم لوکی را می بیند و از او می پرسد چه مشکلی میان ایژیر و الف ها پیش آمده، وچرا لوکی در یوتنهایم تنهاست؟ لوکی جواب می دهد که او خبرهای بدی برای ایژیر و الف ها دارد – که چکش ثور، میولنیر گم شده. ثریم می گوید که او میولنیر را هشت طبقه پایین زمین پنهان کرده، و اگر فریا زنش شود، آن را برمی گرداند. لوکی پرواز می کند، شنل پردار سوت می کشد، از یوتنهایم بیرون می رود تا به دربار الهگان بازگردد.

ثور از لوکی می پرسد که آیا تلاشش موفقیت آمیز بود، و او باید داستانش را همانجا در هوا تعریف کند، چون” افرادی که نشسته اند، بیشتر ماجرا را فراموش می کنند، و افرادی که دراز کشیده اند هم دروغ می گویند.” لوکی اظهار می کند که تلاش خود را کرده، و موفقیت هم داشته، چون او فهمید که ثریم چکش را دارد، ولی بازگردانده نمی شود مگر اینکه فریا به عنوان همسر ثریم به نزد او برده شود. آن دو به نزد فریا برمی گردند، و از او میخواهند به عنوان عروس لباس بپوشد، و آنها او را به یوتنهایم می برند. فریا، آزرده و خشمگین، از کوره در می رود، باعث می شود که تالارهای ایژیر از خشمش بر خود بلرزند. و گردنبندش، معروف به بریسینگامن، از او به زمین می افتد. فریا پیشنهادشان را قاطعانه رد می کند.

در نتیجه خدایان و الهه ها ملاقات می کنند، و جلسه ای برای بحث کردن پیرامون موضوع برگزار می کنند. در این رابطه، هیمدال خدا پیشنهادی می کند که به جای فریا ثور به عنوان عروس لباس بپوشد، با جواهرات کامل، تا مچ لباس زنانه بپوشد، لباس عروس کامل، با گردنبند بریسینگامن.

ثور این ایده را رد می کند، و لوکی(که اینجا به اسم پسر لافی شناخته می شود) مداخله می کند که این تنها راه برای برگرداندن میولنیر است، و اشاره می کند که بدون میولنیر، یوتنی ها قادر هستند که به آزگارد حمله کنند و آنجا ساکن شوند. خدایان به ثور لباس عروس می پوشانند، و لوکی می گوید که او همراه ثور به عنوان پیشخدمتش میرود، و آن دو با هم به یوتنهایم خواهند رفت.

هردو کنار هم با ارابه ی بزهای ثور در لباس مبدل وارد یوتنهایم می شوند. ثریم به یوتنی ها دستور می دهد که روی نیمکت کاه بریزند، چون فریا وارد شده تا زنش شود. ثریم حیوانات ارزشمند و وسایلش را دوباره می شمرد، و می گوید که فریا تنها چیز در گنجینه اش بود که کم داشت.

در آغاز عصر، ثور و لوکی در لباس مبدل با ثریم ملاقات می کنند، که یوتنی ها را جمع می کند. ثور وحشیانه شروع به خوردن و نوشیدن می کند، تمام حیوانات و سه خمره شراب را تمام می کند. ثریم این رفتار را با تصوری که از فریا داشت در تضاد می بیند، و لوکی کنار ثریم نشسته و به عنوان یک “خدمتکار زرنگ” دیده می شود، بهانه می آورد که رفتار “فریا” به این دلیل است که او به خاطر اشتیاقش هشت روز تمام چیزی نخورده. ثریم سپس نقاب “فریا” را می گیرد تا او را ببوسد، تا اینکه آن چشم های وحشتناک که به اول زل زده بودند را می بیند، که انگار در آتش می سوختند. لوکی بیان می کند که “فریا” از فرط اشتیاق هشت شب تمام نخوابیده.

 “خواهر رنجور” یوتنی ظاهر می شود، و از طرف “فریا” هدیه عروسی می خواهد، و یوتنی ها میولنیر را “برای تقدیس عروس” می آورند، تا روی دامن لباسش بگذارند، و آن دو با “دست” خدا وار ازدواج کنند. ثور وقتی چکش را می بیند باطنا می خندد، آن را می گیرد، به ثریم ضربه می زند، تمام یوتنی ها را شکست می دهد، و “خواهر پیرتر یوتنی ” را می کشد.

 

رینزمال

 

لوکی هم در نثر و هم در شش بند اول رینزمال ظاهر می شود. ساختار نثر رینزمال دارای جزئیات است، مانند زمانی که رین، فرزند هیمدال، سیگرد قهرمان را بزرگ کرد. رین به سیگرد گفت که یکبار خدایان اودین، هونیر و لوکی به آبشار اندواری رفتند، که دارای ماهی های زیادی بود. رین دورف، دو برادر داشت: اندواری که با گذراندن وقت در آبشار به شکل یک ماهی غذا به دست می آورد، و اتر، که اغلب به شکل یک سمور دریایی به آبشار می رفت.

وقتی سه خدا کنار آبشار بودند، اتر (در فرم سمور) سالمونی شکار کرد و آن را در بستر رودخانه خورد. چشم هایش بسته شد، وقتی لوکی او را با نیزه ای شکار کرد. خدایان فکر کردند که این عالی است، و پوست سمور را کندند تا یک کیف بسازند. آن شب، سه خدا با هریدمار (پدر رین، اندواری و اتر به تازگی مرده) ماندند و به او غنایم خود را نشان دادند، که شامل پوست سمور هم می شد. با دیدن پوست، رین و هریدمار “آنها را دستگیر کردند و خواستند که ازشان فدیه بگیرند.” با پر کردن کیف پوست سمور و پوشاندنش با طلای سرخ” .

لوکی را فرستادند که طلا را به دست بیاورد، و لوکی به نزد الهه ران رفت، تورش را قرض گرفت، و به آبشار اندواری برگشت. در آبشار، لوکی تور را جلوی اندواری(که به شکل یک ماهی بود) پهن کرد، و اندواری به تله افتاد. و سپس بندهای شعر شروع می شود: لوکی اندواری را مسخره می کند، و بعد به او می گوید که اندواری می تواند با گفتن این که طلا کجاست، سرش را نگه دارد.اندواری کمی اطلاعات پایه ای درمورد خودش می دهد، مثلا اینکه در “روزهای اخیر” توسط یک “نورن بدشانسی” نفرین شده. لوکی در جواب می پرسد که “چه بدشانسی” گریبانگیر بشر خواهد شد، “اگر آنها با کلمات یکدیگر را زخمی کنند”. اندواری پاسخ می دهد که مردان دروغگو چنین “تاوان وحشتناکی” خواهند دید: با قدم زدن در رودخانه وادگلمیر، و رنجشان طولانی خواهد بود.

لوکی به طلاهایی که اندواری دارد نگاه می کند، و بعد اندواری تمام گنج را به او می دهد، به جز یک حلقه، حلقه ی اندواری. که لوکی آن را هم می گیرد. اندواری که حالا به شکل دورف درآمده، به درون تخته سنگی می رود، و به لوکی می گوید که طلا نتیجه ی مرگ دو برادر می شود، موجب کشمکش بین هشت شاهزاده خواهد شد، و برای هیچکس سودی ندارد.

لوکی بر می گردد، و سه خدا به هریدمار پول را می دهند، طلا را در سرتاسر پوست سمور پهن می کنند، پاهایش را می پوشانند و طلا را بالای آن جمع می کنند. هریدمار نگاه می کند و متوجه می شود یک موی کوچک بیرون مانده. هریدمار اصرار می کند که پوست باید کاملا پوشیده شود. اودین حلقه ی اندواری را بیرون می آورد و موی کوچک را می پوشاند.

لوکی بیان می کند که حالا تمام طلا را داده اند، و طلا مانند اندواری طلسم شده، و موجب مرگ هریدمار و رین می شود. هریدمار جواب می دهد که اگر این را قبلا می دانست، جانشان را می گرفت، ولی هنوز فکر نمی کند آنها کسانی باشند که هدف نفرین قرار بگیرند، و اینکه او را باور نمی کند. به علاوه، او با آن گنج تا اخر عمرش طلای سرخ خواهد داشت. هریدمار به آنها می گوید که آنجا را ترک کنند، و شعر بدون حضور لوکی ادامه می یابد.

 

بالدرز درامر

بیشتر داستان‌های حول شخصیت بالدر، داستان مرگ او را بازگو می‌کنند: بالدر رویاهایی راجع به مرگ خودش می‌بیند و مادرش، فریگ، برای حفاظت از فرزندش در جهان دوره افتاده و از همه اشیا، موجودات و نیروهای طبیعت (از مارها، فلزات، بیماری‌ها، سموم و حتی آتش) سوگند گرفت که به پسرش آسیبی نرسانند. همه اینها سوگند یاد کردند که نوع آن‌ها هرگز به بالدر آسیب نرسانده و در آسیب زدن به او نقشی نیز نداشته باشند.

با تصور رویین تن شدن بالدر، خدایان از آن پس با قرار دادن بالدر به عنوان هدف تیرها و سلاح‌های خود به تفریح می‌پرداختند.

لوکی خبیث و حقه باز، به بالدر حسادت ورزید و در پی علت رویین تنی او ظاهر خود را تغییر داد و نزد فریگ رفت و علت را پرسید. هنگامی که فریگ پاسخ داد که تمام موجودات سوگند خورده‌اند که به بالدر آسیبی نرسانند، لوکی بداندیشانه پرسید:«همه چیز؟» و فریگ به او گفت که تنها یک بوته کوچک دارواش در غرب بود که به خاطر کوچکی، فریگ بی‌توجه از آن گذشته بود.

لوکی با عجله به سراغ دارواش رفت و آنرا یافت و از آن تیری ساخت. سپس به محل ضیافت خدایان بازگشت و دید که هودر برادر دوقلوی بالدر که نابینا بود در گوشه‌ای از محفل نشسته است. به سراغ هودر رفت و از او پرسید که چرا در بازی شرکت نمی‌کند. هودر جواب داد که اولاً چون کور است و ثانیاً چیزی برای پرتاب به سمت بالدر ندارد. لوکی تیر را به هودر داد و از او خواست که با راهنمایی او در بازی شرکت کند. هودر دارت را با راهنمایی لوکی پرتاب کرد و دارت مستقیماً به قلب بالدر خورد و او بیجان بر زمین افتاد.

 

در حالی که خدایان مشغول عزاداری برای بالدر بودند، اودین فرزند دیگرش، هرمود دلاور را سوار بر سلیپنیر به سوی هل، الهه دنیای مردگان فرستاد تا به التماس از او بخواهد که بالدر را به دنیای زندگان بازگرداند. هل تقاضای خدایان را تحت یک شرط پذیرفت: هرآنچه که در دنیا وجود دارد، زنده یا مرده باید برای بالدر عزاداری و شیون نمایند. با توجه به محبوبیت بالدر کار ساده به نظر می‌رسید و همه در جهان با کمال میل برای او گریستند. همه جز یک تن که گریه تمام جهان را بی اثر نمود: لوکی خود را به صورت ماده غولی درآورد و از گریه کردن برای بالدر سرباز زد و لذا بالدر در دنیای مردگان باقی‌ماند.

خدایان جنازه خدای مرده را لباس سراسر قرمز پوشاندند و او را بر روی تل هیزم مرده سوزی بر عرشه کشتی خودش، رینگهورن قرار دادند. در کنار او همسرش، نانا آرمید که پس از مرگ بالدر از شدت اندوه قلبش شکست و او نیز در پس همسرش مرد. اسب بالدر و گنجینه‌هایش نیز در کنار او قرار گرفتند و پس از آتش زدن تل هیزم، کشتی توسط ماده غولی به نام هیروکین به دریا فرستاده شد.

 

هیندلولیو

به لوکی در دو بند ولوپسا هین اسکاما اشاره می شود، در طول شعر هیندلولیو. اولین بند می گوید که لوکی گرگ را با آنگربودای غول به وجود آورد، و خودش اسلیپنیر را، که پدرش اسوالفاری بود، به دنیا آورد، و لوکی(در شعر با عنوان “برادر بیلستر” از او یاد شده) و سومین بار “بدترین عجیب” را به دنیا آورد. بند دنبال می شود با:

”  لوکی قسمتی از قلب را بلعید، فکر سنگی یک زن را

کباب شده زیر چوب نمدار آتش، او آن را نیمه پخته یافت.

لوکی توسط یک زن شرور باردار شد.

از کسی که مادر همه ی ماده غولهای روی زمین است.”

در دومین بند شعر، از لوکی به عنوان لاپت اشاره شده. خوردن قلب یک زن توسط لوکی، در منبع دیگری اشاره نشده.

 

فیولوینسمال

در شعر فیولوینسمال، در یک بند به لوکی(به عنوان لاپت) با الفبای رونی اشاره شده. در شعر، فیولسویر به توصیف قهرمان سویپداگر که سینمارا اسلحه لیویتاین را درون صندوقی با نه عدد قفل قوی پنهان می کند،(در ترجمه های مهم متفاوت، دو تر جمه از بند اینجا آمده):

 

Fjolsvith spake

“لیویتاین آنجاست، که لاپت با نشان ها،

که ساخته شدند توسط درهای مرگ،

در قفسه ی لیارن که با سینمارا کشیده شده،

و نه قفل آن را محکم می کند.”

 

Fiolsvith

“هیواتین شاخه نامگذاری شد، و لاپت آنرا شکست،

پایین دروازه ی مرگ

در قفسه ی آهنی توسط سینمارا کشیده شده،

و با نه قفل امن شده.”

 

ادای منثور

 

جیلفاگنینگ

کتاب ادای منثور جیلفاگنینگ افسانه های مختلفی از نقش لوکی می گوید، از جمله نقش لوکی در تولد اسلیپنیر اسب، و مجادله ی او با تجسم کننده ی آتش، لاگی.

مقدمه ی بزرگ

لوکی در صفحه ی ۲۰ ادای منثور کتاب جیلفاگنینگ ظاهر می شود، که به عنوان “ایژی که لوکی نامیده می شود” وقتی شمایل بر تخت نشسته ی ثرد[۱] به گنگلری (شاه گیلفی[۲] در لباس مبدل) توانایی های پیشگویی الهه فریگا را توضیح می دهد و از لوکاسنا نقل قول می کند.

لوکی به صورت رسمی تری در فصل ۳۴ توسط های معرفی می شود، وقتی که او ” از ایژیر شمرده می شود” و های بیان می کند که لوکی توسط برخی” افترا زننده ی ایژیر”، “مبتکر حیله بازی” و “مایه ی ننگ خدایان و مردان” شمرده می شود.های می گوید که اسم دیگر لوکی لاپت است و پسر یوتنی به نام فاربرایتی و مادرش “لافی یا نال” و برادرانش هلبلیندی و بیلستر هستند. های لوکی را در ظاهر “جذاب و خوشایند” توصیف می کند و در باطن بدخواه “رفتاری بسیار دمدمی مزاج” و “تملک گرایانه تر از دیگران” دارد، در دغل بازی چیره دست و برای “هر هدفی حقه می زند” اغلب ایژیر را به دردسر می اندازد و بعد با کلک بازی هایش آنها را از دردسر نجات می دهد. اسم همسر لوکی سیجین است، و آنها پسری به نام “ناری یا نارفی” دارند، غیر از این لوکی سه بچه از یک یوتن مونث ، آنگربودا از یوتنهایم دارد: فنریر گرگ، یورمونگاندر مار، و یک دختر به نام هل. خدایان فهمیدند که این سه بچه در یوتنهایم بزرگ شدند، و از آنها انتظار مشکل و دردسر داشتند قسمتی به دلیل طبیعت آنگربودا، ولی بیشتر به خاطر لوکی. در فصل ۳۵ گنگلری اعلام می کند که لوکی یک خانواده ی”خیلی وحشتناک” و هنوز بااهمیت درست کرده است.

 

لوکی، سوالفاری و اسلیپنیر  

در فصل ۴۲ های داستانی از “آغاز خدایان” می گوید. وقتی که خدایان میدگارد را بنیاد نهادند و والهالا را ساختند. از داستان تولد اسلیپنیر در روایت ساختن دیوار پیرامون دژ ایزدان، آسگارد یاد شده است. بر طبق اساطیر اسکاندیناوی، دیواری که آسگارد را محصور نگاه می‌داشت، در طی جنگ آسیر و ونیر از بین رفت و این امر ایزدان را نسبت به حملهٔ غول‌ها آسیب‌پذیر نمود. بدین روایت غولی سنگ تراش به نام بلست، ساختن و به پایان بردن این دیوار را در طول زمستان با یک شرط به عهده می‌گرفت. اگر او می‌توانست کار را در زمان تعیین شده به پایان برساند به جای دستمزد، خواست ایزدبانو فریا را به همسری گیرد، و همچنین خورشید و ماه را از جانب ایزدان دریافت کند. بعد از بحث و گفتگو، خدایان خدایان موافقت کردند.در این بین لوکی چاره‌ای اندیشید و پیشنهاد کرد تا حداقل بخشی از دیوار به رایگان بازسازی شود. ایزدان نیز با پیشنهادهای سنگ تراش موافقت کردند، به شرط آنکه دیوار ظرف مدت شش ماه بدون کمکی از هیچ مردی تمام شود. غول تنها یک درخواست می کند، اینکه از کمک نریانی به اسم ساوادیلفاری استفاده کند و با تاثیر لوکی، این درخواست پذیرفته می شود. در تعجب خدایان،ساوادیلفاری دوبرابر کار سازنده را انجام می دهد و تخته سنگ های بزرگی حمل می کند. سازنده با ساوادیلفاری پروژه را به سرعت جلو می برد و سه روز قبل از مهلت تابستانی، سازنده نزدیک است که  دژ را به پایان برساند. خدایان جلسه ای تشکیل می دهند و می فهمند که چه کسی مقصر است، و به اتفاق آرا لوکی مورد سرزنش قرامی گیرد (اینجا به عنوان لوکی لافی سان اشاره می شود – نامی که از نام مادرش لافی ناشی می شود) 

آنها اعلام می کنند که اگر لوکی تدبیری برای این پیدا نکند که به سازنده همه ی دستمزدش را ندهند، سزاوار مرگی دردناک است، و او او را تهدید به حمله کردند. لوکی می ترسد و قسم ها می خورد که کار سازنده را به هر قیمتی شده به تاخیر بندازد. آن شب، سازنده همراه با نریانش ساوادیلفاری، برای آوردن تخته سنگ می رود، و از سوی جنگل مادیانی پیدا می شود. مادیان به سوی ساوادیلفاری شیهه می کشد، و” می فهمد که آن چه نوع اسبی  است”. ساوادیلفاری از خود بیخود می شود، شیهه می کشد، طنابش را پاره می کند و به سوی مادیان می دود. مادیان به طرف جنگل می دود، ساوادیلفاری او را تعقیب می کند و سازنده به دنبال آنها می رود. دو اسب تمام شب را می دند، و باعث می شوند کار ساخت و ساز معطل بماند و سازنده نتواند به سرعت پیشینش برسد.

هنگامی که ساوادیلفاری نزد صاحبش باز می‌گردد، دیگر خیلی دیر شده و با این تمهید دیوار در زمان معهود تمام نمی‌شود. سنگ تراش به شدت عصبانی می‌شود و شکل اصلی ظاهری خود که غولی از جنس سنگ است را نمایان می‌کند. ایژیر وقتی می فهمند که او یک هریمتارس است از سوگند های سابق خود چشم پوشی می کنند و ثور را صدا می کنند. ثور توسط پتک نیرومندش میولنیر، غول را از پا در می‌آورد.

یک ماه بعد، لوکی همراه با کره اسبی خاکستری دارای هشت پا به آسگارد باز می‌گردد. پس از دیدار ساوادیلفاری با مادیان، یعنی لوکی است که این اسب هشت دست و پا زاده می‌شود. لوکی اسب را به اودین پیشکش می‌کند و نام آن را اسلیپنیر می‌گذارد. این کره اسب برترین اسبی است که اودین آن را از آن خود می‌کند و گرانییا اسب شگفت‌انگیزی که اودین آن را به زیگفرید هدیه می‌دهد، نیز از نوادگان اسلیپنیر و در دنیای زندگان بهترین اسب به شمار می‌رفت. در سفر قهرمان هادنگ به جهان دیگر اودین او را بر ترک اسب خویش از دریا و آسمان می‌گذراند و با رسیدن به تالار اودین با دریافت می‌انگبین به او خوش‌آمد می‌گویند، و بدین ترتیب اسلیپنیر وسیله‌ای است برای حمل زندگان و مردگان به قلمرو اودین.

 

لوکی، آتگارد لوکی و لاگی

در فصل ۴۴، ثرد با بی میلی داستانی را نقل می کند که در آن ثور و لوکی سوار بر ارابه ای هستند که توسط دو بز کشیده می شود. ثور و لوکی جلوی خانه ی یک رعیت کشاورز توقف می کنند، و در آنجا برای گذراندن شب جایی بهشان داده می شود. ثور بزهایش را می کشد، پوستشان را می کند، آنها را در قابلمه می گذارد و ثور و لوکی می نشینند تا عصرانه شان را بخورند. ثور از صاحب مزرعه می خواهد که با او در عصرانه اش شریک شود، ولی هشدار می دهد که استخوان ها را نشکند. بعدا، به پیشنهاد لوکی، چیالفی فرزند کشاورز مغز استخوان یکی از بز ها را می مکد و وقتی ثور بزهایش را زنده می کند، متوجه می شود که یکی از آنها چلاق است. آن خانواده وحشتزده به عنوان تاوان، به ثور پسرشان چیالفی و دخترشان رسکووا را می دهند.

بدون بزها، ثور،لوکی و دو بچه به سمت شرق مسیرشان را ادامه می دهند تا وارد جنگل بزرگی در یوتنهایم می شوند. آتها تا شب به راهشان ادامه می دهند. این چهار نفر دنبال جایی برای شب گشتند. آنها به طور اتفاقی به ساختمان بزرگی برخوردند. در حالی که یک طرف اتاق سرپناه گرفته بودند، در طول شب زلزله هایی را تجربه کردند. این زلزله ها باعث شد که آن چهار نفر غیر از ثور، که چکشش را برای دفاع آماده نگه داشته بود، بترسند. ساختمان، دستکش بزرگ اسکریمیر از آب در آمد، که تمام طول شب خروپف هایش باعث زمین لرزه شده بود. آنها زیر درخت بلوط، در نزدیکی اسکریمر تمام شب را با ترس خوابیدند.

ثور نصفه شب از خواب بلند شد، و چندیدن اتفاق پشت سر هم رخ داد وقتی که او سعی کرد اسکریمیر را با چکشش بکشد. اسکریمیر پس از تلاش اول از خواب بیدار شد و گفت که احساس می کند بلوط رو سرش افتاده یا باد باعث شده شاخه های درخت روی سرش بیفتند. دومین تلاش اسکریمیر را بیدار کرد، و او به آنها توصیه کرد که اگر قرار است با وجود حفاظت آتگارد به خود غره شوند، برای آنها بهتر است از راهی که آمده اند برگردند، چون مردان آتگارد لوکی این را تحمل نخواهند کرد. اسکریمیر کوله پشتش اش را روی دوشش می اندازد و به تندی از آنها دور می شود.

چهار مسافر تا اواسط روز به راهشان ادامه می دهند. آنها با یک قلعه ی بزرگ در یک محوطه ی خالی روبرو می شوند. قلعه آنقدر بزرگ بود که برای اینکه نوکش را ببینند، مجبور می شوند سرشان را به عقب خم کنند. در ورودی قلعه یک دروازه ی بسته بود و ثور فهمید که نمی تواند آن را باز کند.آنها به سختی از لای میله ها رد می شوند و به یک هال بزرگ می رسند. داخل هال دو نیمکت بزرگ وجود داشت که چند نفر با پیکر بزرگ رویشان نشسته بودند. آن چهارنفر، آتگارد لوکی پادشاه قلعه را می بینند که نشسته است.

آتگارد لوکی می گوید که هیچ بازدیدکننده ای اجازه ندارد که آنجا بماند، مگراینکه کاری برجسته از خود به نمایش بگذارد. لوکی که پشت مهمانی نشسته بود، اولین کسی بود که حرف زد. او ادعا کرد که می تواند از هرکسی سریع تر غذا بخورد. آتگارد لوکی اظهار کرد که این به راستی شاهکار خواهد بود، و کسی به اسم لاگی را از پشت نیمکت ها صدا کرد. یک سینی پر از گوشت آورده و روی زمین هال گذاشتند. لوکی و لاگی دو طرف نشستند. آن دو با بیشترین سرعتی که می توانستند خوردند و به وسط سینی رسیدند. لوکی همه ی گوشت های طرف خودش را خورد ، در حالی که لاگی نه تنها گوشت طرف خودش را خورده، بلکه استخوان ها و سینی را هم بلعید. برای همه روشن بود که لوکی باخته است. در عوض، چیالفی در مقابل هاگی سه بار مسابقه ی دو می دهد و سه بار شکست می خورد.

ثور رقابت در نوشیدن را قبول می کند ولی بعد از سه بار فرو دادن شکست می خورد. ثور می پذیرد که یک گربه ی خاکستری بزرگ را در هال بلند کند، ولی هرکاری می کند گربه به پشتش خم می شود، و او فقط موفق می شود یک پنجه ی گربه را بلند کند. ثور درخواست جنگیدن با یکی از آنها را می کند، ولی ساکنین این کار را خوار می دانند و نشانه ی ضعف ثور. سپس اوتگارد لوکی پرستار الی خود را که یک پیرزن است صدا می زند. بعد هردو با هم کشتی می گیرند ولی هرچه ثور بیشتر تلاش می کند جنگ دشوارتر می شود. سرانجام ثور یک زانو را به زمین می رساند. اوتگارد لوکی به ثور می گوید که جنگیدن با هرکس دیگری احمقانه خواهد بود. دیروقت شب، اوتگارد لوکی آنها را به اتاق هایشان برد تا استراحت کنند و با مهمان نوازی با آنها رفتار کرد.

صبح روز بعد گروه لباس پوشیدند و آماده ی ترک آنجا شدند. آتگارد لوکی ظاهر شد، خدمتکارانش میز را چیدند، و آنها با شادمانی خوردند و نوشیدند. هنگامی که آماده ی ترک آنجا می شوند، آتگارد لوکی از ثور پرسید که در مورد به مبارزه طلبی ها چه احساسی دارد. ثور گفت نمی تواند بگوید که به خوبی عمل کرده، به خصوص که او از این ناراحت است که آتگارد لوکی از این به بعد درباره ی او نظر منفی خواهد داشت. آتگارد لوکی گفت که آنها الان خانه اش را ترک می کنند و او امید وار است که دیگر به آنجا برنگردند، چون اگر می دانست با چی سروکار دارد، از همان اول به آن گروه اجازه نمی داد وارد شوند. آتگارد لوکی فاش کرد که هیچ چیزآن طور که به نظر آن گروه رسیده بود نیست.

کشمکش ها هم چیزی جز توهم نبودند. آتگارد لوکی گفت که لوکی در حقیقت با آتش وحشی رقابت کرد بود(لاگی، در نورس های قدیمی، شعله) چیالفی در نورس های قدیمی با اندیشه مسابقه داده بود(هوگی، در نورس های قدیمی، فکر) ثور از شاخی نوشید که به اقیانوس متصل بود و با نوشیدنش، او سطح اقیانوس را پایین آورد. (نتیجه ی آن جزر و مد) گربه ای که ثور سعی کرد بلند کند در حقیقت مار جهان، یورمونگاند بود. و همه وقتی که ثور موفق شد پنجه ی “گربه” را بلند کند ترسیدند، چون ثور مار عظیم را تا آسمان بلند کرده بود. پیرزنی که ثور با آن مسابقه ی کشتی داده بود، در حقیقت کهنسالی بود. و هیچکس نمی تواند با کهنسالی مبارزه کند. آتگارد لوکی به ثور گفت که برای هردو طرف بهتر است که دیگر با هم ملاقات نکنند. بعد از شنیدن این حرف، ثور چکشش را به دست گرفت و آن را به سوی آتگارد لوکی تکان داد، ولی او و قلعه اش هردو رفته بودند. فقط یک منظره ی خالی باقی ماند.

 

در اسکالدز کاپرمال، اسنوری داستانی را که لوکی موهای سیف را به عنوان یک شوخی برید بیان می کند. همچنین منشأ ساخت این چکش در اسکالدزکاپارمال، دومین بخش از مجموعه متون ادای منثور اثر اسنوری استورلوسون یافت می‌شود. لوکی به طور مخفیانه وارد اتاق خواب او شده و از روی کینه توزی، تمام موهای زرین او را کوتاه کرد. زمانی که این خبر به گوش ثور رسید بسیار خشمگین شد. ثور که نمی‌توانست خشم خود را کنترل کند، لوکی را از زمین بلند کرده و قصد خرد کردن تمام استخوان‌های بدنش را داشت، تا اینکه لوکی او را متقاعد کرد و قول داد که جایگزینی برای موهای سیف پیدا کند. ثور نیز پیشنهاد او را پذیرفت و از کشتنش چشم‌پوشی کرد. لوکی از دو دورف زرگر به نام‌های بروکر و ایتری (یا سیندری)، پسران ایوالدی می‌خواهد که طلا را طوری شکل دهند که به خوبی تارهای موی سیف شوند و چنان سحر و جادویی در آن بکار برند که بر روی سر او شروع به رشد کنند. دورف‌ها سفارش لوکی را انجام می‌دهند و هم‌زمان با این کار دو اثر ارزشمند برای ایزدان می‌سازند: یک کشتی عجیب برای فریر که در کیسه‌ای جا می‌گیرد و یک نیزه به نام گونگنیر برای اودین.

در ادامه داستان ایزدان دو دورف زرگر دیگر می‌یابند تا با دورف‌های لوکی به رقابت پردازند و لوکی شرط می‌بندد که اگر آنان برنده شوند حاضر است سر خود را بدهد. سپس این دورف‌ها گرازی طلایی برای فریر و حلقهٔ بزرگی از جنس طلا به نام دروپنیر برای اودین که در طول نه روز، هشت حلقهٔ جدید همانند خود می‌ساخت و چکشی برای ثور می‌سازند که بعد از پرتاب به دست پرتاب کننده بازمی‌گردد. در این بین لوکی به شکل پشه‌ای در می‌آید و پلک چشم دورف‌ها را برای موفق نشدن نیش می‌زند. بر اثر نیش پشه خون از چشم بروکر جاری می‌شود و به دلیل پاک کردن چشمش به اندازه کافی وقفه در دمیدن او ایجاد می‌شود. اما در انتها آنان در کار خود موفق می‌شوند و تنها بر اثر نیش پشه دستهٔ چکش ثور کوتاه می‌شود. دسته چکش کوتاه‌تر از چیزی شد که دو برادر دورف انتظار داشتند و بدین سبب چکش را تنها توسط یک دست می‌توان در اختیار گرفت.

 

بدین ترتیب لوکی شرط را می‌بازد و دورف‌ها بر آن می‌شوند که سر او را ببرند اما زمانی که لوکی می‌گوید برای بریدن سرش آن‌ها باید گردن او را ببرند و او بر روی گردن خود شرط نبسته است، دورف‌ها که راهی برای سر بریدن او نمی‌یابند از این کار چشم‌پوشی می‌کنند و به جای آن لب‌های لوکی را به هم می‌دوزند تا برایش درس عبرتی شود. ساختهٔ این دورف‌ها نماد ایزدان و در عصر وایکینگ از نقش و نمودهای کوچک و تزیینی آن به عنوان طلسم استفاده می‌شد. اسنوری از ویژگی‌های چکش ثور می‌گوید که می‌تواند کوچک شود و درون گریبان جامه مخفی شود. همچنین موهای زرین سیف در دوره وایکینگ‌ها از وی ایزدبانویی پدیدمی‌آورد و از دید برخی مفسرین موهای زرین سیف نماد غلات رسیده است

گردنبند بریسینگامن

داستان از جایی شروع می‌شود که فریا یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب آسگارد را ترک نمود. او تقریباً در حالتی مسحور شده تنها به طلا و جواهرات فکر می‌کرد. لوکی متوجه او شد و به تعقیب فریا پرداخت. او از پل بیفروست عبور کرده و به سمت میدگارد رهسپار شد. هنگامی که هوا رو به تاریکی رفت، فریا به غاری رسید. او وارد گذرگاهی تاریک شد و به سمت پایین غار به راه افتاد. لوکی که به دنبال او بود نیز از دهانه‌ای باریک در میان دو سنگ عبور کرد. فریا در داخل غار به آهنگری چهار دورف رسید. فریا با چشمانی خیره نظاره‌گر درخشش کوره آهنگری شد، اما ناگهان چشمش به یکی از کارهای نفسگیر این دورف‌ها افتاد. گردنبندی از جنس طلا با طرح‌های زیبای حک شده بر روی آن. او هرگز چیزی به این زیبایی ندیده بود و شیفتهٔ آن شد. در همین حین، این چهار دورف نیز به این الههٔ جذاب خیره شدند که در پرتو گرم کوره آهنگری می‌درخشید. آن‌ها نیز تا به حال کسی به این زیبایی ندیده بودند. فریا با لبخندی بر روی لبانش به آلفریگ، دوالین، برلینگ و گرر گفت: من این گردنبند را از شما خریدارم. آن‌ها رو به فریا کرده و گفتند این گردنبند فروشی نیست و آن‌ها هیچ نیازی به طلا یا نقره ندارند. سپس برادران پیشنهادی به او دادند. آن‌ها تنها در صورتی گردنبند را به او می‌دهند که فریا قبول کند با تک تک آن‌ها شبی را سپری کند. فریا که از چهره زشت، بینی بزرگ و رنگ پریده، هیکل بدشکل و چشمان کوچک و حریص دورف‌ها بیزار بود، اما در عین حال آرزوی بدست آوردن گردنبند چشمانش را بسته بود، پس قبول کرد. او چهار روز و چهار شب را با دورف‌ها گذراند، و در پایان این زمان، دورف‌ها گردنبند بریسینگ را به دور گردن فریا آویختند. فریا با خوشحالی به آسگارد بازگشت، اما لوکی که در جریان تمام ماجرا بود، خود را سریع‌تر به آسگارد و تالار اودین رساند و داستان تن‌فروشی فریا را برایش تعریف کرد

اودین که از جانب لوکی از ماجرا آگاه شده است، از لوکی می‌خواهد که گردن‌بند را بدزدد و به وی بدهد. لوکی می گوید از آنجا که هیچکس نمی تواند برخلاف میل فریا به اتاق خواب او وارد شود، این کار ساده ای نیست. اودین باز هم اصرار می کند که او برگردد و از راهی گردنبند را برگرداند. لوکی فریادی می کشد ومی گردد تا وارد اتاق خواب فریا شود ولی نمی تواند.  بدین روایت لوکی به شکدرمی آید و از کوچکترین روزنه به سختی وارد خوابگاه فریا می شود.

 بعد از وارد شدن به اتاق، او اطراف را نگاه می کند تا کسی متوجه وارد شدن او نشده باشد، و فریا را در خواب می یابد. روی تخت می نشیند و می فهمد فریا آن را در خواب پوشیده، و گیره ی آن به سمت پایین است. لوکی به شکل کک درمی آید، با نیش زدن گونهٔ وی سبب می‌شود که فریا در خواب غلت بزند و لوکی با بهره جستن از این فرصت گردن‌بند را از گردن او باز می‌کند و در اتاق را باز می کند و به سوی اودین برمی گردد و گردنبند را به او می‌دهد. فریا برای بازپس گرفتن گردن‌بند ابتدا اودین را تهدید، و سپس به او التماس کرد، و اودین در قبال مجازات با فریا وارد مذاکره شد. او تنها به شرطی گردن‌بند را به فریا بازمی‌گرداند، اگر او بتواند جنگی میان دو پادشاه بزرگ به راه بیندازد. پس از این ماجرا دو پادشاه به نام‌های هدین و هیلد برای بازپس گرفتن این گردن‌بند با یکدیگر به ستیز بر می‌خیزند

[۱] -High, Just-As-High, and Third (Old Norse Hár, Jafnhár, and Þriði, respectively) are three men that respond to questions posed by Gangleri (described as king Gylfi in disguise)

[۲] اولین پادشاه اسکاندیناوی . اغلب در لباس مبدل از نام گنگلری استفاده می کرد.-

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme
Single Sign On provided by vBSSO